{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب⁶²
انقدر نزدیک بود که می‌تونستم گرمای نفسش رو روی گونه‌م احساس کنم.
همینطور که نگاهشو توی صورتم می‌چرخوند،لب زد:من..هرچیزی رو که بخوام،به دست میارم..حتی اگه برای به دست آوردنش مجبور باشم تمام دنیا رو به اتیش بکشم..
صدای بم و دورگه‌ش انقدر نزدیک بود که لرزه به تنم انداخت.
نمی‌تونستم..
نمی‌تونستم بیشتر از این تحملش کنم.
فقط نگاهمو ازش گرفتم و بلند شدم.
دو قدم به سمت در برداشته بودم که یهو دستهاش دور مچم قفل شد.
با یه حرکت منو توی آغوشش کشید.
اون‌یکی دستشو گذاشت پشت کمرم و سرشو خم کرد.
نگاه تاریکش رو توی صورتم چرخوند و گفت:یادم نمیاد بهت اجازه رفتن داده باشم
باز‌ هم مالکیتش رو به رخ کشید..
چیزی که ازش متنفر بودم.
یهو نگاهش روی لبم قفل شد.
بدون هیچ مکثی،لـ‌بش روی لـ‌بم نشوند.
دستشو از دور مچم رها کرد و میون موهام کشید.
بوسه‌ش سرد و عمیق بود..
بوسه‌ای که راهِ هر اعتراضی رو توی گلوم می‌بست.
تق‌‌تق..
صدای در باعث شد دست‌هام روی سینه‌ش بشینه.
محکم هُلش میدادم اما دستی که روی کمرم بود،هر راه فراری رو بسته بود.
_جونگ‌کوک..اونجایی؟
صدای..صدای تهیونگ..
نه..نباید ما رو اینجوری ببینه.
در حالی که دست‌هامو بی‌اختیار روی سینه‌ش می‌کوبیدم و سعی می‌کردم از این حصار فرار کنم،بدنم از ترس می‌لرزید.
اما جونگ‌کوک..حتی تکون هم نخورد. برخلافِ من که توی اوجِ وحشت بودم،اون با آرامشی ترسناک،فشارِ دستشو پشت کمرم بیشتر کرد.
در باز شد..
بعد از چند لحظه بلاخره لبش رو رها کرد.
اما دیر شده بود..
اون مارو دیده بود.
و من..فقط تونستم سرمو توی سینه های جونگ کوک پنهان کنم و دست های مشت شدم رو روی سینه هاش فشار بدم.
سکوت..سکوتی که با همیشه فرق داشت.
سکوتی که می‌شد توش صدای شکستن یه قلب رو احساس کرد.
چشم هامو برای لحظه‌ای محکم روی هم فشردم و بعد برگشتم.
دستش هنوز روی دستگیره در بود و مات نگاهمون میکرد.
نگاهش از روی جونگ‌کوک روی من افتاد.
چشم های قهوه‌ای رنگش،مظلومانه اون غم بزرگ رو فریاد میزدن.‌.
نگاهش از روی صورتم روی دستم سر خورد.
به درخشش بی‌رحمانه اون حلقه خیره شده بود.
بالا پایین شدن سیبک گلوش داشت بغضشو لو‌ میداد.
بعضی سنگین..و شاید قدیمی.
نگاهش لرزید..
سرشو انداخت پایین.
داشت سعی می‌کرد بغضشو قورت بده..
انگار می‌ترسید یهو اشک‌هاش بی‌خبر گونه‌هاشو خیس کنم.
با صدایی که سعی در پناه کردن بغض داشت گفت:ببخشید..مزاحم شدم...

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریون
دیدگاه ها (۲۷)

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁶¹من چطور باید بعد از اتفاقاتِ دیشب،دوب...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁶⁰دوهیون با هیجان،شروع کرد به جمع کردنِ...

افسانه‌ی خون و گلقسمت ۱۶: در مرزِ خاکستر همه‌چیز توی اون اتا...

ادامه ی پارت ۱۸۷

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط