#playmate p¹⁰⁷
#playmate p¹⁰⁷
ات:شب قبل تولدت که میخواستیم بیایم پیشت به مامان بابا اسرار کردمبیایم اینجا....کلی اسرارشون کردم میخواستم برات از اون کوکی هایی که دوست داری بخرم....با چند تا چیز دیگه
ات:حواسم رفت به دَکه اون ور رود نمیدونمچی شد که گم شدم
ات:هرچی گشتم و صداشون کردم پیدا نکردمشون حتی کوکُ
ات:ولی به جاش برای تولدت کوکی و خوارکی ای که دوست داشته بودی و خریدم
ات:نمیدونستم اون شب اخرین شبی بود که مامان و بابارو میدیدم انگار یه شب زودتر گمشون کردم (گرفته)
ات:هیچ کدوم اینا الان دیگه مهم نیست(سرد)
ات:میدونی چرا؟؟؟
تهیونگ:(نگاهشو به ات داد چشماش لرزیده بود و تو وجودش غوغا بود با هر کلمه ای که از زبون ات میشنید از هم میپاچید ...)
ات:چون اون شب من تورم گم کردم.
تهیونگ:(کمی سمت ات چرخید )
تهیونگ:اما من....من توروم گم نکردم!!!!(جدی)
ات:اینا رو نگفتم که حرفی ازت بشنوم ...اینارو گفتم که بدونی نمیشه زمانو به عقب برگردوند.پس الکی تقلا نکن
تهیونگ:تو فکر کردی با حرفات راممیشم؟(خمار و سرد)
ات:...
تهیونگ:....
ات:(بلند شد )
ات:فکرنکن چون ۴ تا جمله بهت زدم یعنی چیزی فرق کرده...
ات:تنفرم بهت با هیچچیزی کمنمیشه....(سرد)
تهیونگ:(با حالتی عجیب به ات ثانیه ای خیره شد غم؟شرمندگی؟غرور؟سردی؟عصبانیت؟مالکیت؟گرفتگی؟یا عشق؟...؟؟)
تهیونگ:(سمت ماشین قدم برداشت و به طرف مرکز خریدش رفت)
■□ات ویو:
اینم از یه حرکت دیگه که از درست یا اشتباه بودنش چیزی نمیدونم هیچچیزی نگفت نه چشماش عوض شد نه نکاهش نرم شد و نه لحنش تغیر کرد اگر بتونم از خودم برونمش بردم.
رسیدم به یه مرکز خرید بزرگ تاحالا ندیده بودمش امکان نداشت نشناسمش ولی مثل اینکه نمیشناختمش
جلوی درش ماشین و نگه داشت از ماشین پیاده شد و در و برام باز کرد نگاهی به اطراف انداختم ....این مرکز خرید خصوصی بود (kim)
پوزخند کوچیکی روی لبام ظاهر شد کوک احمق ام تو سرش بود همچین کاری رو بکنه ولی وقت نشد شاید وقتی برگشت همچین کار احمقانه ای رو بکنه....
تهیونگ:فردا عصر یه جلسه داریم بعدش مهمونی هئیت مدیره اس
تهیونگ:فردا شبشم ایونت و مراسمه.
ات:میدونم.
تهیونگ:(صدای قدم هاش محوطه پاساژ رو گرفت جلوتر از ات میرفت که با صدای قدم هایی که ازش دور میشد متوقف شد)
ات:(چشمم خورد به چندتا تیشرت و شلوارک اه سلیقه من اینه نه اون لباس رسمی و مجلسی مضخرف وارد مغازه شدم اگر نمیخریدمشون قطعا میمیردم ...۲ تا ست تیشرت شلوارک یه جاگر و هودی و ۳ تا سویشرت)
تهیونگ:(چشماش با دیدن این لباسا برق میزد و لخند محوی روی لباش بود خنده ای تو گلو زدم ...این دختر واقعا عجیبه)
ات:(بلک کارتمو دراوردم و به صندوق دار دادم)
+خانم ببخشید از قبل حساب شده
ات:(چشماشو کمی ریز کرد و نگاهشو کلافه به تهیونگ داد)
تهیونگ:دیر وقته برو خریدای بعدیتم بکن باید بریم
ات:(پشتشو به فروشنده کرد و لب زد)
ات:داری پولتو به رخ کی میکشی؟
تهیونگ:(با تفاوت قدی ای که بینشون بود خمار به ات خیره شد و پوزخندی زد و دستشو توی جیبش فرو برد)
تهیونگ:بیا بریم خانم جئون.
ات:(خنده ای از کلافگی سر داد و نگاهشو به اطراف چرخوند و زیر لب گفت)
ات:باشه کیم ....
●○ات ویو:
نگاهی به لباسا انداختم یه دست برای جلسه فردا ...یکی برای مهمونی شب....و یکی ام برای مراسم و ایونت پس فردا با یسری چیزی دیگه برداشتم قبل از اینکه سمت صندوق برم صدای کیم بلند شد
تهیونگ:برو بپوششون
ات:چی؟
تهیونگ:اگر مناسب نباشه محبورم طبق سلیقه خودم برات لباس انتخاب کنم.
ات:(خنده ای عصبی کرد )
ات:اینا همشون یه بازیه چرا باورت شده؟!
تهیونگ:گفتم بهت برو(عصبی)
ات:نمیرم.
تهیونگ:(یه ابرشو داد داد بالا و خنده تو گلویی زد )
تهیونگ:(و سوالی به ات خیره شد )
ات:به من نگو چیکار کن چیکار نکن چون بدترشو میکنم (تنه ای به تهیونگ زد و از کنارش رد شد که تهیونگ دستشو محکم دور بازوی ات گرفت و زیر گوشش با صدای بمش زمزمه کرد)
تهیونگ:....
●به نظرتون چی میخواد به ات بگه؟چی میشه؟
👅👅👅👅
چون پارت کم گذاشتم شرایط ام کم میزارم
۵۰ لایک
۴۰ کامنت
۸ بازنشر
👅👅👅👅
#نامجون #جین #یونگی #جیهوپ #جیمین #جونگکوک #کیپاپ #کیم_تهیونگ #تهیونگ #بی_تی_اس #کره #کره_جنوبی #رمان #فیکشن #فیک #فیک_تهیونگ
ات:شب قبل تولدت که میخواستیم بیایم پیشت به مامان بابا اسرار کردمبیایم اینجا....کلی اسرارشون کردم میخواستم برات از اون کوکی هایی که دوست داری بخرم....با چند تا چیز دیگه
ات:حواسم رفت به دَکه اون ور رود نمیدونمچی شد که گم شدم
ات:هرچی گشتم و صداشون کردم پیدا نکردمشون حتی کوکُ
ات:ولی به جاش برای تولدت کوکی و خوارکی ای که دوست داشته بودی و خریدم
ات:نمیدونستم اون شب اخرین شبی بود که مامان و بابارو میدیدم انگار یه شب زودتر گمشون کردم (گرفته)
ات:هیچ کدوم اینا الان دیگه مهم نیست(سرد)
ات:میدونی چرا؟؟؟
تهیونگ:(نگاهشو به ات داد چشماش لرزیده بود و تو وجودش غوغا بود با هر کلمه ای که از زبون ات میشنید از هم میپاچید ...)
ات:چون اون شب من تورم گم کردم.
تهیونگ:(کمی سمت ات چرخید )
تهیونگ:اما من....من توروم گم نکردم!!!!(جدی)
ات:اینا رو نگفتم که حرفی ازت بشنوم ...اینارو گفتم که بدونی نمیشه زمانو به عقب برگردوند.پس الکی تقلا نکن
تهیونگ:تو فکر کردی با حرفات راممیشم؟(خمار و سرد)
ات:...
تهیونگ:....
ات:(بلند شد )
ات:فکرنکن چون ۴ تا جمله بهت زدم یعنی چیزی فرق کرده...
ات:تنفرم بهت با هیچچیزی کمنمیشه....(سرد)
تهیونگ:(با حالتی عجیب به ات ثانیه ای خیره شد غم؟شرمندگی؟غرور؟سردی؟عصبانیت؟مالکیت؟گرفتگی؟یا عشق؟...؟؟)
تهیونگ:(سمت ماشین قدم برداشت و به طرف مرکز خریدش رفت)
■□ات ویو:
اینم از یه حرکت دیگه که از درست یا اشتباه بودنش چیزی نمیدونم هیچچیزی نگفت نه چشماش عوض شد نه نکاهش نرم شد و نه لحنش تغیر کرد اگر بتونم از خودم برونمش بردم.
رسیدم به یه مرکز خرید بزرگ تاحالا ندیده بودمش امکان نداشت نشناسمش ولی مثل اینکه نمیشناختمش
جلوی درش ماشین و نگه داشت از ماشین پیاده شد و در و برام باز کرد نگاهی به اطراف انداختم ....این مرکز خرید خصوصی بود (kim)
پوزخند کوچیکی روی لبام ظاهر شد کوک احمق ام تو سرش بود همچین کاری رو بکنه ولی وقت نشد شاید وقتی برگشت همچین کار احمقانه ای رو بکنه....
تهیونگ:فردا عصر یه جلسه داریم بعدش مهمونی هئیت مدیره اس
تهیونگ:فردا شبشم ایونت و مراسمه.
ات:میدونم.
تهیونگ:(صدای قدم هاش محوطه پاساژ رو گرفت جلوتر از ات میرفت که با صدای قدم هایی که ازش دور میشد متوقف شد)
ات:(چشمم خورد به چندتا تیشرت و شلوارک اه سلیقه من اینه نه اون لباس رسمی و مجلسی مضخرف وارد مغازه شدم اگر نمیخریدمشون قطعا میمیردم ...۲ تا ست تیشرت شلوارک یه جاگر و هودی و ۳ تا سویشرت)
تهیونگ:(چشماش با دیدن این لباسا برق میزد و لخند محوی روی لباش بود خنده ای تو گلو زدم ...این دختر واقعا عجیبه)
ات:(بلک کارتمو دراوردم و به صندوق دار دادم)
+خانم ببخشید از قبل حساب شده
ات:(چشماشو کمی ریز کرد و نگاهشو کلافه به تهیونگ داد)
تهیونگ:دیر وقته برو خریدای بعدیتم بکن باید بریم
ات:(پشتشو به فروشنده کرد و لب زد)
ات:داری پولتو به رخ کی میکشی؟
تهیونگ:(با تفاوت قدی ای که بینشون بود خمار به ات خیره شد و پوزخندی زد و دستشو توی جیبش فرو برد)
تهیونگ:بیا بریم خانم جئون.
ات:(خنده ای از کلافگی سر داد و نگاهشو به اطراف چرخوند و زیر لب گفت)
ات:باشه کیم ....
●○ات ویو:
نگاهی به لباسا انداختم یه دست برای جلسه فردا ...یکی برای مهمونی شب....و یکی ام برای مراسم و ایونت پس فردا با یسری چیزی دیگه برداشتم قبل از اینکه سمت صندوق برم صدای کیم بلند شد
تهیونگ:برو بپوششون
ات:چی؟
تهیونگ:اگر مناسب نباشه محبورم طبق سلیقه خودم برات لباس انتخاب کنم.
ات:(خنده ای عصبی کرد )
ات:اینا همشون یه بازیه چرا باورت شده؟!
تهیونگ:گفتم بهت برو(عصبی)
ات:نمیرم.
تهیونگ:(یه ابرشو داد داد بالا و خنده تو گلویی زد )
تهیونگ:(و سوالی به ات خیره شد )
ات:به من نگو چیکار کن چیکار نکن چون بدترشو میکنم (تنه ای به تهیونگ زد و از کنارش رد شد که تهیونگ دستشو محکم دور بازوی ات گرفت و زیر گوشش با صدای بمش زمزمه کرد)
تهیونگ:....
●به نظرتون چی میخواد به ات بگه؟چی میشه؟
👅👅👅👅
چون پارت کم گذاشتم شرایط ام کم میزارم
۵۰ لایک
۴۰ کامنت
۸ بازنشر
👅👅👅👅
#نامجون #جین #یونگی #جیهوپ #جیمین #جونگکوک #کیپاپ #کیم_تهیونگ #تهیونگ #بی_تی_اس #کره #کره_جنوبی #رمان #فیکشن #فیک #فیک_تهیونگ
- ۴۲۹
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط