{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

[عشق و نفرت۵]

[عشق و نفرت۵]
ویو سوها
بانوری که حس کردم به چشام خورد پاشدم دیدم هانا و سورا خوابن بعد به اون نوره نگاه کردم که یکی از بادیگاردا اونجا ایستاده بوده گفتم هوی اول صبحی اینجا چه غلطی میکنین که پسرای دیونه وارد شدن نیشخند زدم و گفتم واسه این بچه کوچولو ها جلو در ایستادگی داداش (خنده)بعدش سورا و هانا رو بیدار کردن گفتم پاشین این اسکلای جناب آقای لی آمدن(😂)که جونگ کوک عصبی شده بود دستشو مشت کرد و یه مشت زد تو دهن سوها جونگ کوک گفت:اینو زدم بفهمین که زندانی ما هستید فهمیدید (داد)باهمتونم نشنیدم فهمیدین (داد)
تهیونگ :بس کن هیونگ
جونگ کوک:نکنه دلت براشون سوخت ها؟
تهیونگ :نه ولی خیلی زیاده روی داری میکنیم اینا با اون زندانی ها فرق دارن
جونگ کوک:اونوقت چه فرقی؟
تهیونگ:نوه پدر بزرگن اگه یک نفرشون بمیره ما رو می‌کشه پدر بزرگ فهمیدی
جونگ کوک:....
جمین :راس میگه بعدشم اینا خواهرامونن (خنده)
هانا:هویی خنده داره؟
جمین:نه بابا(خنده)
هانا:پس الکی پخش زمین نشو کوتوله
جمین :تو الان به من گفتی کوتوله؟!
هانا:اره
جمین :میزنم تو دهنتا
سورا و سوها:بس کنین (داد)
سورا : چقدر می‌خواین این بازی کثیفو ادامه بدید ها (با همشون بود)
سوهان:بیاین یه معامله کنیم خب مارو آزاد کنین و ما بریم به عمارت خودمون و جین رو براتون میاریم و شما اهیون رو بیارین خوبه؟(جدیت)
تهیونگ :خوشم آمد ولی اگه برین که برین جنازه دوستون براتون میارم فهمیدین
جونگ کوک:فردا یه رستوران میاین
جمین:رستوران گنگنام بیاین
دخترا:باشه حالا دستامونو باز کنین دیگه
جمین :بازشون کنین
بادیگاردا مارو باز کردن و ما هم رفتیم به عمارت که اول از همه رفتیم لباسهای تمیز پوشیدیم و آمدیم پایین غذا خوردیم و رفتیم پیش اون جین عوضی به بادیگاردا گفتیم تا میتونن شکنجش کنن چون اهیون رو کرد ماهم جین رو میکنیم سورا گفت : واقعا میخوای از خر شیطور بیای پایین
هانا:چاره دیگه ای داریم!(داد)
سورا:باشه حالا داد نزن خوردیمون
هانا:اوه دیدم نصف تنت رفته همه رو من خوردم
سورا :میزنم تو دهنتا
سوها:ای بابا چرا انقدر مثل سگ و گربه می‌پیچید بهم ها بس کنین دیگه(داد)
هانا:همیشه این بازی رو شروع میکنه به من چه
سورا :من بازی شروع میکنم یا تو
سوها :بس کنین عه(داد)
هانا و سورا:ایش(تنه زدن به هم)
سوها :بریم تو اتاق هوف از دست شما
از زبان نویسنده
شب شده بود همه خوابیدن
صبح
ویوسوها
پاشدم ساعت و دیدم که جیغ زدم پاشین گندش بزنن هوف
سورا و هانا:چیه چی شده کجارو دزدیدن (خوابالو)
سوها:سرمعامله رو دزدیدن یادتون نیس گفتن اگه ۱دقیقه دیر کنین اهیونو میکشن
سوراپاشد سری و هانا هم پرید بدون اینکه صبحانه بخوریم لباس پوشیدیم رفتیم به بادیگاردا هم گفتیم جین رو بیارن که رفتیم رسیدیم دیدیم که در وا شده اهیون به زمین زانو زد سرمو بالا آوردم که.....
ادامه دارد....
دیدگاه ها (۲۲)

[عشق و نفرت۶]سرمو بالا آوردم که دیدم تفنگ رو به اهیونه سری ت...

[عشق و نفرت۷]صبح که نمی‌خوایم وایسیم که هانا:راس میگی ما میر...

[عشق و نفرت۴]صدای ناله بوده انگار همه نگاه‌ها شونو دادن به ص...

[عشق و نفرت۳]داشتیم میومدیم بیرون که دیدیم اهیون نیس تصمیم گ...

عشق و نفرتp¹¹ویو صبح ویو سوهابا صدای گوشی بیدار شدم دیدم که ...

☆‌عشق اجباری من✧P3ویو نویسنده شام و خوردن همه تو سالن نشسته ...

☆‌عشق اجباری من✧P6ویو نویسندهچراغ‌های عمارت خاموش شده بود و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط