{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت پارت غمگین

پارت ۱۸ (پارت غمگین)
ویو ته
کوک با اسلحه پشت سر پائولو وایستاد و گف
÷دست ات رو ول کن وگرنه خودم می‌کشمت
$یادت که نرفته...تو طرف من بودی چرا یهو طرف ته شدی؟
یه لحظه قلبم وایستاد...یعنی چی؟..یعنی کوک بهم خیانت کرده..امکان نداره ما مثل برادریم..
×هی..هیونگ..ت..تو....
÷ن..نه..اصلا اونطور که فکر می‌کنی نیست...زود باش دست ات رو وللل کنننن(اشک تو چشاش وآخری رو داد زد)
$باشه ول کردم..(نیشخند)
سریع دست ات رو کشیدم و با جین بردم تو ماشین به بادیگارد گفتم ببرنش عمارت..دیدم کوک از پشتم اومد و دستش رو گذاشت رو شونم
÷هی...هیونگ(اشک)
دستش رو هل دادم سمت خودش و گفتم
×به من نگو هیونگ(داد)
÷ت..تروخدا یه لحظه به حرفم گوش..گوش کن..(با صدای لرزیدن و چشمان پر از اشک)
×که چی بگی هاااا(داد)
با اینکه صدام می لرزید ولی خشمم نمی‌ذاشت ساکت بمونم
×تو دیگه هیونگ من نیستی...تا ابد فراموشت میکنم..پس دیگه دنبالم نیا..فکرشم نمی کردم بری با دشمنم همدست بشی
÷یااااا...داری شوخی میکنی...
×نه کاملا جدی ام...دیگه دست از نقش بازی کردن وردار
÷بزار..توضیح بدم..لطفا(گریه)
×وسایلت رو میدم برات بیارن..دیگه حق نداری پاتو بزاری تو عمارت من..
÷ولی...(گریه)
میخواستم برم بطرف ماشین و سوار شم که حس کردم کسی میخاد بهم شلیک کنه..همین که برگشتم دیدم کوک بغلم کرد و صدای شلیک گلوله تو کل پارکینگ پیچید..زمان برام ایستاد انگار دنیا متوقف شده بود...از دهن کوک داشت خون می اومد..باور نمی‌کردم که اون چیزی که فکر میکنم حقیقت داشته باشه برای همین سریع با دوتا دستم بغلش کردم و دیدم دستم خیس خون شد...وای نهههه..کوک تیر خورده بود...باورش برام سخته
÷هی...هیونگ(با حالت وخیم)
اشک بی صدا از روی صورتم اومد
×ک..کو..کوک ت..تو..حا..حالت خوبه؟..
کوک افتاد زمین و منم باهاش روی دو زانو نشستم و سر کوک روی دستم گرفتم و دستم رو گذاشتم روی صورتش
÷هی..هیونگ..م..من..مع..معذرت..می..میخام..ف..فقط..چ..چون..می..می..میخاستم س..سنا..ر..رو..ن..نجات..ب..بدم..مج..مجبور..ش..شدم..ب..بهت..چی..چیزی..نگم..و..اینکه...ت..ته..یاد..یادت..ن..نره..ما..یک..روح
.در..دو..بدنیم(چشماش نیمه بسته شدن و..سیاهی)
×ه..هر..حرفی ک..که زدم رو پ..پس میگیرم هیونگ..ل..لطفا..تنهام نز..نزار..خواه..خواهش میکنم..(گریه شدید)
×هیونگگ
×هیونگگگگگگگگگ(داد)
×هیونگگگگگگگگگگگگگگ(داد)
ویو سنا
با صدای شلیک...قلبم از جاش کنده شد یعنی چی شده...سریع از ماشین اومدم بیرون و با صحنه مواجه شدم که بیشتر شبیه به کابوس بود..نمی‌تونستم حرکت کنم..احساس میکردم ترس از دست دادن کوک تمام وجودم رو گرفته و پام تکون نمیخوره...ته داشت همش کوک رو صدا میکرد و من بی صدا اشک می ریختم..اصلا..اصلا فکرشم نمی کردم..ب..بخاطر م..من اینجوری بشه..نهههه...این..امکان ندارهههه..یعنی کوک بخاطر من...نه..نهههههههههههههه
ویو ته
دیدم پائولو و افرادش پا به فرار گذاشته بودن ولی این اصلا مهم نبود...سنا یکم دورتر وایستادع بود که داد زدم
×سنااااااا..زنگ بزن آمبولانس(گریه و داد)
÷ب..باش..باشه(گریه)
×میکشمتتتتتتت....میککشتمتتتت عوضیییییی(منظورش پائولوعه)(داد و گریه)
....ادامه دارد...
گرل هاا فک نکنید همه چی تموم شدهه هنو مونده🖤(خواستم دلخوشی بهتون بدم)
ببخشید کم گذاشتم...
دیدگاه ها (۱۸)

پارت ۱۷طوری که کسی نفهمه یواشکی رفتیم سمت در پشتی و نگهبانا ...

پارت ۱۶ویو اتکنار هم نشسته بودیم و خانم هوسوک تصمیم گرفت بره...

عشق غیر ممکن part 3

part12

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط