𝓪𝓸𝓼𝓽𝓪𝓭𝓛𝓸𝓿𝓮 𝓶𝓮 ♡
𝓪𝓸𝓼𝓽𝓪𝓭𝓛𝓸𝓿𝓮 𝓶𝓮 ♡
Ⓟⓐⓡⓣ39
[ویو کوک]=
بعد از تموم شدن صبحونه از جام بلند شدم.
_"تهیونگ، یونگی... بیاید اتاق کارم."
هردوشون بدون حرف دنبالم اومدن.
در اتاق رو بستم.
تهیونگ مستقیم رفت سر اصل مطلب.
_"کی بودن؟"
یه پوشه رو روی میز انداختم.
_"هنوز هویتشون کامل مشخص نشده."
یونگی پرونده رو باز کرد.
_"ولی یه چیز معلومه..."
نگاهش کردم.
_"هدف اصلی حمله، عمارت نبود."
تهیونگ اخماش رفت تو هم.
_"منظورت چیه؟"
نفس عمیقی کشیدم.
_"هدف... جنی بود."
چند ثانیه سکوت حکمفرما شد.
تهیونگ با ناباوری نگام کرد.
_"مطمئنی؟"
_"آره."
عکس دوربینهای مداربسته رو روی میز گذاشتم.
_"از لحظهای که جنی وارد عمارت شد، تحت نظرش داشتن."
یونگی آروم گفت:
_"یعنی از قبل میشناختنش."
_"دقیقاً."
تهیونگ مشتش رو روی میز کوبید.
_"لعنتی..."
---
[ویو جنی]=
حوصلم سر رفته بود.
از پنجره بیرون رو نگاه میکردم.
حیاط عمارت خیلی بزرگ بود.
آروم از اتاق بیرون اومدم.
همین که خواستم از پلهها پایین برم، صدای کوک رو شنیدم.
_"جنی."
برگشتم سمتش.
+"بله؟"
چند قدم سمتم اومد.
_"کجا؟"
+"فقط میخواستم برم یکم توی حیاط قدم بزنم."
چند لحظه نگام کرد.
بعد کلید بزرگی رو از جیبش درآورد.
_"این در خروجیه عمارت."
با تعجب نگاهش کردم.
_"تا وقتی من برنگشتم، این در قفل میمونه."
+"انقدر خطرناکه؟"
آروم سری تکون داد.
_"بیشتر از چیزی که فکر میکنی."
برای اولین بار...
نگاهش ترسیده به نظر میرسید.
نه برای خودش...
برای من.
قبل از اینکه بره، مکث کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
_"مواظب خودت باش، خرگوش کوچولو."
لبخند خیلی کمرنگی زدم.
+"تو هم مواظب خودت باش... کوک."
چند لحظه نگام کرد.
بعد بدون اینکه چیزی بگه، از عمارت خارج شد.
اما هیچکدوممون خبر نداشتیم...
چند صد متر اونطرفتر، یه ماشین مشکی از همون لحظه خروج کوک، عمارت رو زیر نظر گرفته بود...
ادامه دارد...
#کوک
Ⓟⓐⓡⓣ39
[ویو کوک]=
بعد از تموم شدن صبحونه از جام بلند شدم.
_"تهیونگ، یونگی... بیاید اتاق کارم."
هردوشون بدون حرف دنبالم اومدن.
در اتاق رو بستم.
تهیونگ مستقیم رفت سر اصل مطلب.
_"کی بودن؟"
یه پوشه رو روی میز انداختم.
_"هنوز هویتشون کامل مشخص نشده."
یونگی پرونده رو باز کرد.
_"ولی یه چیز معلومه..."
نگاهش کردم.
_"هدف اصلی حمله، عمارت نبود."
تهیونگ اخماش رفت تو هم.
_"منظورت چیه؟"
نفس عمیقی کشیدم.
_"هدف... جنی بود."
چند ثانیه سکوت حکمفرما شد.
تهیونگ با ناباوری نگام کرد.
_"مطمئنی؟"
_"آره."
عکس دوربینهای مداربسته رو روی میز گذاشتم.
_"از لحظهای که جنی وارد عمارت شد، تحت نظرش داشتن."
یونگی آروم گفت:
_"یعنی از قبل میشناختنش."
_"دقیقاً."
تهیونگ مشتش رو روی میز کوبید.
_"لعنتی..."
---
[ویو جنی]=
حوصلم سر رفته بود.
از پنجره بیرون رو نگاه میکردم.
حیاط عمارت خیلی بزرگ بود.
آروم از اتاق بیرون اومدم.
همین که خواستم از پلهها پایین برم، صدای کوک رو شنیدم.
_"جنی."
برگشتم سمتش.
+"بله؟"
چند قدم سمتم اومد.
_"کجا؟"
+"فقط میخواستم برم یکم توی حیاط قدم بزنم."
چند لحظه نگام کرد.
بعد کلید بزرگی رو از جیبش درآورد.
_"این در خروجیه عمارت."
با تعجب نگاهش کردم.
_"تا وقتی من برنگشتم، این در قفل میمونه."
+"انقدر خطرناکه؟"
آروم سری تکون داد.
_"بیشتر از چیزی که فکر میکنی."
برای اولین بار...
نگاهش ترسیده به نظر میرسید.
نه برای خودش...
برای من.
قبل از اینکه بره، مکث کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
_"مواظب خودت باش، خرگوش کوچولو."
لبخند خیلی کمرنگی زدم.
+"تو هم مواظب خودت باش... کوک."
چند لحظه نگام کرد.
بعد بدون اینکه چیزی بگه، از عمارت خارج شد.
اما هیچکدوممون خبر نداشتیم...
چند صد متر اونطرفتر، یه ماشین مشکی از همون لحظه خروج کوک، عمارت رو زیر نظر گرفته بود...
ادامه دارد...
#کوک
- ۵۶۵
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط