نجوای ماه در آغوش شیطان
نجوایِ ماه در آغوش شیطان
پارت ۲۳
او روی صندلی کنار تخت نشسته بود و دست کوچک و رنگپریدهی ات را بین هر دو دست بزرگش گرفته بود. انگار میترسید اگر لحظهای این دست را رها کند، ات برای همیشه به دنیای سایهها کوچ کند.
جونگکوک با صدایی که از فرط بغض و بیخوابی خشدار شده بود، زیر لب زمزمه کرد:
«فرشتهی من... ببین چقدر ساکت شدی. همیشه از سکوتت میترسیدم چون نمیدونستم تو دلت چی میگذره، اما این سکوتِ الان... این سکوت داره منو میکشه. ات، بلند شو و با اون چشمای قشنگت بهم اخم کن. اصلاً ازم متنفر باش، ولی فقط چشماتو باز کن...»
او سرش را جلو برد و پیشانیاش را روی دست سرد ات گذاشت. قطره اشکی داغ از گوشه چشم پادشاه بیرحم سئول چکید و روی مچ دست ات افتاد.
«یادت هست اولین روزی که آوردمت به عمارت؟ چقدر باهات بدرفتاری کردم؟ چقدر قلب کوچیکت رو لرزوندم؟... منو ببخش ات. من بلد نبودم دوست داشته باشم. تو بهم یاد دادی که میشه بدون حرف زدن، کل دنیای یک نفر رو تغییر داد.»
در همین لحظه، انگشت کوچک ات لرزش بسیار خفیفی کرد. جونگکوک ناگهان سرش را بلند کرد. نفسش در سینه حبس شد.
«ات؟... ات صدای منو میشنوی؟»
پلکهای ظریف ات لرزیدند. او با تلاشی زیاد، آرامآرام چشمانش را باز کرد. نور اتاق برایش زیاد بود و همه چیز تار به نظر میرسید، اما اولین چیزی که دید، چهرهی نگران و داغانِ جونگکوک بود که بالای سرش خیمه زده بود.
ات خواست چیزی بگوید، اما ماسک اکسیژن روی صورتش بود و گلویش از خشکی میسوخت. با دیدن اشکهای جونگکوک، چشمان او هم پر از اشک شد. او با تمام توانی که داشت، دست جونگکوک را خیلی ضعیف فشرد.
جونگکوک لبخند لرزانی زد و با دست دیگرش موهای آشفتهی ات را از روی پیشانیاش کنار زد. او با مهربانی و عشقی که تا به حال در وجودش سابقه نداشت، خم شد و بوسهای طولانی و گرم روی پیشانی او نشاند.
«جانِ دلم... بیدار شدی؟ دیگه تموم شد. من اینجام. هیچکس دیگه جرأت نداره بهت نزدیک بشه. منو ببین... دیگه گریه نکن، من دیگه نمیذارم رنگ غم رو ببینی.»
ات با همان نگاه معصومش به او خیره شد و با ایما و اشارهای بسیار ضعیف، دستش را روی قلب جونگکوک گذاشت. او میخواست بگوید: "من به خاطر تو برگشتم."
جونگکوک دست او را بوسید و روی سینه خودش نگه داشت.
«قسم میخورم ات... از این به بعد، این قلب فقط برای تو میتپه. تو ملکه من نیستی، تو خدای منی در میان این همه شیطان.»
پارت ۲۳
او روی صندلی کنار تخت نشسته بود و دست کوچک و رنگپریدهی ات را بین هر دو دست بزرگش گرفته بود. انگار میترسید اگر لحظهای این دست را رها کند، ات برای همیشه به دنیای سایهها کوچ کند.
جونگکوک با صدایی که از فرط بغض و بیخوابی خشدار شده بود، زیر لب زمزمه کرد:
«فرشتهی من... ببین چقدر ساکت شدی. همیشه از سکوتت میترسیدم چون نمیدونستم تو دلت چی میگذره، اما این سکوتِ الان... این سکوت داره منو میکشه. ات، بلند شو و با اون چشمای قشنگت بهم اخم کن. اصلاً ازم متنفر باش، ولی فقط چشماتو باز کن...»
او سرش را جلو برد و پیشانیاش را روی دست سرد ات گذاشت. قطره اشکی داغ از گوشه چشم پادشاه بیرحم سئول چکید و روی مچ دست ات افتاد.
«یادت هست اولین روزی که آوردمت به عمارت؟ چقدر باهات بدرفتاری کردم؟ چقدر قلب کوچیکت رو لرزوندم؟... منو ببخش ات. من بلد نبودم دوست داشته باشم. تو بهم یاد دادی که میشه بدون حرف زدن، کل دنیای یک نفر رو تغییر داد.»
در همین لحظه، انگشت کوچک ات لرزش بسیار خفیفی کرد. جونگکوک ناگهان سرش را بلند کرد. نفسش در سینه حبس شد.
«ات؟... ات صدای منو میشنوی؟»
پلکهای ظریف ات لرزیدند. او با تلاشی زیاد، آرامآرام چشمانش را باز کرد. نور اتاق برایش زیاد بود و همه چیز تار به نظر میرسید، اما اولین چیزی که دید، چهرهی نگران و داغانِ جونگکوک بود که بالای سرش خیمه زده بود.
ات خواست چیزی بگوید، اما ماسک اکسیژن روی صورتش بود و گلویش از خشکی میسوخت. با دیدن اشکهای جونگکوک، چشمان او هم پر از اشک شد. او با تمام توانی که داشت، دست جونگکوک را خیلی ضعیف فشرد.
جونگکوک لبخند لرزانی زد و با دست دیگرش موهای آشفتهی ات را از روی پیشانیاش کنار زد. او با مهربانی و عشقی که تا به حال در وجودش سابقه نداشت، خم شد و بوسهای طولانی و گرم روی پیشانی او نشاند.
«جانِ دلم... بیدار شدی؟ دیگه تموم شد. من اینجام. هیچکس دیگه جرأت نداره بهت نزدیک بشه. منو ببین... دیگه گریه نکن، من دیگه نمیذارم رنگ غم رو ببینی.»
ات با همان نگاه معصومش به او خیره شد و با ایما و اشارهای بسیار ضعیف، دستش را روی قلب جونگکوک گذاشت. او میخواست بگوید: "من به خاطر تو برگشتم."
جونگکوک دست او را بوسید و روی سینه خودش نگه داشت.
«قسم میخورم ات... از این به بعد، این قلب فقط برای تو میتپه. تو ملکه من نیستی، تو خدای منی در میان این همه شیطان.»
- ۲.۷k
- ۱۲ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط