ضعف ممنوعه
ضعف ممنوعه
Forbidden Weakness
p.22
(روایت از زبان ا.ت)
---
بعد از اینکه جونگ کوک رفت بالا، چند دقیقه همونجا روی کاناپه نشستم. حرفاش هنوز تو سرم بود. گفته بود ممکنه اونایی که دیشب گشتن، دوباره بیان. جدیتر. و آخرش گفته بود اگه چیزی لازم شد به نگهبان بگم یا به اون.
اون «یا به من» رو یه جور عجیب گفته بود. نه مهربون، نه نرم. فقط مثل یه وظیفهای که مجبوره انجام بده.
(تو دلم)
+ حداقل خبر داد. میتونست هیچی نگه و من بیخبر بمونم. ولی باز هم لحنش سرد بود. انگار داره به یه غریبه گزارش میده.
بلند شدم و رفتم کنار پنجره سالن. پرده رو یه کم کنار زدم. بیرون یکی از ماشینهای مشکی داشت آروم میاومد سمت در. نگهبانها رفتن سمتش. احتمالاً شیفت عوض میکردن یا چیزی معمولی بود. ولی بعد از حرفای جونگ کوک، هر ماشینی که نزدیک میشد یه کم قلبم تندتر میزد.
چند دقیقه نگاه کردم. ماشین ایستاد. یه نفر پیاده شد و با نگهبانها حرف زد. بعد دوباره سوار شد و رفت. هیچی خاص نبود. فقط همین.
برگشتم و روی کاناپه نشستم. کتابم رو برداشتم ولی باز هم نتونستم روش تمرکز کنم. ذهنم میرفت سمت اینکه اگه واقعاً دوباره بیان، چی میشه. پدرم همیشه میگفت اینجا امنه، ولی حالا دیگه مطمئن نبودم.
مامانم از آشپزخونه اومد و پرسید چیزی میخورم یا نه. گفتم بعداً. لبخند زد و رفت. خوشبختانه زیاد سؤال نکرد.
رفتم بالا سمت اتاقم. وقتی از کنار در جونگ کوک رد میشدم، هیچ صدایی نمیومد. درش بسته بود. من در خودم رو باز کردم و داخل رفتم. این بار در رو کامل نبستم. یه کم باز گذاشتم.
نشستم کنار پنجره اتاق. از اینجا میتونستم بخشی از حیاط جلو رو ببینم. نگهبانها داشتن حرف میزدن. یکیشون به سمت خیابان اشاره کرد.
(آروم با خودم)
+ کاش زودتر این قضیه تموم بشه. هم تهدیدها، هم اینکه باید سه سال با کسی زندگی کنم که حتی نمیخواد نگاش کنه به آدم.
گوشیم رو چک کردم. هیچ پیام خاصی نبود. فقط یه پیام از دوستم که پرسیده بود کی میتونم برم بیرون با هم. جواب ندادم. نمیدونستم چی بگم. فعلاً حتی حیاط هم محدود شده بود.
دراز کشیدم رو تخت و به سقف خیره شدم. هنوز ظهر نشده بود، ولی حس میکردم این روز داره خیلی آروم و سنگین میگذره. انگار همه منتظر یه چیزی هستن که هنوز نیومده.
از دور صدای یه ماشین دیگه اومد که داره نزدیک میشه. این بار یه کم بلندتر. نشستم و گوش دادم. صدای ترمز آروم. بعد سکوت.
بلند شدم و رفتم کنار در. بازش کردم یه کم بیشتر. هیچ صدایی از پایین نمیومد. فقط همون سکوت.
ایستادم همونجا و منتظر موندم ببینم کسی میاد بالا یا نه.............
ادامه دارد.............
امیدوارم فردا که میخوام پارت بزارم لایک و کامنت ها عالی باشه
Forbidden Weakness
p.22
(روایت از زبان ا.ت)
---
بعد از اینکه جونگ کوک رفت بالا، چند دقیقه همونجا روی کاناپه نشستم. حرفاش هنوز تو سرم بود. گفته بود ممکنه اونایی که دیشب گشتن، دوباره بیان. جدیتر. و آخرش گفته بود اگه چیزی لازم شد به نگهبان بگم یا به اون.
اون «یا به من» رو یه جور عجیب گفته بود. نه مهربون، نه نرم. فقط مثل یه وظیفهای که مجبوره انجام بده.
(تو دلم)
+ حداقل خبر داد. میتونست هیچی نگه و من بیخبر بمونم. ولی باز هم لحنش سرد بود. انگار داره به یه غریبه گزارش میده.
بلند شدم و رفتم کنار پنجره سالن. پرده رو یه کم کنار زدم. بیرون یکی از ماشینهای مشکی داشت آروم میاومد سمت در. نگهبانها رفتن سمتش. احتمالاً شیفت عوض میکردن یا چیزی معمولی بود. ولی بعد از حرفای جونگ کوک، هر ماشینی که نزدیک میشد یه کم قلبم تندتر میزد.
چند دقیقه نگاه کردم. ماشین ایستاد. یه نفر پیاده شد و با نگهبانها حرف زد. بعد دوباره سوار شد و رفت. هیچی خاص نبود. فقط همین.
برگشتم و روی کاناپه نشستم. کتابم رو برداشتم ولی باز هم نتونستم روش تمرکز کنم. ذهنم میرفت سمت اینکه اگه واقعاً دوباره بیان، چی میشه. پدرم همیشه میگفت اینجا امنه، ولی حالا دیگه مطمئن نبودم.
مامانم از آشپزخونه اومد و پرسید چیزی میخورم یا نه. گفتم بعداً. لبخند زد و رفت. خوشبختانه زیاد سؤال نکرد.
رفتم بالا سمت اتاقم. وقتی از کنار در جونگ کوک رد میشدم، هیچ صدایی نمیومد. درش بسته بود. من در خودم رو باز کردم و داخل رفتم. این بار در رو کامل نبستم. یه کم باز گذاشتم.
نشستم کنار پنجره اتاق. از اینجا میتونستم بخشی از حیاط جلو رو ببینم. نگهبانها داشتن حرف میزدن. یکیشون به سمت خیابان اشاره کرد.
(آروم با خودم)
+ کاش زودتر این قضیه تموم بشه. هم تهدیدها، هم اینکه باید سه سال با کسی زندگی کنم که حتی نمیخواد نگاش کنه به آدم.
گوشیم رو چک کردم. هیچ پیام خاصی نبود. فقط یه پیام از دوستم که پرسیده بود کی میتونم برم بیرون با هم. جواب ندادم. نمیدونستم چی بگم. فعلاً حتی حیاط هم محدود شده بود.
دراز کشیدم رو تخت و به سقف خیره شدم. هنوز ظهر نشده بود، ولی حس میکردم این روز داره خیلی آروم و سنگین میگذره. انگار همه منتظر یه چیزی هستن که هنوز نیومده.
از دور صدای یه ماشین دیگه اومد که داره نزدیک میشه. این بار یه کم بلندتر. نشستم و گوش دادم. صدای ترمز آروم. بعد سکوت.
بلند شدم و رفتم کنار در. بازش کردم یه کم بیشتر. هیچ صدایی از پایین نمیومد. فقط همون سکوت.
ایستادم همونجا و منتظر موندم ببینم کسی میاد بالا یا نه.............
ادامه دارد.............
امیدوارم فردا که میخوام پارت بزارم لایک و کامنت ها عالی باشه
- ۵.۳k
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط