نجوای ماه در آغوش شیطان
نجوایِ ماه در آغوش شیطان
پارت ۲۴
یک هفته بعد، عمارت جئون دیگر آن قلعهی سرد و مخوف سابق نبود. تمام مسیر ورودی تا اتاق اصلی با فرشهای نرم و گلبرگهای سفید پوشانده شده بود. جونگکوک، ات را مثل گرانبهاترین الماس دنیا در آغوش گرفته بود و از پلهها بالا میبرد. او حتی اجازه نمیداد پای ات زمین را لمس کند، مبادا زخمش دوباره تیر بکشد.
اتاق خواب اصلی - شب رویایی
جونگکوک ات را به آرامی روی تخت سلطنتی که حالا با ملحفههای ابریشمی جدید تزیین شده بود، نشاند. او کنار او زانو زد و کفشهای ظریفش را از پایش درآورد. نگاهش لرزان بود؛ نگاه مردی که تا لبهی پرتگاه مرگِ عشقش رفته و برگشته بود.
او دستهای ات را گرفت و در حالی که به چشمان عسلی او زل زده بود، با صدایی بم و لبریز از خشوع گفت:
— «ات... اون روز توی بیمارستان، وقتی قلبت برای چند لحظه ایستاد، قلب منم برای همیشه از تپیدن برای این دنیای کثیف دست کشید. من فهمیدم که بدون نجوای سکوت تو، این عمارت فقط یه قبرستونِ بزرگه.»
ات با لبخندی لرزان و چشمانی که از اشکِ شوق برق میزد، دستش را به سمت صورت جونگکوک برد. با انگشتان کوچکش، خطوط خسته و نگرانِ چهرهی مردش را لمس کرد. او میخواست بگوید که چقدر خوشحال است که دوباره بوی عطر تلخ او را حس میکند.
جونگکوک بلند شد و از کشوی پاتختی، یک جعبهی مخمل مشکی کوچک بیرون آورد. داخل آن، انگشتری بود که با یک الماس کبود و نایاب میدرخشید؛ به رنگ چشمان جونگکوک وقتی که به ات نگاه میکرد.
— «من ازت نمیخوام که فقط همسرم بمونی... من میخوام صاحبِ روحِ من باشی. این انگشتر نشانهی اینه که جئون جونگکوک، پادشاهی که همه ازش میترسن، حالا بردهی عشقِ یه فرشتهی ساکته. قول میدم از این به بعد، هر قطره اشکی که از چشمت بریزه، فقط از سرِ شوق باشه.»
پارت ۲۴
یک هفته بعد، عمارت جئون دیگر آن قلعهی سرد و مخوف سابق نبود. تمام مسیر ورودی تا اتاق اصلی با فرشهای نرم و گلبرگهای سفید پوشانده شده بود. جونگکوک، ات را مثل گرانبهاترین الماس دنیا در آغوش گرفته بود و از پلهها بالا میبرد. او حتی اجازه نمیداد پای ات زمین را لمس کند، مبادا زخمش دوباره تیر بکشد.
اتاق خواب اصلی - شب رویایی
جونگکوک ات را به آرامی روی تخت سلطنتی که حالا با ملحفههای ابریشمی جدید تزیین شده بود، نشاند. او کنار او زانو زد و کفشهای ظریفش را از پایش درآورد. نگاهش لرزان بود؛ نگاه مردی که تا لبهی پرتگاه مرگِ عشقش رفته و برگشته بود.
او دستهای ات را گرفت و در حالی که به چشمان عسلی او زل زده بود، با صدایی بم و لبریز از خشوع گفت:
— «ات... اون روز توی بیمارستان، وقتی قلبت برای چند لحظه ایستاد، قلب منم برای همیشه از تپیدن برای این دنیای کثیف دست کشید. من فهمیدم که بدون نجوای سکوت تو، این عمارت فقط یه قبرستونِ بزرگه.»
ات با لبخندی لرزان و چشمانی که از اشکِ شوق برق میزد، دستش را به سمت صورت جونگکوک برد. با انگشتان کوچکش، خطوط خسته و نگرانِ چهرهی مردش را لمس کرد. او میخواست بگوید که چقدر خوشحال است که دوباره بوی عطر تلخ او را حس میکند.
جونگکوک بلند شد و از کشوی پاتختی، یک جعبهی مخمل مشکی کوچک بیرون آورد. داخل آن، انگشتری بود که با یک الماس کبود و نایاب میدرخشید؛ به رنگ چشمان جونگکوک وقتی که به ات نگاه میکرد.
— «من ازت نمیخوام که فقط همسرم بمونی... من میخوام صاحبِ روحِ من باشی. این انگشتر نشانهی اینه که جئون جونگکوک، پادشاهی که همه ازش میترسن، حالا بردهی عشقِ یه فرشتهی ساکته. قول میدم از این به بعد، هر قطره اشکی که از چشمت بریزه، فقط از سرِ شوق باشه.»
- ۳.۶k
- ۱۲ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط