مخملی
مخملی
part 8
تهیونگ با تعجب به جونگکوک نگاه میکنه.
ینی نشناخته بودتش؟
ته-...من گربتم..اسمم تهیونگه نه لوسی!
جونگکوک تو فکر میره و در اخر به یه نتیجه میرسه.
اون گربه ای که گرفته بود مثل یونگی بود!
لبخند کمرنگی رو لباش میاد:
کوک- پس تو اونی... خوشبختم باهات تهیونگ اسم منم که میدونی. تو چرا زودتر خودتو نشون ندادی ؟
یونگی بعد از اینکه صدایی نشنید از جونگکوک، میاد بالا و بهشون نگاه میکنه.
یونگی- سوپرایز شدی ؟
جونگکوک نگاشو میده به یونگی.
کوک- اره شدم اما بیشتر شوکه شدم...اونم مثل توعه..چه جالب!
تهیونگ خودشو از تو بغل جونگکوک میاره بیرون.
خجالتی نمیکشید که بدنش لخته و یونگی و جونگکوک هم اونجان. به هر حال اون همهی عمرش لخت بود! ولی اینجوری هم نمیتونست بگرده.
ته- لباس میخوام
یونگی خنده کوتاهی میکنه و میره پایین تا غذاش نسوزه.
جونگکوک سر تا پای پسر رو نگاه میکنه.
بدن ظریفو خوش فرم..گندمیه سفید..موهای نقره ای و چشمای آبی که به عمیقیه اقیانوس بود. همه این خصوصیات یه بت زیبایی رو درست کرده بود که الان جلو چشماش بود.
ته- لباس میخواام!!
جونگکوک خیره به پسر بود که با حرف پسر به خودش میاد .
کوک- فعلا لباس نداری. برو از تو کمد یچیز بردار بپوش تا بریم برات خرید کنیم بعدا.
برمیگرده به جونگکوک نگاهی میندازه.
یکی از ابروهاشو بالا میده و میره سمت کمد و یه پسرهن مردونه برمیداره و میپوشه. همینجوریشم براش گشاد بود و تا زانوش رو میپوشوند.
برمیگرده سمت جونگکوک:
ته- پوشیدم
جونگکوک سرتاپای پسر رو نگاه میکنه. خیلی کوچولو و کیوت بود!
آدم با دیدنش قند تو دلش آب میشد!
به ساق پاهای برهنه تهیونگ نگاه میکنه. اگر همینطوری میچرخید مطمئن بود نمیتونه خودشو کنترل کنه..هم اون هم یونگی!
کوک- باکسر نو هم هست بردار بپوش.
تهیونگ سرشو یه تایید تکون میده و میره برمیداره و پاش میکنه.
کمرش گشاد بود ولی به لطف با.سن حجیمش باکسر پایین نیوفتاد.
با لبخند باکسی به جونگکوک نگاه میکنه.
جونگکوک به چهره پسر نگاه میکنه. با دیدن لبخند باکسی تهیونگ اونم ناخداگاه لبخندی میزنه متقابلا.
کوک- بیا بریم غذا بخوریم... قبلا هم به حالت انسانیت برگشته بودی؟
ته- خیلی وقت پیش
تهیونگ بعد حرفش سمت در میره و جلو تر از جونگکوک میره بیرون.
جونگکوک تو دلش خداروشکر میکرد که زیبایی اون پسر رو فقط خودش و یونگی دیدن...البته شاید!
جونگکوک هم پشت سر تهیونگ از اتاق میره بیرون و میرن سمت میز غذا خوری. یونگی میز رو چیده بود. میرن میشنن.
یونگی- هی جونگکوک بعدا بیا درمورد چیز مهمی حرف بزنیم
جونگ کوک درحالی که یکم از غذاشو رو داخل دهانش گذاشته بود سرشو به تایید تکون میده.
یونگی به پسر نگاه میکنه. میدونست که براش سخته با چاپستیک غذا بخوره. با چاپستیک خودش یکم از غذا برمیداره جلوی دهن پسر میگیره:
یونگی- بخور کوچولو
part 8
تهیونگ با تعجب به جونگکوک نگاه میکنه.
ینی نشناخته بودتش؟
ته-...من گربتم..اسمم تهیونگه نه لوسی!
جونگکوک تو فکر میره و در اخر به یه نتیجه میرسه.
اون گربه ای که گرفته بود مثل یونگی بود!
لبخند کمرنگی رو لباش میاد:
کوک- پس تو اونی... خوشبختم باهات تهیونگ اسم منم که میدونی. تو چرا زودتر خودتو نشون ندادی ؟
یونگی بعد از اینکه صدایی نشنید از جونگکوک، میاد بالا و بهشون نگاه میکنه.
یونگی- سوپرایز شدی ؟
جونگکوک نگاشو میده به یونگی.
کوک- اره شدم اما بیشتر شوکه شدم...اونم مثل توعه..چه جالب!
تهیونگ خودشو از تو بغل جونگکوک میاره بیرون.
خجالتی نمیکشید که بدنش لخته و یونگی و جونگکوک هم اونجان. به هر حال اون همهی عمرش لخت بود! ولی اینجوری هم نمیتونست بگرده.
ته- لباس میخوام
یونگی خنده کوتاهی میکنه و میره پایین تا غذاش نسوزه.
جونگکوک سر تا پای پسر رو نگاه میکنه.
بدن ظریفو خوش فرم..گندمیه سفید..موهای نقره ای و چشمای آبی که به عمیقیه اقیانوس بود. همه این خصوصیات یه بت زیبایی رو درست کرده بود که الان جلو چشماش بود.
ته- لباس میخواام!!
جونگکوک خیره به پسر بود که با حرف پسر به خودش میاد .
کوک- فعلا لباس نداری. برو از تو کمد یچیز بردار بپوش تا بریم برات خرید کنیم بعدا.
برمیگرده به جونگکوک نگاهی میندازه.
یکی از ابروهاشو بالا میده و میره سمت کمد و یه پسرهن مردونه برمیداره و میپوشه. همینجوریشم براش گشاد بود و تا زانوش رو میپوشوند.
برمیگرده سمت جونگکوک:
ته- پوشیدم
جونگکوک سرتاپای پسر رو نگاه میکنه. خیلی کوچولو و کیوت بود!
آدم با دیدنش قند تو دلش آب میشد!
به ساق پاهای برهنه تهیونگ نگاه میکنه. اگر همینطوری میچرخید مطمئن بود نمیتونه خودشو کنترل کنه..هم اون هم یونگی!
کوک- باکسر نو هم هست بردار بپوش.
تهیونگ سرشو یه تایید تکون میده و میره برمیداره و پاش میکنه.
کمرش گشاد بود ولی به لطف با.سن حجیمش باکسر پایین نیوفتاد.
با لبخند باکسی به جونگکوک نگاه میکنه.
جونگکوک به چهره پسر نگاه میکنه. با دیدن لبخند باکسی تهیونگ اونم ناخداگاه لبخندی میزنه متقابلا.
کوک- بیا بریم غذا بخوریم... قبلا هم به حالت انسانیت برگشته بودی؟
ته- خیلی وقت پیش
تهیونگ بعد حرفش سمت در میره و جلو تر از جونگکوک میره بیرون.
جونگکوک تو دلش خداروشکر میکرد که زیبایی اون پسر رو فقط خودش و یونگی دیدن...البته شاید!
جونگکوک هم پشت سر تهیونگ از اتاق میره بیرون و میرن سمت میز غذا خوری. یونگی میز رو چیده بود. میرن میشنن.
یونگی- هی جونگکوک بعدا بیا درمورد چیز مهمی حرف بزنیم
جونگ کوک درحالی که یکم از غذاشو رو داخل دهانش گذاشته بود سرشو به تایید تکون میده.
یونگی به پسر نگاه میکنه. میدونست که براش سخته با چاپستیک غذا بخوره. با چاپستیک خودش یکم از غذا برمیداره جلوی دهن پسر میگیره:
یونگی- بخور کوچولو
- ۱۹۶
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط