Knife Dead
Knife Dead
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart 107 …ᘛ⁐̤ᕐᐷ
وقتی برای اولین بار دیده اش هرگز فکرش را هم نمیکرد که او همان کسی باشد که بعدها بارها برایش بمیرد جهان از چشم های اون شروع می شود
و جایی در امتداد آشفتگی موهایت به باد میرود
برای جونکوک قلبش پر از غم و غصه و اندوه بود
تا این که ات آمد و قلبش از عشق و شادی لبریز کرد هرگز نمی توانست به اندازه ای که باید و شاید ... کمی خوشحال میبود وقت های که با آن چشم های زیبا چشم تو چشم میشد انگار آسمان ماله خودش میشد ... مالک تمام دریا ها میشد . در مشت اش خورشید را گرفته بود و ماه در شب هایش میدرخشید... !
گاهی اوقات تمام لحظه های شیرینی که در آن قلت میخورد. مثل خوردن کیک ای که دوست دخترش با دست های خودش برایش درست کرده باشه ولی لحظه ای همه چی خاکستر شد درست مثل عمارت خاکستری جئون ها .......
******
سخت بود بیشتر از چیزی که فکرشو کرد این رفتار های بد آن هم از طریق عشق زندگیش رویایی زندگیش دوست داشتن جونکوک با این رفتار هایش برای دخترک بیشتر و بیشتر میشد عشق اش به جونکوک هر ثانیه بیشتر میشد
جونکوک: لعنتی چرا خودتو .... نمیکشی ها ....
با شتاب به سمته زمین هولش داد تا حدی که این بار هم با خوردن زمین درد بدی پهلو اش را گرفت اگر میدانست که دوست دخترش حامله بود هم این رفتار ها را باهاش میکرد .... جونکوک با قدم های آهسته سمته دخترک رفت و درست جلو اش رو یک پا نشست به آرامی موهای رو گونه هایش را کنار زد درست مثل یک لمس .... ولی محکم تر همان قسمت موهایش را گرفت و سمته پایین کشید .. دخترک تنها صدا خفیفی در دهانش بیرون رفت و گفت ..
ات: اخخخ
جونکوک محکم تر موهایش را به سمته پایین کشید و دندون هایش رو هم ساید و گفت ...... جونکوک: جهنم خودتو اینجا تجربه میکنی ....
دخترک بغضش را قورت داد و با صدا لرزاند گفت ....
ات: خب...چرا منو .. نمیکشی ...
جوهیوک با سرعت وارد اتاق شد و با چشم های کنجکاو اش کله آن جا رو کشت
با دویدن خودش را با جونکوک رساند و دستش را روی دست جونکوک گذاشت نگران و چابک گفت
جوهیوک: جونکوک بس کن ... دیوانه بازی در نیار
جونکوک بودن هیچ گونه توجه به حرف های دوست اش چشم در آن چشم های گریون دوخته گفت .... جونکوک: جهنم تو از این به بعد شروع میشه ..... بلاخره جوهیوک توانست تا آن دست های جونکوک خالص کنه
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart 107 …ᘛ⁐̤ᕐᐷ
وقتی برای اولین بار دیده اش هرگز فکرش را هم نمیکرد که او همان کسی باشد که بعدها بارها برایش بمیرد جهان از چشم های اون شروع می شود
و جایی در امتداد آشفتگی موهایت به باد میرود
برای جونکوک قلبش پر از غم و غصه و اندوه بود
تا این که ات آمد و قلبش از عشق و شادی لبریز کرد هرگز نمی توانست به اندازه ای که باید و شاید ... کمی خوشحال میبود وقت های که با آن چشم های زیبا چشم تو چشم میشد انگار آسمان ماله خودش میشد ... مالک تمام دریا ها میشد . در مشت اش خورشید را گرفته بود و ماه در شب هایش میدرخشید... !
گاهی اوقات تمام لحظه های شیرینی که در آن قلت میخورد. مثل خوردن کیک ای که دوست دخترش با دست های خودش برایش درست کرده باشه ولی لحظه ای همه چی خاکستر شد درست مثل عمارت خاکستری جئون ها .......
******
سخت بود بیشتر از چیزی که فکرشو کرد این رفتار های بد آن هم از طریق عشق زندگیش رویایی زندگیش دوست داشتن جونکوک با این رفتار هایش برای دخترک بیشتر و بیشتر میشد عشق اش به جونکوک هر ثانیه بیشتر میشد
جونکوک: لعنتی چرا خودتو .... نمیکشی ها ....
با شتاب به سمته زمین هولش داد تا حدی که این بار هم با خوردن زمین درد بدی پهلو اش را گرفت اگر میدانست که دوست دخترش حامله بود هم این رفتار ها را باهاش میکرد .... جونکوک با قدم های آهسته سمته دخترک رفت و درست جلو اش رو یک پا نشست به آرامی موهای رو گونه هایش را کنار زد درست مثل یک لمس .... ولی محکم تر همان قسمت موهایش را گرفت و سمته پایین کشید .. دخترک تنها صدا خفیفی در دهانش بیرون رفت و گفت ..
ات: اخخخ
جونکوک محکم تر موهایش را به سمته پایین کشید و دندون هایش رو هم ساید و گفت ...... جونکوک: جهنم خودتو اینجا تجربه میکنی ....
دخترک بغضش را قورت داد و با صدا لرزاند گفت ....
ات: خب...چرا منو .. نمیکشی ...
جوهیوک با سرعت وارد اتاق شد و با چشم های کنجکاو اش کله آن جا رو کشت
با دویدن خودش را با جونکوک رساند و دستش را روی دست جونکوک گذاشت نگران و چابک گفت
جوهیوک: جونکوک بس کن ... دیوانه بازی در نیار
جونکوک بودن هیچ گونه توجه به حرف های دوست اش چشم در آن چشم های گریون دوخته گفت .... جونکوک: جهنم تو از این به بعد شروع میشه ..... بلاخره جوهیوک توانست تا آن دست های جونکوک خالص کنه
- ۲۱.۱k
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط