Knife Dead
Knife Dead
ادامه پارت قبل
جوهیوک: جونکوک لجباز رو نمیشناسی حرف حرفه خودشه
ات: درست میگی ولی باید چیکار کنم اگه ... یه زره هم متوجه بشم که جون بچم نو خطره از اینجا فرار میکنم
جوهیوک: فرار نمیشه جونکوک کله دنیا رو خراب میکنه تا پیدات کنه مخصوصا اگر بفهمه که بارداری
دخترک با حالت خجالت زده به زمین چشم دوخت جوهیوک گوشه افکارش را گرفته بود و سکوت را در اخطار اش داشت ....
نگاهی به ات انداخت و گفت
جو هیوک: اگه میخواهی جونکوک ترو ببخشه باید کاری که من بگین رو انجام بدی
دخترک نگاهی ریزی بهش دوخت و گفت
ات: چه کاری .... میدونی که جونکوک وقتی منو میبینه دیونه میشه
جوهیوک آه ای کشید و به صندلی پشت اش تکیه داد
جو هیوک: فردا شب جشن داریم ....... تو باید تو اون جشن حرفه مهمی رو بگی باشه .... برات اون چیزایی که لازم داری رو میخرم فقط تا فردا شب تحمل کن
ات: آقای سو چی باید بگم ....
****
نگاهی به سفره انداخت و کلافه گفت
جونکوک: جو و جین وو نیستن
خانم کیم: ارباب جواب آقای سو و نام کار داشتن صبح زود رفتن
جونکوک: خیله خب .... با کارمند جدید چطوری ؟
خانم کیم حرف های که جوهیوک گفته بود را میان حرف هایش گفت
خانم کیم: ایشون صبحانه را درست کردن و الان تو آشپزخونه هستن
جونکوک از اینکه اون را خدمتکار خودش کرده بود راضی بود چون حس میکرد داره به شدت مجازات اش میکنه خبری از شکنجه های سخت اش را نداشت .... کمی از رامیون ها را مزه کرد خانم کیم از سالن بیرون نرفته بود با صدا جونکوک ایستاد
جونکوک: خانم کیم !
خانم کیم با ترس و استرس سمت اش چرخید....... خانم کیم: بله ارباب
جونکوک با عصبانیت بشقاب جلو اش روی زمین انداخت و عصبانی غرید
جونکوک: تو هم بهم دروغ میگی آره .... خانم کیم لبخند غمگینی تحویل جونکوک داد و گفت
خانم کیم: معذرت میخواهم ... من معمور و معذور هستم
جونکوک: این دروغگو کجاست ؟
خانم کیم: تو اتاق من ! ولی اون تقصیری ندارند آقای سو
جونکوک: این آقای سو رو من خودم سر عقل میارم
بودن هیچ گونه در زدن با هجوم وارد اتاق شد عصبی غرید
جونکوک: دروغ گو ... مثل همیشه دروغ میگی درسته
دخترک نگاهش را از بیرون گرفت و به آرامی سمتت جونکوک نگاه کرد
ات: دروغ نمیگم هنوز که حرفی هم نزدم
جونکوک تک ابرو بالا انداخت و با خنده عصبی گفت
ادامه پارت قبل
جوهیوک: جونکوک لجباز رو نمیشناسی حرف حرفه خودشه
ات: درست میگی ولی باید چیکار کنم اگه ... یه زره هم متوجه بشم که جون بچم نو خطره از اینجا فرار میکنم
جوهیوک: فرار نمیشه جونکوک کله دنیا رو خراب میکنه تا پیدات کنه مخصوصا اگر بفهمه که بارداری
دخترک با حالت خجالت زده به زمین چشم دوخت جوهیوک گوشه افکارش را گرفته بود و سکوت را در اخطار اش داشت ....
نگاهی به ات انداخت و گفت
جو هیوک: اگه میخواهی جونکوک ترو ببخشه باید کاری که من بگین رو انجام بدی
دخترک نگاهی ریزی بهش دوخت و گفت
ات: چه کاری .... میدونی که جونکوک وقتی منو میبینه دیونه میشه
جوهیوک آه ای کشید و به صندلی پشت اش تکیه داد
جو هیوک: فردا شب جشن داریم ....... تو باید تو اون جشن حرفه مهمی رو بگی باشه .... برات اون چیزایی که لازم داری رو میخرم فقط تا فردا شب تحمل کن
ات: آقای سو چی باید بگم ....
****
نگاهی به سفره انداخت و کلافه گفت
جونکوک: جو و جین وو نیستن
خانم کیم: ارباب جواب آقای سو و نام کار داشتن صبح زود رفتن
جونکوک: خیله خب .... با کارمند جدید چطوری ؟
خانم کیم حرف های که جوهیوک گفته بود را میان حرف هایش گفت
خانم کیم: ایشون صبحانه را درست کردن و الان تو آشپزخونه هستن
جونکوک از اینکه اون را خدمتکار خودش کرده بود راضی بود چون حس میکرد داره به شدت مجازات اش میکنه خبری از شکنجه های سخت اش را نداشت .... کمی از رامیون ها را مزه کرد خانم کیم از سالن بیرون نرفته بود با صدا جونکوک ایستاد
جونکوک: خانم کیم !
خانم کیم با ترس و استرس سمت اش چرخید....... خانم کیم: بله ارباب
جونکوک با عصبانیت بشقاب جلو اش روی زمین انداخت و عصبانی غرید
جونکوک: تو هم بهم دروغ میگی آره .... خانم کیم لبخند غمگینی تحویل جونکوک داد و گفت
خانم کیم: معذرت میخواهم ... من معمور و معذور هستم
جونکوک: این دروغگو کجاست ؟
خانم کیم: تو اتاق من ! ولی اون تقصیری ندارند آقای سو
جونکوک: این آقای سو رو من خودم سر عقل میارم
بودن هیچ گونه در زدن با هجوم وارد اتاق شد عصبی غرید
جونکوک: دروغ گو ... مثل همیشه دروغ میگی درسته
دخترک نگاهش را از بیرون گرفت و به آرامی سمتت جونکوک نگاه کرد
ات: دروغ نمیگم هنوز که حرفی هم نزدم
جونکوک تک ابرو بالا انداخت و با خنده عصبی گفت
- ۲۲.۶k
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط