Knife Dead
Knife Dead
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart 108 …ᘛ⁐̤ᕐᐷ
جوهیوک : مگه مستی ها
جین وو : بیخیالش جو ولش کن دارن عشق میکنند
جوهیوک عصبی سمتش چرخید .... جوهیوک: جین وو بیا کمک
جین وو تکیه به چهارچوب در نگاهی سر تا پا اش انداخت و کلافه گفت : حوصله ندارم خوابم میاد برم بخوابم
جونکوک هنوز هم با نفرت چشم از دخترک دزدید و از روی زمین بلند شد
جونکوک: برید بیرون ....
جوهیوک: نمیریم ... بس کن این دیونه بازی ها رو
جونکوک محکم سمته یقه جو پرت شد و عصبی با دندون هایش غرید
جونکوک: چه زری میزنی ها ... مگه اون نبود که منو به این روز انداخته
جوهیوک: نه اون نبود ... تو حرفه اون یونگ لعنتی رو باور میکنی ؟
جونکوک محکم یقه جوهیوک را رها کرد و بودن هیچ نگاهی به دخترک از آن اتاق را ترک کرد عصب بود به شدت ... تا حدی اگر جوهیوک به آن مکان نمیآمد حتما جان آن دخترک را میگرفت ....
جین وو به دنبال جونکوک راهی شد و مشغول حرف زدن شد ...
جین وو : میدونم سرت شلوغه ولی باید جلسه میز( کاساکان )برگزار کنیم
جونکوک کلافه وارد اتاق کارش شد دستی به لب پایین اش کشید و روی صندلی نشست
جونکوک: اوضاع چطوره ... بازم پرو شدن ؟
جین وو : معلومه که میشن
جونکوک در فکر فروع رفت و باز هم باید آن ها را خاموش میکرد ...
دستی تو موهایش کشید و ریلکس نفسی کشید هر دو آرنج هایش را روی میز گذاشت و نیشخندی زد ..
جونکوک: برو به جوهیوک بگو بیاد .....
جین وو : نقشه ای داری ؟
جونکوک: تو چی فکر میکنی
جونکوک به صندلی پشت اش تکیه داد و نیشخندی زد با زبانش لب های خشک اش را تر کرد این نشانه درد تو سینه اش بود ولی به رو خودش نمیآورد ...
جین وو نگاهی به آن اتاق انداخت جوهیوک را دید که روبه رو آن دختر با جسم خسته نشسته بود و مشغول حرف زدن بودن ... جین وو کلافه اوفی کشید و گفت
جین وو: جو بریم جونکوک کارت داره
جو هیوک نگاهی به جین وو انداخت و گفت ..... جوهیوک: تو برو منم میام
جین وو : زود بیا خنجر طلا عصبانی میشه
جو هیوک: باشه تو برو .... محکم حرف اش را بیان کرد و جین وو بعد از چشم غزه ای از اتاق خارج شد .... جو هیوک سمته ات چرخید و گفت
جوهیوک: ببین باید همه چی رو بگی تک تکش رو اینکه یونگ باهاش چیکار کرده ... منم کاری میکنم که با جونکوک جونت آشتی کنی ... الان باید برم به خانم کیم میگم برات غذا بیاره باشه تو هم استراحت
بودن هیچ گونه شنیدن حرف از دهان آن دختر از اتاق خانم کیم خارج شد و دخترک را تنها گذاشت ... به اطراف نگاهی انداخت و روی تخت دراز کشید درست همان دقیقه گوشه ای از چشم اش اشک هایش سرازیر شدن
( جونکوک معذرت میخواهم ..... برای همه چی ... )
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart 108 …ᘛ⁐̤ᕐᐷ
جوهیوک : مگه مستی ها
جین وو : بیخیالش جو ولش کن دارن عشق میکنند
جوهیوک عصبی سمتش چرخید .... جوهیوک: جین وو بیا کمک
جین وو تکیه به چهارچوب در نگاهی سر تا پا اش انداخت و کلافه گفت : حوصله ندارم خوابم میاد برم بخوابم
جونکوک هنوز هم با نفرت چشم از دخترک دزدید و از روی زمین بلند شد
جونکوک: برید بیرون ....
جوهیوک: نمیریم ... بس کن این دیونه بازی ها رو
جونکوک محکم سمته یقه جو پرت شد و عصبی با دندون هایش غرید
جونکوک: چه زری میزنی ها ... مگه اون نبود که منو به این روز انداخته
جوهیوک: نه اون نبود ... تو حرفه اون یونگ لعنتی رو باور میکنی ؟
جونکوک محکم یقه جوهیوک را رها کرد و بودن هیچ نگاهی به دخترک از آن اتاق را ترک کرد عصب بود به شدت ... تا حدی اگر جوهیوک به آن مکان نمیآمد حتما جان آن دخترک را میگرفت ....
جین وو به دنبال جونکوک راهی شد و مشغول حرف زدن شد ...
جین وو : میدونم سرت شلوغه ولی باید جلسه میز( کاساکان )برگزار کنیم
جونکوک کلافه وارد اتاق کارش شد دستی به لب پایین اش کشید و روی صندلی نشست
جونکوک: اوضاع چطوره ... بازم پرو شدن ؟
جین وو : معلومه که میشن
جونکوک در فکر فروع رفت و باز هم باید آن ها را خاموش میکرد ...
دستی تو موهایش کشید و ریلکس نفسی کشید هر دو آرنج هایش را روی میز گذاشت و نیشخندی زد ..
جونکوک: برو به جوهیوک بگو بیاد .....
جین وو : نقشه ای داری ؟
جونکوک: تو چی فکر میکنی
جونکوک به صندلی پشت اش تکیه داد و نیشخندی زد با زبانش لب های خشک اش را تر کرد این نشانه درد تو سینه اش بود ولی به رو خودش نمیآورد ...
جین وو نگاهی به آن اتاق انداخت جوهیوک را دید که روبه رو آن دختر با جسم خسته نشسته بود و مشغول حرف زدن بودن ... جین وو کلافه اوفی کشید و گفت
جین وو: جو بریم جونکوک کارت داره
جو هیوک نگاهی به جین وو انداخت و گفت ..... جوهیوک: تو برو منم میام
جین وو : زود بیا خنجر طلا عصبانی میشه
جو هیوک: باشه تو برو .... محکم حرف اش را بیان کرد و جین وو بعد از چشم غزه ای از اتاق خارج شد .... جو هیوک سمته ات چرخید و گفت
جوهیوک: ببین باید همه چی رو بگی تک تکش رو اینکه یونگ باهاش چیکار کرده ... منم کاری میکنم که با جونکوک جونت آشتی کنی ... الان باید برم به خانم کیم میگم برات غذا بیاره باشه تو هم استراحت
بودن هیچ گونه شنیدن حرف از دهان آن دختر از اتاق خانم کیم خارج شد و دخترک را تنها گذاشت ... به اطراف نگاهی انداخت و روی تخت دراز کشید درست همان دقیقه گوشه ای از چشم اش اشک هایش سرازیر شدن
( جونکوک معذرت میخواهم ..... برای همه چی ... )
- ۲۶.۲k
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط