──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب²⁹
جونگ کوک بدون اینکه برگرده گفت:زود بیدار شدی
آروم رفتم داخل و گفتم:خوابم نمیبرد
بعد لبخند خیلی کمرنگی زدم و گفتم:فکر نمیکردم متوجه حضورم شده باشی
_صدای قدمهات با بقیه فرق داره
ابروهام بالا رفت،
آروم خندیدم و گفتم:یعنی انقدر بلنده؟
سرشو تکون داد و گفت:نه..برعکس،مثل بقیه صدای پاهات محکم و سریع نیست،خیلی آروم و پیوسته قدم برمیداری
لبخندم یکم پررنگ تر شد.
موهامو زدم پشت گوشم،به سمتش قدم برداشتم و گفتم:تو پیانو میزنی؟
نگاهش روی پیانو افتاد و جواب داد:گاهی
+قشنگ بود
چند ثانیه هیچ جوابی نداد.
بعد خیلی آروم گفت:تو اولین نفری هستی که تا آخرش گوش کردی
به پیانو نزدیک شدم.
نوک انگشتم آروم روی یکی از کلاویهها نشست و صدای کوتاهی توی اتاق پیچید.
لبخند زدم.
+همیشه دوست داشتم یاد بگیرم..
نگاهش برای لحظهای روی صورتم ثابت موند.
بعد بدون هیچ حرفی از روی نیمکت پیانو کمی کنار رفت.
جای خالی کوچیکی کنار خودش باز کرد و گفت:بشین
متعجب نگاهش کردم و گفتم:جدی؟
خیلی کوتاه سرش رو تکون داد.
آروم کنارش نشستم.
دستشو به سمتم دراز کرد و منتظر نگاهم کرد.
نفسم ناخودآگاه حبس شد.
برای لحظهای فاصله بینمون اونقدر کم شد که بوی عطر خنکش توی هوا پیچید.
دستمو آروم گذاشتم توی دستش.
دستش گرم بود..برعکس من.
انگشتمو گرفت و روی چند تا از کلاویه ها آروم فشار داد.
با صدای دورگهش کنار گوشم گفت:حالا خودت انجامش بده
سرمو تکون دادم و همون نتها رو تکرار کردم.
دستمو از روی کلاویه ها برداشتم و گفتم:چطور بود؟
جونگکوک برای چند ثانیه به کلاویهها نگاه کرد بعد خیلی آروم گفت:برای اولین بار خوب بود
تا خواستم چیزی بگم صدای در توی اتاق پیچید.
تَق تَق..
جونگ کوک بلند گفت:بیا تو
خدمتکار اومد تو و تعظیم کوتاهی کرد.
_صبحونتون رو اوردم
آروم سرشو بلند کرد،نگاهی به من انداخت و گفت:خانم کیم توی اتاقشون نبودن..صبحونه ایشون رو هم آوردیم
جونگ کوک بلند شد و سرشو خیلی آروم تکون داد.
خدمتکار مشغول آوردن صبحونه شد.
لحظه ای بعد بوی نون تست و قهوه توی کل اتاق پیچید.
یه میز کوچیک کنار پنجره بود که صبحونه روی اون سرو شده بود.
جونگ کوک به صندلی اشاره کرد و گفت:بشین
سرمو اروم تکون دادم و روبه روش نشستم.
خیلی آروم،بدون اینکه حرفی بزنه مشغول خوردن صبحونه شد.
بنظر میرسه این مرد اونقدرا هم که فکرشو میکردم پیچیده نیست..
فقط زیر سقف این عمارت و قوانینش انقدر سرد و بی احساس شده.
بعد از اینکه توی سکوت صبحونهشو خورد،بلند شد و گفت:بهتره امروز هم یه سر به کتابخونه بزنی و قوانینو مرور کنی...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
نـقــاب²⁹
جونگ کوک بدون اینکه برگرده گفت:زود بیدار شدی
آروم رفتم داخل و گفتم:خوابم نمیبرد
بعد لبخند خیلی کمرنگی زدم و گفتم:فکر نمیکردم متوجه حضورم شده باشی
_صدای قدمهات با بقیه فرق داره
ابروهام بالا رفت،
آروم خندیدم و گفتم:یعنی انقدر بلنده؟
سرشو تکون داد و گفت:نه..برعکس،مثل بقیه صدای پاهات محکم و سریع نیست،خیلی آروم و پیوسته قدم برمیداری
لبخندم یکم پررنگ تر شد.
موهامو زدم پشت گوشم،به سمتش قدم برداشتم و گفتم:تو پیانو میزنی؟
نگاهش روی پیانو افتاد و جواب داد:گاهی
+قشنگ بود
چند ثانیه هیچ جوابی نداد.
بعد خیلی آروم گفت:تو اولین نفری هستی که تا آخرش گوش کردی
به پیانو نزدیک شدم.
نوک انگشتم آروم روی یکی از کلاویهها نشست و صدای کوتاهی توی اتاق پیچید.
لبخند زدم.
+همیشه دوست داشتم یاد بگیرم..
نگاهش برای لحظهای روی صورتم ثابت موند.
بعد بدون هیچ حرفی از روی نیمکت پیانو کمی کنار رفت.
جای خالی کوچیکی کنار خودش باز کرد و گفت:بشین
متعجب نگاهش کردم و گفتم:جدی؟
خیلی کوتاه سرش رو تکون داد.
آروم کنارش نشستم.
دستشو به سمتم دراز کرد و منتظر نگاهم کرد.
نفسم ناخودآگاه حبس شد.
برای لحظهای فاصله بینمون اونقدر کم شد که بوی عطر خنکش توی هوا پیچید.
دستمو آروم گذاشتم توی دستش.
دستش گرم بود..برعکس من.
انگشتمو گرفت و روی چند تا از کلاویه ها آروم فشار داد.
با صدای دورگهش کنار گوشم گفت:حالا خودت انجامش بده
سرمو تکون دادم و همون نتها رو تکرار کردم.
دستمو از روی کلاویه ها برداشتم و گفتم:چطور بود؟
جونگکوک برای چند ثانیه به کلاویهها نگاه کرد بعد خیلی آروم گفت:برای اولین بار خوب بود
تا خواستم چیزی بگم صدای در توی اتاق پیچید.
تَق تَق..
جونگ کوک بلند گفت:بیا تو
خدمتکار اومد تو و تعظیم کوتاهی کرد.
_صبحونتون رو اوردم
آروم سرشو بلند کرد،نگاهی به من انداخت و گفت:خانم کیم توی اتاقشون نبودن..صبحونه ایشون رو هم آوردیم
جونگ کوک بلند شد و سرشو خیلی آروم تکون داد.
خدمتکار مشغول آوردن صبحونه شد.
لحظه ای بعد بوی نون تست و قهوه توی کل اتاق پیچید.
یه میز کوچیک کنار پنجره بود که صبحونه روی اون سرو شده بود.
جونگ کوک به صندلی اشاره کرد و گفت:بشین
سرمو اروم تکون دادم و روبه روش نشستم.
خیلی آروم،بدون اینکه حرفی بزنه مشغول خوردن صبحونه شد.
بنظر میرسه این مرد اونقدرا هم که فکرشو میکردم پیچیده نیست..
فقط زیر سقف این عمارت و قوانینش انقدر سرد و بی احساس شده.
بعد از اینکه توی سکوت صبحونهشو خورد،بلند شد و گفت:بهتره امروز هم یه سر به کتابخونه بزنی و قوانینو مرور کنی...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۲.۷k
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط