با بچه های فامیل دور مادر بزرگم جمع شده بودیم مادر بزرگ د
با بچه های فامیل دور مادر بزرگم جمع شده بودیم مادر بزرگ داشت از قدیما میگفت،
همینطوری که تعریف میکرد یه دفه زل زد تو چشم یکی از نوه هاش و پرسید: عزیزم مگه عقد کردین؟؟ با تعجب جواب داد نه!!
بعد روشو برگردوند و اخمی کرد و زیر لب گفت: یاد اون زمون بخیر تا کسی خونه شوهر نمیرفت نه ابرو بر میداشت نه سرخاب سفیداب میکرد!!
سریع رفتم نشستم کنار همون کسی که مادر بزرگ ازش سوال کرده بود،،توی گوشش گفتم: تا مادربزرگ نفهمیده پسری بلند شو برو بیرون!!! :)
همینطوری که تعریف میکرد یه دفه زل زد تو چشم یکی از نوه هاش و پرسید: عزیزم مگه عقد کردین؟؟ با تعجب جواب داد نه!!
بعد روشو برگردوند و اخمی کرد و زیر لب گفت: یاد اون زمون بخیر تا کسی خونه شوهر نمیرفت نه ابرو بر میداشت نه سرخاب سفیداب میکرد!!
سریع رفتم نشستم کنار همون کسی که مادر بزرگ ازش سوال کرده بود،،توی گوشش گفتم: تا مادربزرگ نفهمیده پسری بلند شو برو بیرون!!! :)
- ۴.۸k
- ۰۲ مهر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط