پسر آدمیزاد
پسرِ آدمیزاد
پارت.۸
ویو ا.ت
آماده شدیم و از خونه خارج شدیم...
کوک. اومم خانم نظرت چیه پیاده بریم..
ا.ت. ا.ت صدام کن..دو باشه..
همینطور داخل جنگل قدم میزدیم که رسیدیم به دریاچه زمرد..
کوک. اینجا چقدر قشنگه..
ا.ت. اوهوم...
به یه درخت کهن سال که کنار چشمه بود تکیه دادم..و به کوک گفتم...
ا.ت. جونگ کوک...بیا سرتو بزار روی پام...
کوک. اومم..باشه
سرش رو گذاشت رو پاهام منم موهاش رو نوازش میکردم...نمیدونم ولی انگار به این پسر یه حس هایی دارم...خونِش با بقیه فرق داره..تنها کسیه که جز جونگهی باهاش خوب رفتار میکنم...نگرانش میشم..نمیدونم اَهه..(ادمین:عزیزم دردت عاشقیه...)
ویو کوک..
سرم رو رو پای ا.ت گذاشتم اصلا نفهمیدم زمان کی گذشت...که یکدفعه ا.ت گفت..
ا.ت. وایییی ساعت ۳:۳۰ بدو بدو...
درججا بلند شدیم و تا عمارت ا.ت دویدیم..تو راه کلی خندیدم کیف داد..ساعت یه ربع به چهار رسیدیم...رفتیم داخل اتاق... هر کدوم داخل یه اتاق حموم کردیم...وقتی از حموم اومدم بیرون ا.ت رو دیدم که داره به صورتش کرم مرطوب کننده میزنه...تعجب کردم به آینه نگاه نمیکرد...
کوک. چرا به آینه نگاه نمیکنی؟
ا
پوکر نگام کرد.
ا.ت. من خون آشامم
کوک. اها یادم رفته بود تو آینه دیده نمیشی..
الان که دقت میکنم دیگه ازش نمیترسم از برادرش هم همینطور...
کوک. خبببی
ا.ت. به جمالت
کوک. میخوام لباس عوض کنم...
ا.ت. نگران نباش نگات نمیکنم..
بیخیال شدم..همونجا حوله رو در آوردم به سمتم برگشت..تعجب کرد ولی بعد خنثی گفت..
ا.ت. کت شلوار رو تخت رو بپوش
کوک باشه...
یه کت شلوار مشکی بود..یه ساعت و یه کفش براق مشکی و یه..باکسر!!
هشو پوشیدم...دیدم ا.ت هم آمادست...کی آماده شد..؟؟؟
خیلی زیبا شده بود...
کوک. آرایش نمیکنی..
ا.ت. من خون آشام برترم (منظورش همون شاهدخته) نیازی ندارم..
کوک. اها
ادامه دارد...
شرایط پارت بعد
لایک:۱۰
پارت.۸
ویو ا.ت
آماده شدیم و از خونه خارج شدیم...
کوک. اومم خانم نظرت چیه پیاده بریم..
ا.ت. ا.ت صدام کن..دو باشه..
همینطور داخل جنگل قدم میزدیم که رسیدیم به دریاچه زمرد..
کوک. اینجا چقدر قشنگه..
ا.ت. اوهوم...
به یه درخت کهن سال که کنار چشمه بود تکیه دادم..و به کوک گفتم...
ا.ت. جونگ کوک...بیا سرتو بزار روی پام...
کوک. اومم..باشه
سرش رو گذاشت رو پاهام منم موهاش رو نوازش میکردم...نمیدونم ولی انگار به این پسر یه حس هایی دارم...خونِش با بقیه فرق داره..تنها کسیه که جز جونگهی باهاش خوب رفتار میکنم...نگرانش میشم..نمیدونم اَهه..(ادمین:عزیزم دردت عاشقیه...)
ویو کوک..
سرم رو رو پای ا.ت گذاشتم اصلا نفهمیدم زمان کی گذشت...که یکدفعه ا.ت گفت..
ا.ت. وایییی ساعت ۳:۳۰ بدو بدو...
درججا بلند شدیم و تا عمارت ا.ت دویدیم..تو راه کلی خندیدم کیف داد..ساعت یه ربع به چهار رسیدیم...رفتیم داخل اتاق... هر کدوم داخل یه اتاق حموم کردیم...وقتی از حموم اومدم بیرون ا.ت رو دیدم که داره به صورتش کرم مرطوب کننده میزنه...تعجب کردم به آینه نگاه نمیکرد...
کوک. چرا به آینه نگاه نمیکنی؟
ا
پوکر نگام کرد.
ا.ت. من خون آشامم
کوک. اها یادم رفته بود تو آینه دیده نمیشی..
الان که دقت میکنم دیگه ازش نمیترسم از برادرش هم همینطور...
کوک. خبببی
ا.ت. به جمالت
کوک. میخوام لباس عوض کنم...
ا.ت. نگران نباش نگات نمیکنم..
بیخیال شدم..همونجا حوله رو در آوردم به سمتم برگشت..تعجب کرد ولی بعد خنثی گفت..
ا.ت. کت شلوار رو تخت رو بپوش
کوک باشه...
یه کت شلوار مشکی بود..یه ساعت و یه کفش براق مشکی و یه..باکسر!!
هشو پوشیدم...دیدم ا.ت هم آمادست...کی آماده شد..؟؟؟
خیلی زیبا شده بود...
کوک. آرایش نمیکنی..
ا.ت. من خون آشام برترم (منظورش همون شاهدخته) نیازی ندارم..
کوک. اها
ادامه دارد...
شرایط پارت بعد
لایک:۱۰
- ۶.۴k
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط