{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝓪𝓸𝓼𝓽𝓪𝓭𝓛𝓸𝓿𝓮 𝓶𝓮 ♡

𝓪𝓸𝓼𝓽𝓪𝓭𝓛𝓸𝓿𝓮 𝓶𝓮 ♡
Ⓟⓐⓡⓣ40

[ویو جنی]=

حدود دو ساعت گذشته بود.

کوک هنوز برنگشته بود.

بی‌حوصله روی مبل نشسته بودم و کتابی که برداشته بودم، حتی یک صفحه هم جلو نرفته بود.

یهو صدای باز شدن در عمارت اومد.

بلند شدم و سمت ورودی رفتم.

جونگ‌کوک وارد شد.

کت مشکیش روی شونه‌ش بود و معلوم بود تازه از یه مأموریت برگشته.

همین که چشمش بهم افتاد، اخم همیشگیش کمی باز شد.

+"خسته نباشی."

لبخند خیلی کمرنگی زد.

_"ممنون."

چند لحظه فقط همدیگه رو نگاه کردیم.

سکوت بینمون عجیب بود...

ولی آزاردهنده نبود.

کوک چند قدم جلو اومد.

_"جنی... میشه چند دقیقه باهات حرف بزنم؟"

با تعجب سر تکون دادم.

+"آره."

رفتیم سمت تراس عمارت.

نسیم آرومی می‌وزید.

کوک هر دو دستش رو روی نرده گذاشته بود و به باغ خیره شده بود.

انگار دنبال کلمات می‌گشت.

بعد از چند دقیقه سکوت گفت:

_"من توی زندگیم هیچ‌وقت از چیزی نترسیدم."

آروم بهش نگاه کردم.

ادامه داد:

_"نه از دشمن... نه از اسلحه... نه از مرگ."

مکث کرد.

بعد برگشت سمتم.

نگاهش با همیشه فرق داشت.

_"ولی اون شب..."

_"کدوم شب؟"

_"همون شبی که بهم حمله کردن."

نفسم توی سینه حبس شد.

_"وقتی اسلحه سمت تو گرفته شد..."

صداش آروم‌تر شد.

_"برای اولین بار ترسیدم."

قلبم تندتر زد.

کوک یه قدم نزدیک‌تر اومد.

_"نه برای خودم..."

_"برای تو."

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد نفس عمیقی کشید.

_"خیلی سعی کردم انکارش کنم."

لبخند تلخی زد.

_"به خودم می‌گفتم فقط شاگردمی... فقط باید ازت محافظت کنم."

سرش رو آروم تکون داد.

_"اما نتونستم."

نگاهش مستقیم توی چشمام قفل شد.

_"جنی..."

قلبم انگار می‌خواست از سینه بیرون بزنه.

_"فکر کنم..."

مکث کرد.

بعد با صدایی آروم اما محکم گفت:

_"نه... مطمئنم."

دستمو آروم توی دستش گرفت.

_"دوستت دارم."

نفسم بند اومده بود.

انتظار شنیدن همچین حرفی رو نداشتم.

کوک ادامه داد:

_"لازم نیست الان جوابم رو بدی."

_"هر تصمیمی بگیری، بهش احترام میذارم."

_"فقط... نمی‌خواستم بیشتر از این احساسمو ازت پنهون کنم."

من فقط مات و مبهوت بهش نگاه می‌کردم...

و هنوز هیچ جوابی نداده بودم.

ادامه دارد...

#کوک
دیدگاه ها (۲)

𝓪𝓸𝓼𝓽𝓪𝓭𝓛𝓸𝓿𝓮 𝓶𝓮 ♡Ⓟⓐⓡⓣ41[ویو جنی]=هنوز به چشم‌های جونگ‌کوک خیره...

سلام بچه ها قرار یه فیک جدید بنویسم و اخرای این فیک هرچقدر خ...

𝓪𝓸𝓼𝓽𝓪𝓭𝓛𝓸𝓿𝓮 𝓶𝓮 ♡Ⓟⓐⓡⓣ39[ویو کوک]=بعد از تموم شدن صبحونه از جام...

𝓪𝓸𝓼𝓽𝓪𝓭𝓛𝓸𝓿𝓮 𝓶𝓮 ♡Ⓟⓐⓡⓣ38[ویو جنی]=صبح با صدای در بیدار شدم.چشما...

𝓪𝓸𝓼𝓽𝓪𝓭𝓛𝓸𝓿𝓮 𝓶𝓮 ♡Ⓟⓐⓡⓣ37[ویو کوک]=بعد از اینکه جنی به اتاقش رفت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط