[عشق و نفرت۶]
[عشق و نفرت۶]
سرمو بالا آوردم که دیدم تفنگ رو به اهیونه سری تفنگ رو از جیبم در آوردم و به سمت جین کشیدم گفتم اگه بزنی میزنم پس بهتره سر معامله بمونین خب؟
تهیونگ:دختر جون مثل سگ ترسیدی نه (خنده)
سوها:نه خیرم فقط گفتم بیاین گروگانیامون رو پس بدیم اوکی؟
تهیونگ :باش
که جونگ کوک اهیون رو پرت کرد و سری جین رو گرفت
سورا :هویی آروم اسکل
جونگ کوک :الان تو اسکلو با کی بودی (اسلحه رو به سورا)
سورا :ببین من از اون اسحله اپاشت نمیترسم اسکل رو با تو بودم (کمی لبخند)
جونگ کوک یه تیر به هوا زد که باعث شد کمی از سقف بریزه پایین که همه ریدن تو خودشون بعدشم سوها اسحله شو به سمتشون کشید که یه دفعه پدر بزرگ آمد
پدر بزرگ یا همون جناب آقای لی:اینجا چخبره؟(داد)
همه :......
جناب آقای لی:باشما هم(داد)
همه:...
لی:حالا که اینطوری شد همین پس فردا ازدواج میکنین فهمیدین؟
جمین :پس فردا!(کمی داد)
لی :من یه حرف رو ده بار تکرار نمیکنم
اهیون:ولی جناب آقای لی ما آماده گیشو نداریم
لی :از الان گفتم که آماده شین
پدر بزرگ این حرفو زد و رفت که پسرا به دخترا نگاه میکردن و دخترا به پسرا هنگ کرده بودن که هانا گفت:اهم اهم میشه یه چیزی بگین الان باید چیکار کنیم
جین:من اصن هنگ هنگم پس فردا!
سورا:شت اصلا فکر شم قشنگ نیس
جیمین:ولی باید ازدواج کنیم ؟
سوها: زارت عمرن
جونگ کوک :وای یعنی همین پس فردا؟
اهیون:نه نه من نمیخوام
تهیونگ :نچ نه بابا خوابه نیس؟
هانا :وای چقدر حرف زدیم (گیج)
سوها:من که گیجم وای مگه داریم ؟
اهیون :تا فعلا که داریم ایش
سورا : نه مگه میشه وات؟
جمین :الان میخوایم چیکار کنیم بچه ها یه فکری دارم ؟
همه :چی ؟
جمین :اینکه بیاین تظاهر کنیم که باهم خوبیم یعنی هر کاری که پدر بزرگ گفت انجام بدیم خوبه؟
سورا :یعنی چی ؟
جمین :یعنی به حرف های پدر بزرگ گوش کنیم و پیش پدر بزرگ تظاهر کنیم که باهم خوبیم
سوها:وای ولی فکر بدی هم نیس
همه :اره خوبه
جین:الان بیاین هر کی بره خونه هاش تا صبح که نمیخوایم وایسیم که ......
ادامه دارد....
سرمو بالا آوردم که دیدم تفنگ رو به اهیونه سری تفنگ رو از جیبم در آوردم و به سمت جین کشیدم گفتم اگه بزنی میزنم پس بهتره سر معامله بمونین خب؟
تهیونگ:دختر جون مثل سگ ترسیدی نه (خنده)
سوها:نه خیرم فقط گفتم بیاین گروگانیامون رو پس بدیم اوکی؟
تهیونگ :باش
که جونگ کوک اهیون رو پرت کرد و سری جین رو گرفت
سورا :هویی آروم اسکل
جونگ کوک :الان تو اسکلو با کی بودی (اسلحه رو به سورا)
سورا :ببین من از اون اسحله اپاشت نمیترسم اسکل رو با تو بودم (کمی لبخند)
جونگ کوک یه تیر به هوا زد که باعث شد کمی از سقف بریزه پایین که همه ریدن تو خودشون بعدشم سوها اسحله شو به سمتشون کشید که یه دفعه پدر بزرگ آمد
پدر بزرگ یا همون جناب آقای لی:اینجا چخبره؟(داد)
همه :......
جناب آقای لی:باشما هم(داد)
همه:...
لی:حالا که اینطوری شد همین پس فردا ازدواج میکنین فهمیدین؟
جمین :پس فردا!(کمی داد)
لی :من یه حرف رو ده بار تکرار نمیکنم
اهیون:ولی جناب آقای لی ما آماده گیشو نداریم
لی :از الان گفتم که آماده شین
پدر بزرگ این حرفو زد و رفت که پسرا به دخترا نگاه میکردن و دخترا به پسرا هنگ کرده بودن که هانا گفت:اهم اهم میشه یه چیزی بگین الان باید چیکار کنیم
جین:من اصن هنگ هنگم پس فردا!
سورا:شت اصلا فکر شم قشنگ نیس
جیمین:ولی باید ازدواج کنیم ؟
سوها: زارت عمرن
جونگ کوک :وای یعنی همین پس فردا؟
اهیون:نه نه من نمیخوام
تهیونگ :نچ نه بابا خوابه نیس؟
هانا :وای چقدر حرف زدیم (گیج)
سوها:من که گیجم وای مگه داریم ؟
اهیون :تا فعلا که داریم ایش
سورا : نه مگه میشه وات؟
جمین :الان میخوایم چیکار کنیم بچه ها یه فکری دارم ؟
همه :چی ؟
جمین :اینکه بیاین تظاهر کنیم که باهم خوبیم یعنی هر کاری که پدر بزرگ گفت انجام بدیم خوبه؟
سورا :یعنی چی ؟
جمین :یعنی به حرف های پدر بزرگ گوش کنیم و پیش پدر بزرگ تظاهر کنیم که باهم خوبیم
سوها:وای ولی فکر بدی هم نیس
همه :اره خوبه
جین:الان بیاین هر کی بره خونه هاش تا صبح که نمیخوایم وایسیم که ......
ادامه دارد....
- ۱.۰k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط