فیک کوک(عشقی ک از اول دیوانگی بود)پارت ۵۲
فیک کوک(عشقی ک از اول دیوانگی بود)پارت ۵۲
داستان از زبان *ا/ت*(من):از وقتی اون اتفاق واسه اون پسر جوون افتاد یکسره نگران کوک بودم... میترسیدم زبونم لال زبونم لال زبونم لال منم سرنوشتم مثل اون دختره شه... وقتی هم جونگ کوک منظورم رو فهمید و گفت:هی... ببینم نکنه فکر کردی منم رفتنی ام. بیشتر گریه م گرفت که همونجوری وسط گریه یکی محکم تو آغوشش کشیدم... اون جونگ کوک بود... تا حالا حس توی بغلش بودن رو تجربه نکرده بودم اما وقتی صدای قلبش رو میشنیدم آرومم میکرد بغلش آرامش خاصی داشت... همونجوری که یهو بغلم کرد و یهو با بغلش آرامش خاصی رو بهم هدیه داد آروم سَرَم رو نوازش کرد و گفت:من تا تهش باهاتم دیگه غصه نخوریا من قول میدم که هیچ جا نمیرم. آروم اشکامو با پشت دستم پاک کردم و از بغلش بیرون اومدم... من:قول دادیا. کوکی:مَرده و حرفش حالا بخند... بخند... . با حرفش خنده م گرفت و لبخندی رو لبم نقش بست... بعد کوکی آروم با انگشتش اشکمو از رو گونه م پاک کرد و گفت:دیگه نزار اینا بریزن پایین آدم مرواریداشو الکی هدر نمیده... من:در عوض لبخند بزنم؟. کوکی:نه اونم همه جا حق نداری فقط برا من. من:د... . خواستم بهش بگم دوستت دارم که جونگ کوک انگشتش رو گذاشت رو ل. ب. م و نزاشت ادامه بدم و خودش گفت:من بیشتر دوستت دارم.
من:از کجا فهمیدی چی میخوام بگم؟. کوکی:حالااااا... مهم نیست. یهو بعد حرف کوک نگاهم به دستش افتاد باید سُرُمش رو در میاوردم... من:اممم حالا جونگ کوک میدی در بیارم سُرُمت رو؟. جونگ کوک هم نگاهی به سُرُم کرد دید تموم شده دستشو آورد سمتم و گفت بیا... منم آروم براش درش آوردم و گفتم:تمومید. کوکی:میدونی چیه؟. من:هوم چیه؟. کوکی:تو انقدرام خوب سُرُم نمیزنی ها من انقدر پرتت میشم نمیفهمم دردش رو. من:ایندفعه جوری میزنم کاریزمام روت تأثیر نداشته باشه دردت بیاد. کوکی:اووو حالا ما یه چی گفتیم تهدید میکنه همش. هردومون زدیم زیر خنده😂 یهو وسط خنده هامون بود که در اتاق باز شد و چند نفر اومدن تو اعضا بودن سریع از تخت اومدم پایین و کوک هم که هول شده بود پتو رو شلخته و چپکی زد رو خودش... من:... س... سلام😅. اعضا:سلام. من:ببخشید نمیدونستم ساعت ملاقات شده اومدم سُرُمشون رو در بیارم. نامجون:نه مشکلی نیست. من:خب پس من میرم خدافظ فعلا. و سعی کردم از پشتم دستی برای کوک تکون بدم طوری که کسی نفهمه و از اتاق خارج شدم و رفتم تا به کارای دیگه م برسم... ادامه داستان از زبان کوک:وقتی *ا/ت* رفت بیرون اعضا برگشتن سمتم و جیمین با تجب پرسید:این کی بود؟. تهیونگ:من میشناسمش از روز اول پرستار کوک بوده هی هی چی😐؟ این ......
نظرتونو تو کامنتا بگید و لایک کنید و حمااییت♡
داستان از زبان *ا/ت*(من):از وقتی اون اتفاق واسه اون پسر جوون افتاد یکسره نگران کوک بودم... میترسیدم زبونم لال زبونم لال زبونم لال منم سرنوشتم مثل اون دختره شه... وقتی هم جونگ کوک منظورم رو فهمید و گفت:هی... ببینم نکنه فکر کردی منم رفتنی ام. بیشتر گریه م گرفت که همونجوری وسط گریه یکی محکم تو آغوشش کشیدم... اون جونگ کوک بود... تا حالا حس توی بغلش بودن رو تجربه نکرده بودم اما وقتی صدای قلبش رو میشنیدم آرومم میکرد بغلش آرامش خاصی داشت... همونجوری که یهو بغلم کرد و یهو با بغلش آرامش خاصی رو بهم هدیه داد آروم سَرَم رو نوازش کرد و گفت:من تا تهش باهاتم دیگه غصه نخوریا من قول میدم که هیچ جا نمیرم. آروم اشکامو با پشت دستم پاک کردم و از بغلش بیرون اومدم... من:قول دادیا. کوکی:مَرده و حرفش حالا بخند... بخند... . با حرفش خنده م گرفت و لبخندی رو لبم نقش بست... بعد کوکی آروم با انگشتش اشکمو از رو گونه م پاک کرد و گفت:دیگه نزار اینا بریزن پایین آدم مرواریداشو الکی هدر نمیده... من:در عوض لبخند بزنم؟. کوکی:نه اونم همه جا حق نداری فقط برا من. من:د... . خواستم بهش بگم دوستت دارم که جونگ کوک انگشتش رو گذاشت رو ل. ب. م و نزاشت ادامه بدم و خودش گفت:من بیشتر دوستت دارم.
من:از کجا فهمیدی چی میخوام بگم؟. کوکی:حالااااا... مهم نیست. یهو بعد حرف کوک نگاهم به دستش افتاد باید سُرُمش رو در میاوردم... من:اممم حالا جونگ کوک میدی در بیارم سُرُمت رو؟. جونگ کوک هم نگاهی به سُرُم کرد دید تموم شده دستشو آورد سمتم و گفت بیا... منم آروم براش درش آوردم و گفتم:تمومید. کوکی:میدونی چیه؟. من:هوم چیه؟. کوکی:تو انقدرام خوب سُرُم نمیزنی ها من انقدر پرتت میشم نمیفهمم دردش رو. من:ایندفعه جوری میزنم کاریزمام روت تأثیر نداشته باشه دردت بیاد. کوکی:اووو حالا ما یه چی گفتیم تهدید میکنه همش. هردومون زدیم زیر خنده😂 یهو وسط خنده هامون بود که در اتاق باز شد و چند نفر اومدن تو اعضا بودن سریع از تخت اومدم پایین و کوک هم که هول شده بود پتو رو شلخته و چپکی زد رو خودش... من:... س... سلام😅. اعضا:سلام. من:ببخشید نمیدونستم ساعت ملاقات شده اومدم سُرُمشون رو در بیارم. نامجون:نه مشکلی نیست. من:خب پس من میرم خدافظ فعلا. و سعی کردم از پشتم دستی برای کوک تکون بدم طوری که کسی نفهمه و از اتاق خارج شدم و رفتم تا به کارای دیگه م برسم... ادامه داستان از زبان کوک:وقتی *ا/ت* رفت بیرون اعضا برگشتن سمتم و جیمین با تجب پرسید:این کی بود؟. تهیونگ:من میشناسمش از روز اول پرستار کوک بوده هی هی چی😐؟ این ......
نظرتونو تو کامنتا بگید و لایک کنید و حمااییت♡
۶.۸k
۲۵ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۹)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.