{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

[عشق و نفرت۴]

[عشق و نفرت۴]
صدای ناله بوده انگار همه نگاه‌ها شونو دادن به صدا اون صداعه که میومد صدای اهیون بود که دخترا با دست بسته پاشدن که برن سمت اهیون که همه بلند شدن سوهارفت بلند شه چون پاهاش زخمی بود نتونست پاشه و افتاد که باعث شد با کله بخوره زمین (اخی😄)آخ
سورا و هانا :چی شده هیچی برین پیش اهیون فک کنم نتونم بیام برین
سورا و هانا:باشه
سورا:اهیون شکنجت کردن ؟
اهیون :ا..اره(با صدای بی جون)
هانا :چرا؟
اهیون :ازم یه سوال می‌پرسیدن و منم جواب نمیدادم برا همین شکنجم کردن (نفسش بالا نمیومد)
سورا:چه سوالی اهیون چه سوالی (ترس و استرس)
اهیون :ا..اینکه....اینکه عمار..(بی جون)
که اهیون کامل حرفش تموم نشد که از حال رفت سورا و هانا:اهیون اهیون(بغض)
سورا: چه بد بختیم ما هوف
هانا:سورا اگه بکشنمون چی ها(باگریه و کلی ترس)
سورا:وای اسکل خان بس کن تو این شرایط به مردن فکر می‌کنی بیا یه جوری دست اهیون رو باز کنیم و از رو صندلی شکنجه بلندش کنیم و درازش بدیم ببینیم چه گلی تو سرمون بریزیم
هانا :با..ب..باشه(ترس)
سورا و هانا هرچی تلاش میکردن گره باز نمیشد که یهو هانا یادش آمد که بین همه دخترا سوها چاقوی مخفی داره حتما اونو با خودش آورد به سورا گفت :سورا سوها چاقو مخفی داشت اونو آورد اگه آورده باشه!؟(ذوق )
سورا:آفرین چه عجب یک بار به اون مغز متفکر فشار آوردی شما
هانا:هی والا من همیشه مغزم کار می‌کنه
سورا:ما که ندیدیم ..خوب ولکن تو اینجا باش من میرم پیش سوهان
هانا:باش زودی برگرد
سورا:میترسی(خنده شیطانی)
هانا:خدایا نه اصن برو
سورا:باش رفتم
رفت پیش سوها
ویو سوها دیدم یکی داره میاد حدس زدم سورا باشه که بود(آفرین😂)
سورا:سوها چاقو مخفیتو آوردی ؟
سوها:چاقو مخفی !برا چی میخوای
سورا:وای داری یا نه
سوها:اره
سورا:کجاست؟
سوها:چقدر سوالی میپرسی تو جیبم
میگم کیو میخوای بکشی ها؟
سورا: هیچ دست اهیون رو باز کنم از رو صندلی بیارمش و درازش بدم بیشرفا شکنجش کردن و از حال رفته الان
سوها:وای برا چی شکنجه کردن ؟
سورا :همینو بگو دیگه نمیدونم والا داشت می‌گفت بیهشوش شد
سوها:باشه برو دیگه
سورا: باشه تا فعلا
سوها:فعلا
ویو سورا
دست اهیون رو باز کردم و درازش دادم و نبزش رو چک کردم و نبزش درست نمی‌زد برا همین نیاز به یه دکتر داشت و چون نبزش درست نمی‌زد خطر ناک بود برا همین رفتم در زدم گفتم :کسی اینجا نیس(داد)درو بازکنین (داد)
دیدم بعد چند مین باز شد
بادیگارد:بنال
سورا :اولن درست حرف بزن بعدشم این دخترو انقد شکنجه کردین بیهوش شد این عمارت دکتر نداره ها بی در و پیکر(اخرشو باداد گفت)
بادیگارد تا خواست حرف بزنه پسرا امده بودن که سورا دم در ایستاده بود رفت کنار بعد جونگ کوک گفت:زر بزن ببینم چی زر زر می‌کنی تو
تهیونگ :هیونگ آروم باش
جمین :راس میگه آروم خب چی شده ها ؟
سورا :اهیون بیهوش شده نیاز به دکتر یا بیمارستان داره چرا شما ها نمیفمین اگه بمیره چی میشه ها جمین نا سلامتی خواهرته ها
جمین :خب به کتف چپم
تهیونگ و جونگ کوک :خب .. ببرینش بیمارستان ولی کسی از شما ها نمیرین جمین تو همراش برو(چه هماهنگ گفتن)
جمین:من!
تهیونگ :نه پس من با خواهرت برم
جونگ کوک :برو خواهرتو جمع کن دیگه
سورا :یه کس دیگه هم باید بره بیمارستان (سرد)
تهیونگ و جونگ کوک و جمین :کی؟
سورا:سوها
تهیونگ :برا چی!؟
سورا:زخمی شده زخم پاش خیلی عمیقه
تهیونگ:میگم دکتر عمارت بیاد اینجا
سورا :باش دیگه بای بای کیشته
جونگ کوک :داری مارو بیرون می‌کنی ؟(تعجب)
سورا:نه واسه چی آخه(خنده فیک)
پسرا رفتن بعدچند مین دکتر آمد و پای سوهارو بخیه زد و باند بست و رفت اهیونم بیمارستان بود هانا هم رو شونه من خوابش برد منم بعد چند مین خوابیدم
صبح
ویو سوها
ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۲۲)

[عشق و نفرت۵]ویو سوها بانوری که حس کردم به چشام خورد پاشدم د...

[عشق و نفرت۶]سرمو بالا آوردم که دیدم تفنگ رو به اهیونه سری ت...

[عشق و نفرت۳]داشتیم میومدیم بیرون که دیدیم اهیون نیس تصمیم گ...

[عشق و نفرت۲]رفتن داخل که پدر بزرگ گفت شما باهم آمدین !(ای پ...

عشق و نفرتp¹³تهیونگ میخواست بگه چرا یهو دخترا اومدن تو هانا:...

☆‌عشق اجباری من✧P3ویو نویسنده شام و خوردن همه تو سالن نشسته ...

☆‌عشق اجباری من✧P6ویو نویسندهچراغ‌های عمارت خاموش شده بود و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط