رمان:#دخترم_باش
رمان:#دخترم_باش
#پارت_۲۱
به سمت آراز رفت و یقه ش رو گرفت .
_ ببین بچه فقط سه روز وقت داری پول این ماه رو
جور کنی بیاری وگرنه گوش آبجی کوچیکت رو
میبرم پیشکش رییس می کنم .
آراز که بی حال گوشه ی دیوار افتاده بود با شدت
خون جمع شده توی دهن رو تو صورت مرد پرت
کرد .
مرد عصبی دست بلند کرد بزنه تو صورتش که به
سمتش حمله ور شدم .
_ نزنش عوضی ولش کن .
نگاهی به سر تاپام انداخت و با پوزخندی از کنارم
گذشت .
به محض رد شدن سایه شون از سر کوچه صدای هق
هقم سکوت کوچه رو شکوند .
جلوی آراز زانو زدم .
_ آراز؟
آراز داداشی خوبی ؟
چشم بست و سعی کرد با کمک دیوار بلند بشه .
سریع دستم رو دور کمرش انداختم .
لبخند سختی زد .
_ زور خودت رو نداری بچه ول کن منو کمرت درد
میگیره .
اشکام تند روی گونه مچکید .
همیشه همینجوری بود، قبل از گریه اول هق هقم
شروع میشد بعد اشکام بود که روی صورتم روون
میشد .
آروم کمکش کردم وارد خونه بشه .
نامردا !
تازه آراز اومده بود دم مغازه ای که کار می کردم دنبالم
تا با هم برگردیم خونه، دم خونه نرسیده خفتمون
کردن .
لعنتی به روح اون اکبر عوضی که مارو به این روز
انداخت فرستادم .
هرچی جیغ کشیدم و کمک خواستم کسی به دادمون
نرسید .
اینجا لجن ترین قسمت چهارمحل بود و کسی گذرش
هم به این جا نمیافتاد، مگه اهالی همینجا که هیچوقت
به خودشون زحمت نمیدادن موقع دعوا سرشون رو
از پنجره بیرون بیارن !
اصلا کی دلش واسه تخم و ترکه ی اکبر نعشه
میسوزه !
مارو هم با اسم و رسمش نحس کرد؛ جوری که همه
مثل جذامی ها باهاموم رفتار می کردن !
سریع اشک هام رو از روی صورتم پاک کردم .
توی هرچیزی می تونستم تظاهر به قوی بودن کنم ولی
هیچوقت نمی تونستم جلوی گریه م رو بگیرم !
دستمال تمیزی برداشتم و مرطوبش کردم آروم آروم
روی زخمای صورتش کشیدم .
نفس عمیقی کشید و با صدای نامفهوم ی گفت : از اون
آرمین بیشرف خبری نشد؟
سرم رو بالا انداختم .
_ نوچ. رفته پی عیاشیش باز یادش رفته اینجا دوتا بدبخت لنگ یه قرون پولن .
چشم هاش رو بست .
_ گور باباش خودمون جور میکنیم !
نیشخند زدم .
_ با چی ؟
دله دزدی ؟
یا نکنه میخوای مواد بفروشی تو پارکا؟
شوکه چشم هاش رو باز کرد و نگاهم کرد .
حرصی شدم .
_ چیه فکر کردی نمی دونم میری تو پارک چه غلطی
میخوری ؟
اخم کرد .
_ مجبورم، ندیدی وضعیت امشب رو؟
دستمال رو روی زخمش فشار دادم، با درد داد زد : آخ
سگ تو روحت ولم کن اصلا نخواستم کشتی که .
چشم غره ای بهش رفتم .
_ ببند دهنت رو همین چند روز پیش که خر شدم افتادم دتو دام شیرین بازی ای تو واسه هفت پشتم بسته، مرتیکه نره غول نزدیک بود هردومون رو کله پا کنه با قیافه آثار باستانیش، تازه دستمالم هم جا موند !
#پارت_۲۱
به سمت آراز رفت و یقه ش رو گرفت .
_ ببین بچه فقط سه روز وقت داری پول این ماه رو
جور کنی بیاری وگرنه گوش آبجی کوچیکت رو
میبرم پیشکش رییس می کنم .
آراز که بی حال گوشه ی دیوار افتاده بود با شدت
خون جمع شده توی دهن رو تو صورت مرد پرت
کرد .
مرد عصبی دست بلند کرد بزنه تو صورتش که به
سمتش حمله ور شدم .
_ نزنش عوضی ولش کن .
نگاهی به سر تاپام انداخت و با پوزخندی از کنارم
گذشت .
به محض رد شدن سایه شون از سر کوچه صدای هق
هقم سکوت کوچه رو شکوند .
جلوی آراز زانو زدم .
_ آراز؟
آراز داداشی خوبی ؟
چشم بست و سعی کرد با کمک دیوار بلند بشه .
سریع دستم رو دور کمرش انداختم .
لبخند سختی زد .
_ زور خودت رو نداری بچه ول کن منو کمرت درد
میگیره .
اشکام تند روی گونه مچکید .
همیشه همینجوری بود، قبل از گریه اول هق هقم
شروع میشد بعد اشکام بود که روی صورتم روون
میشد .
آروم کمکش کردم وارد خونه بشه .
نامردا !
تازه آراز اومده بود دم مغازه ای که کار می کردم دنبالم
تا با هم برگردیم خونه، دم خونه نرسیده خفتمون
کردن .
لعنتی به روح اون اکبر عوضی که مارو به این روز
انداخت فرستادم .
هرچی جیغ کشیدم و کمک خواستم کسی به دادمون
نرسید .
اینجا لجن ترین قسمت چهارمحل بود و کسی گذرش
هم به این جا نمیافتاد، مگه اهالی همینجا که هیچوقت
به خودشون زحمت نمیدادن موقع دعوا سرشون رو
از پنجره بیرون بیارن !
اصلا کی دلش واسه تخم و ترکه ی اکبر نعشه
میسوزه !
مارو هم با اسم و رسمش نحس کرد؛ جوری که همه
مثل جذامی ها باهاموم رفتار می کردن !
سریع اشک هام رو از روی صورتم پاک کردم .
توی هرچیزی می تونستم تظاهر به قوی بودن کنم ولی
هیچوقت نمی تونستم جلوی گریه م رو بگیرم !
دستمال تمیزی برداشتم و مرطوبش کردم آروم آروم
روی زخمای صورتش کشیدم .
نفس عمیقی کشید و با صدای نامفهوم ی گفت : از اون
آرمین بیشرف خبری نشد؟
سرم رو بالا انداختم .
_ نوچ. رفته پی عیاشیش باز یادش رفته اینجا دوتا بدبخت لنگ یه قرون پولن .
چشم هاش رو بست .
_ گور باباش خودمون جور میکنیم !
نیشخند زدم .
_ با چی ؟
دله دزدی ؟
یا نکنه میخوای مواد بفروشی تو پارکا؟
شوکه چشم هاش رو باز کرد و نگاهم کرد .
حرصی شدم .
_ چیه فکر کردی نمی دونم میری تو پارک چه غلطی
میخوری ؟
اخم کرد .
_ مجبورم، ندیدی وضعیت امشب رو؟
دستمال رو روی زخمش فشار دادم، با درد داد زد : آخ
سگ تو روحت ولم کن اصلا نخواستم کشتی که .
چشم غره ای بهش رفتم .
_ ببند دهنت رو همین چند روز پیش که خر شدم افتادم دتو دام شیرین بازی ای تو واسه هفت پشتم بسته، مرتیکه نره غول نزدیک بود هردومون رو کله پا کنه با قیافه آثار باستانیش، تازه دستمالم هم جا موند !
- ۳.۴k
- ۲۹ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط