{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مخملی

مخملی

part 7

یونگی از اتاق خارج میشه به سمت اتاقش می‌ره. گوشیش برمیداره که به جونگکوک زنگ بزنه.

جونگکوک که درحال تمرین دادن به شاگردانش بود با زنگ خوردن گوشیش، گوشیشو برمیداره و جواب میده:

کوک- بله یونگی؟

یونگی- زود برگرد برات یه سورپرایز دارم!

کوک- خدا بهم رحم کنه که تو برام سوپرایز داری!

یونگی- کوفت!...نمی‌خوام بخورمت یا بکشمت پس نترس! راستی برگشتنی نارنگی بخر

کوک- چشم امر دیگه نداری؟ انقدر خونه موندی پوسیدی!

یونگی- نه همین کافیه..بیرون کاری ندارم بعدش خوشم نمیاد از مکان های شلوغ!

کوک- باشه بابا خدافظ

گوشیش رو قطع می‌کنه و می‌ره سراغ ادامه کارش.
بعد از دوساعت کلاسش تموم میشه و لباساش و عوض می‌کنه ساکشو برمیداره. سوار موتور میشه و به سمت خونه حرکت میکنه و برگشتنی هم نارنگی و توت فرنگی و موز و اینجور چیزا میخره.
بعد چندی میرسه. موتورش و میزاره تو پارکینگ و پیاده میشه وارد خونه میشه.
با صدای در یونگی سریع میاد پایین با دیدن نارنگی ها چشاش برق میزنه.

یونگی-مرسی جناب جونگو

کوک- خواهش میکنم بلک کت

جونگکوک نگاهی به دورو برش میندازه.

کوک- لوسی کو ؟

یونگی درحالی که نارنگی میخورد جواب جونگکوک رو میده:

یونگی- رو تختت لم داده

کوک- اذیتش که نکردی؟

یونگی- نه بابا چه اذیتی

کوک- خوبه خوبه...من میرم یکم استراحت کنم تو هم یچیزی بپز بخوریم

یونگی- باشه(نیشخند)

جونگکوک به سمت اتاقش میره و وارد میشه. با چهره سوالی به تختش نگاه می‌کنه که چیزی بزرگتر از جسم گربه رو تخت بود.
می‌ره جلو و لحاف میکشه کنار. با دیدن پسری که برهنه بود هینی میکشه.

کوک- یونگیییی این کیههه ؟ چرا رو تخت من لخته؟؟لوسی کو؟؟

یونگی پایین درحالی که داشت نارنگی میخورد می‌خنده و بلند میکنه صداشو که به گوش جونگکوک برسه:

یونگی- نمی‌دونم!

تهیونگ با دیدن جونگکوک خوشحال مردمک هاش گشاد میشن و مثل همیشه میپره تو بغلش.

ته- جونگکووکک

جونگگوک که از کار اون پسر تعجب کرده بود اخم کمرنگی می‌کنه و اونو از خودش جدا میکنه:

کوک- تو کی ای دیگه؟؟ چرا رو تخت من لختی؟؟ برو لباس بپوش!! گربم کو؟؟

نگاهشو مبگیره و یه در نیمه باز میده..باز یونگی داشت کرم میریخت؟؟

کوک- هوییی یونگیه عوضی این کیه آوردیی؟؟؟(بلند)

یونگی سعی کرد دخالت نکنه و خودشو با آشپزی مشغول کرد.
دیدگاه ها (۰)

مخملیpart 8تهیونگ با تعجب به جونگکوک نگاه میکنه.ینی نشناخته ...

حقیقت محض!

ایشون هم که جونگکوک تو داستان مخملی هستن🛐🥊🦘

سایه ای میان ما

مخملیpart 5با‌حس کشیده شدن زبونی رو سرش چشاشو باز میکنه سریع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط