#playmate2 p¹⁰⁶
#playmate2 p¹⁰⁶
●○کوک ویو:
نامی :باهاش حرف زدی؟
کوک:اره
نامی:خب؟
کوک:یه خبراییه
نامی:چی؟
کوک:وقتی کیم نمیزاره ات تنهایی جایی بره وقتی ....
نامی:یعنی چی؟
کوک:نمیدونم
نامی:بزار بره عمارت
کوک:نه....
نامی:پس با کیم حرف بزن
کوک:..
Teahyung <call <juong kook
تهیونگ:بله؟!
کوک:ات پیشته؟
تهیونگ:نه
کوک:مگه سه جون و حذف نکردی؟
تهیونگ:چرا(جدی)
کوک:پس چرا نمیزای ات برگرده عمارت؟(عصبی)
تهیونگ:(*لحظه ای سکوت کرد انگار نمیدونست چی بگه دلیلش چی بود؟)
کوک:با تو ام
تهیونگ:چون شرایط هنوز عادی نیست و تو ام نیومدی(سرد)
کوک:(*پوزخندی زد)
کوک:ات پیش تو بمونه خطرش بیشتر از بقیه اس انقدر کفریش نکن
تهیونگ:حتما نمیشه که میگم.(عصبی)
کوک:دست از پا خطا نکن و مراقبش باش.(قطع کرد)
تهیونگ:....
.°.°.°.°.°.°.°.°.°.°.°.°.°.°.°.°.°.°.°.°.°.°.°.°.°.°.°.°
●○ات ویو:
رفتم نگاهی به لباسام انداختم دیکه لباس مناسب فردا نداشتم باید میرفتم عمارت ....حوصله بحث باهاشو نداشتم...از یه طرفم نمیتونستم تحمل کنم طوری رفتار کنه که انگار اسیر گرفته بر خلاف میلم باید بهش میگفتم ....ولی بعدا براش دارم
سمت اتاقش رفتم قبل از اینکه باز کنم بوی سیگار توی راهرو پیچید
ات:...
تهیونگ:بیا تو
ات:باید برم عمارت
تهیونگ:(پک دیگه ای از سیگارش گرفت و نگاهشو از ات دزدید به اطراف داد)
تهیونگ:نمیشه
ات:لباس ندارم
تهیونگ:میگم برات بیارن
ات:نمیخام
تهیونگ:پس با خودم میری خرید
ات:(چشماشو بست و مفس عصبی کشید نزدیک تهیونگ شد و سیگارشو از دستش گرفت و گذاشت رو جا سیگاری چشماشو به تهیونگ داد)
ات:چقدر بهت بگم!فکر کردی اسیر گرفتی؟ یا عین این رمان ها داری پیش میری؟
تهیونگ:(پوزخندی زد زبونشو توی دهنش چرخوند نگاهشو بین ات رد و بدل کرد)
ات:تو مثل اینکه باورت نمیشه من کی ام؟
تهیونگ: (بلند شد و به ات نزدیک شد فاصلش کم بود ولی نخواست نزدیک تر بشه پس همونجا واستاد )
تهیونگ:توچی؟مثل اینکه نمیفهمی داری با کی حرف میزنی(عصبی)
ات:(چشماشو به چشمای کیم داد توی همون فاصله )
تهیونگ:تمومش کن
ات:...(از اتاق رفت بیرون )
●○تهیونگ ویو:
لعنت بهت جئون ات....نگاهی به ساعت انداختم ۹ بود حاضر شدم و رفتم تو سالن
تهیونگ:اجوما
اجوما:....بله پسرم
تهیونگ:به یکی از ندیمه ها بگو به ات بگه بیاد پایین باید بریم جایی
.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•
×:خانم ...جناب کیم گفتن برید پایین باید برید جایی
ات:....
×:(تعظیم کرد و رفت)
●○ات ویو :
باید از این عمارت پامو میزاشتم بیرون مهم نبود با کی و کِی و چطوری ولی امشبو باید میرفتم پس ممانعت نکردم حاضر شدم و رفتم پایین که دیدم به ماشینش تکیه داد و منتظره چشمش بهم خورد ...درد برام باز کرد و بعد راه افتاد
■□تهیونگ ویو:
باید به موهاش میخورد و اونارو به حرکت درمیاورد سردی هوا به صورت سردش رنگ بخشیده بود اروم بود برخلاف همیشه ...چشماش به منظره بیرون خیره شده بود ...معلوم بود داره فکر میکنه و ذهنش درگیره سرعت ماشینو کم کردم تا باد و سردی هوا اذیتش نکنه که یهو لب باز کرد
ات:واستا
تهیونگ:...؟!
تهیونگ:(نگاهی به اطراف کردم رود هان بود چشمم رفت روی ساعت ساعت ۱۱ بود ماشینو اروم نگه داشتم با ات پیاده شدم خیلی خلوت بود انگار جز ما کس دیگه ای نبود ات یهو عوض شده بود انکار گاردشو برای لحظه ای اورده بود پایین نشست روی نیمکت بغلش نشستم که لب باز کرد... سرشو انداخت پایین و لبخند تلخی زد)
ات:....
●نویسنده:فکر میکنید ات چی میخواد بگه؟؟؟؟؟؟؟!!
○اسلاید ۲ ات
👅👅👅👅
۵۵لایک
۶۰کامنت
۱۶بازنشر
👅👅👅👅
#نامجون #جین #یونگی #جیهوپ #جیمین #جونگکوک #کیپاپ #کیم_تهیونگ #تهیونگ #بی_تی_اس #کره #کره_جنوبی #رمان #فیکشن #فیک #فیک_تهیونگ
●○کوک ویو:
نامی :باهاش حرف زدی؟
کوک:اره
نامی:خب؟
کوک:یه خبراییه
نامی:چی؟
کوک:وقتی کیم نمیزاره ات تنهایی جایی بره وقتی ....
نامی:یعنی چی؟
کوک:نمیدونم
نامی:بزار بره عمارت
کوک:نه....
نامی:پس با کیم حرف بزن
کوک:..
Teahyung <call <juong kook
تهیونگ:بله؟!
کوک:ات پیشته؟
تهیونگ:نه
کوک:مگه سه جون و حذف نکردی؟
تهیونگ:چرا(جدی)
کوک:پس چرا نمیزای ات برگرده عمارت؟(عصبی)
تهیونگ:(*لحظه ای سکوت کرد انگار نمیدونست چی بگه دلیلش چی بود؟)
کوک:با تو ام
تهیونگ:چون شرایط هنوز عادی نیست و تو ام نیومدی(سرد)
کوک:(*پوزخندی زد)
کوک:ات پیش تو بمونه خطرش بیشتر از بقیه اس انقدر کفریش نکن
تهیونگ:حتما نمیشه که میگم.(عصبی)
کوک:دست از پا خطا نکن و مراقبش باش.(قطع کرد)
تهیونگ:....
.°.°.°.°.°.°.°.°.°.°.°.°.°.°.°.°.°.°.°.°.°.°.°.°.°.°.°.°
●○ات ویو:
رفتم نگاهی به لباسام انداختم دیکه لباس مناسب فردا نداشتم باید میرفتم عمارت ....حوصله بحث باهاشو نداشتم...از یه طرفم نمیتونستم تحمل کنم طوری رفتار کنه که انگار اسیر گرفته بر خلاف میلم باید بهش میگفتم ....ولی بعدا براش دارم
سمت اتاقش رفتم قبل از اینکه باز کنم بوی سیگار توی راهرو پیچید
ات:...
تهیونگ:بیا تو
ات:باید برم عمارت
تهیونگ:(پک دیگه ای از سیگارش گرفت و نگاهشو از ات دزدید به اطراف داد)
تهیونگ:نمیشه
ات:لباس ندارم
تهیونگ:میگم برات بیارن
ات:نمیخام
تهیونگ:پس با خودم میری خرید
ات:(چشماشو بست و مفس عصبی کشید نزدیک تهیونگ شد و سیگارشو از دستش گرفت و گذاشت رو جا سیگاری چشماشو به تهیونگ داد)
ات:چقدر بهت بگم!فکر کردی اسیر گرفتی؟ یا عین این رمان ها داری پیش میری؟
تهیونگ:(پوزخندی زد زبونشو توی دهنش چرخوند نگاهشو بین ات رد و بدل کرد)
ات:تو مثل اینکه باورت نمیشه من کی ام؟
تهیونگ: (بلند شد و به ات نزدیک شد فاصلش کم بود ولی نخواست نزدیک تر بشه پس همونجا واستاد )
تهیونگ:توچی؟مثل اینکه نمیفهمی داری با کی حرف میزنی(عصبی)
ات:(چشماشو به چشمای کیم داد توی همون فاصله )
تهیونگ:تمومش کن
ات:...(از اتاق رفت بیرون )
●○تهیونگ ویو:
لعنت بهت جئون ات....نگاهی به ساعت انداختم ۹ بود حاضر شدم و رفتم تو سالن
تهیونگ:اجوما
اجوما:....بله پسرم
تهیونگ:به یکی از ندیمه ها بگو به ات بگه بیاد پایین باید بریم جایی
.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.•
×:خانم ...جناب کیم گفتن برید پایین باید برید جایی
ات:....
×:(تعظیم کرد و رفت)
●○ات ویو :
باید از این عمارت پامو میزاشتم بیرون مهم نبود با کی و کِی و چطوری ولی امشبو باید میرفتم پس ممانعت نکردم حاضر شدم و رفتم پایین که دیدم به ماشینش تکیه داد و منتظره چشمش بهم خورد ...درد برام باز کرد و بعد راه افتاد
■□تهیونگ ویو:
باید به موهاش میخورد و اونارو به حرکت درمیاورد سردی هوا به صورت سردش رنگ بخشیده بود اروم بود برخلاف همیشه ...چشماش به منظره بیرون خیره شده بود ...معلوم بود داره فکر میکنه و ذهنش درگیره سرعت ماشینو کم کردم تا باد و سردی هوا اذیتش نکنه که یهو لب باز کرد
ات:واستا
تهیونگ:...؟!
تهیونگ:(نگاهی به اطراف کردم رود هان بود چشمم رفت روی ساعت ساعت ۱۱ بود ماشینو اروم نگه داشتم با ات پیاده شدم خیلی خلوت بود انگار جز ما کس دیگه ای نبود ات یهو عوض شده بود انکار گاردشو برای لحظه ای اورده بود پایین نشست روی نیمکت بغلش نشستم که لب باز کرد... سرشو انداخت پایین و لبخند تلخی زد)
ات:....
●نویسنده:فکر میکنید ات چی میخواد بگه؟؟؟؟؟؟؟!!
○اسلاید ۲ ات
👅👅👅👅
۵۵لایک
۶۰کامنت
۱۶بازنشر
👅👅👅👅
#نامجون #جین #یونگی #جیهوپ #جیمین #جونگکوک #کیپاپ #کیم_تهیونگ #تهیونگ #بی_تی_اس #کره #کره_جنوبی #رمان #فیکشن #فیک #فیک_تهیونگ
- ۲۱۹
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط