{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

[عشق و نفرت۳]

[عشق و نفرت۳]
داشتیم میومدیم بیرون که دیدیم اهیون نیس تصمیم گرفتیم که اول بریم به عمارتمون بعدش یه روز دیگه دیگه با نقشه بیایم و اهیون رو بگیر یم که رفتیم به بادیگاردا گفتیم که جین رو ببره تو زیر زمین ماخودمونم رفتیم تو یه اتاق و داشتیم فردا شب چه جوری بریم اهیون رو بیاریم بعد این همه فکر گفتیم که هانا:میگم بچه ها ما چهار تا باهم بریم تو عمارت رو بگردیم بادیگاردا بیرون رو چطوره؟
سوهاو سورا :اهوم فکر خوبیه
هرگز رفت رو تخت خودش خوابید (دخترا تو یه اتاقن)
پرش به فردا شب
که بادیگاردا رفتن داخل و دیدن همه جا امن و بعدش ما رفتیم تو عمارت که سورا به یه طرف و هانا هم به یه طرف دیگه رفتم و منم رفتم یه طرف دیگه که حواسم نبود که دیدم یکی منو کشوند تو اتاق داشتم جیغ می‌کشیدم که جلو دهنم رو گرفت
که دیدم تهیونگ همه بدنم سرد شده بود وای این همه آدم من گیر تو چرا افتادم خدایا(زیر لب)
ته:چیزی گفتی؟
سوها:نه بابا راحت باش
ته:برا چی اینجا بودی (سرد)
سوها:......
ته:باتوعم (داد)
که سوها بادادش اشک تو چشاش جمع شد و گفت :آمدم تو عمارت پسر عموهام مشکل داری (داد)
که با داد سوها جمین و جونگ کوک رفتن تو سالن که هانا و سورا رو دیدن که سری رفتن به سمت اونا و از پشت گرفتنشون و بردن تو اتاق و دستا و دهنشونو بستن
ویو سوها
میشه ولم کنی تهیونگ من هزارتا کار دارم
ته:کار!(خنده عصبی)کار یا آمدی زندانیتونو ببرین هه فکر کردین میتونین به این زودی ها شما ببرین (عصبی)
سوها:حالا میبینم اونوقتی که شما باختین و ما بردیم (نیشخند)
تهیونگ به یکی از سربازاگفت که سوهارو تو اتاق شکنجه زندانی کنه
و سوها:کور خوندی پسره ی عوضی هیچ وقت نمیزارم ببری(داد)
تهیونگ :به همین خیال باش دختر عمو جون(خنده)
سوهان:....
تهیونگ رفت به اتاق جمین که تو اتاقش نبود باخودش گفت شاید تو اتاق کوک باشه
رفت به طرف اتاق کوک که در باز شد که سربازاداشتن هانا و سورا هم می‌بردن پیش اهیون و سوها
تهیونگ گفت:به به خوشم آمد گروهی میاین نه (خنده)
پسرا :خنده
ته :ببرینشون
جمین گفت :برین
جونگ کوک گفت: خوش بگذره برده ها(خنده)
سورا به همین خیال باشین که ما بردتون شیم(خنده عصبی)
هانا :آخر شما میشین بازنده و زندگیتون سیاه خواهی شد پسرای لی های بزرگ(خنده)
سورا:(نیشخند)
و رفتن
که پسرا گفتن خوب گیر افتادن (خنده)
ویو سوها
دیدم در باز شده که سورا و هانا هم انداختن داخل گفتم شما هم گیر افتادین وای(عصبی)
سورا :اره به لطف نقش هانا خانوم
هانا :عه به من چه خب
سورا:به تو چه نه...
سوهاحرف سورا رو قطع کرد و گفت :الان تو این شرایط می‌خواین بهس کنین ای بابا(کمی داد)
سورا و هانا :باشه هوف
که بعد چند دقیقه سکوت صدای یه چیزی آمد صدای ناله بوده انگار همه نگاهاشونو دادن به اون صداعه که ......
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۲۹)

[عشق و نفرت۴]صدای ناله بوده انگار همه نگاه‌ها شونو دادن به ص...

[عشق و نفرت۵]ویو سوها بانوری که حس کردم به چشام خورد پاشدم د...

[عشق و نفرت۲]رفتن داخل که پدر بزرگ گفت شما باهم آمدین !(ای پ...

[عشق و نفرت۱]ویوصبحاز زبان نویسندهامشب قرار بوده همه به عمار...

☆‌عشق اجباری من✧P5ویو سوهامی‌خواستم جواب تهیونگ رو بدم که یه...

☆‌عشق اجباری من✧P3ویو نویسنده شام و خوردن همه تو سالن نشسته ...

عشق و نفرتp¹²تهیونگ :هوف از دست تو سوها:خیلی ناراحتی گود بای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط