ضعف ممنوعه
ضعف ممنوعه
Forbidden Weakness
p.20
(روایت از زبان جونگ کوک)
---
صبح زود بیدار شدم. حتی قبل از اینکه نور کامل بیاد تو اتاق. چند دقیقه روی تخت نشستم و به پیام دیشب پدرم فکر کردم. یه نفر قرار بود بیاد با اطلاعات جدید. نمیدونستم کیه، ولی معمولاً وقتی پدرم اینجوری میگه، خبر معمولی نیست.
لباس پوشیدم و رفتم پایین. تو آشپزخونه هنوز کسی نبود. شیر موز برداشتم و کنار پنجره ایستادم. بیرون نگهبانها شیفت صبح رو شروع کرده بودن. یکیشون داشت دور ماشینها میچرخید.
چند دقیقه بعد پدرم اومد پایین. نگاهم کرد و فقط گفت:
- تا نیم ساعت دیگه میاد. تو اتاق کار باش.
سر تکون دادم. دیگه چیزی نپرسیدم. رفتم نشستم تو اتاق کار. صندلی کنار پنجره رو کشیدم و منتظر موندم.
حدود بیست دقیقه بعد صدای در اومد. یکی از نگهبانها یه مرد حدوداً چهلساله رو آورد تو. مرد کوتاه حرف زد، سلام کرد و مستقیم رفت سر اصل مطلب. یه پوشه نازک گذاشت رو میز.
پدرم پوشه رو باز کرد. من از جایم تکون نخوردم، ولی نگاهم رو دوختم به کاغذها. چند تا عکس چاپشده بود. یه ماشین، یه پلاک ناقص، و دو تا نفر که صورتشون واضح نبود.
مرد گفت اینها احتمالاً همونایی هستن که دیشب دور ویلا گشت زده بودن. و یکی از منابعشون خبر داده که ممکنه تا چند روز دیگه دوباره نزدیک بشن. این بار نه فقط برای گشت. شاید برای چیزی بیشتر.
پدرم پرسید مطمئنی؟ مرد شونه بالا انداخت و گفت صددرصد نیست، ولی بهتره جدی بگیرن.
من کاملا ساکت بودم. فقط گوش میدادم. وقتی مرد رفت، پدرم پوشه رو بست و به من نگاه کرد.
- از امروز حواست بیشتر جمع باشه. مخصوصاً به دختر کیم. اگه تنها بود جایی، رد نشو.
من فقط سر تکون دادم. لازم نبود بیشتر بگه. میدونستم یعنی چی.
از اتاق کار که اومدم بیرون، ا.ت رو دیدم که از پلهها میاومد پایین. هودی تنش بود و موهاش باز. وقتی منو دید، یه لحظه وایستاد. من هیچی نگفتم. فقط از کنارش رد شدم و رفتم سمت در پشتی.
بیرون ایستادم و به دیوار خیره شدم. اطلاعات جدید اومده بود. دشمنها ممکنه دوباره نزدیک بشن. و من باید حواسم به دختری باشه که حتی نمیخوام نزدیکش بشم.
دستام رو تو جیب کردم و یه نفس عمیق کشیدم. امروز قرار بود روز عادی نباشه. حسش رو داشتم...............
ادامه دارد..............
Forbidden Weakness
p.20
(روایت از زبان جونگ کوک)
---
صبح زود بیدار شدم. حتی قبل از اینکه نور کامل بیاد تو اتاق. چند دقیقه روی تخت نشستم و به پیام دیشب پدرم فکر کردم. یه نفر قرار بود بیاد با اطلاعات جدید. نمیدونستم کیه، ولی معمولاً وقتی پدرم اینجوری میگه، خبر معمولی نیست.
لباس پوشیدم و رفتم پایین. تو آشپزخونه هنوز کسی نبود. شیر موز برداشتم و کنار پنجره ایستادم. بیرون نگهبانها شیفت صبح رو شروع کرده بودن. یکیشون داشت دور ماشینها میچرخید.
چند دقیقه بعد پدرم اومد پایین. نگاهم کرد و فقط گفت:
- تا نیم ساعت دیگه میاد. تو اتاق کار باش.
سر تکون دادم. دیگه چیزی نپرسیدم. رفتم نشستم تو اتاق کار. صندلی کنار پنجره رو کشیدم و منتظر موندم.
حدود بیست دقیقه بعد صدای در اومد. یکی از نگهبانها یه مرد حدوداً چهلساله رو آورد تو. مرد کوتاه حرف زد، سلام کرد و مستقیم رفت سر اصل مطلب. یه پوشه نازک گذاشت رو میز.
پدرم پوشه رو باز کرد. من از جایم تکون نخوردم، ولی نگاهم رو دوختم به کاغذها. چند تا عکس چاپشده بود. یه ماشین، یه پلاک ناقص، و دو تا نفر که صورتشون واضح نبود.
مرد گفت اینها احتمالاً همونایی هستن که دیشب دور ویلا گشت زده بودن. و یکی از منابعشون خبر داده که ممکنه تا چند روز دیگه دوباره نزدیک بشن. این بار نه فقط برای گشت. شاید برای چیزی بیشتر.
پدرم پرسید مطمئنی؟ مرد شونه بالا انداخت و گفت صددرصد نیست، ولی بهتره جدی بگیرن.
من کاملا ساکت بودم. فقط گوش میدادم. وقتی مرد رفت، پدرم پوشه رو بست و به من نگاه کرد.
- از امروز حواست بیشتر جمع باشه. مخصوصاً به دختر کیم. اگه تنها بود جایی، رد نشو.
من فقط سر تکون دادم. لازم نبود بیشتر بگه. میدونستم یعنی چی.
از اتاق کار که اومدم بیرون، ا.ت رو دیدم که از پلهها میاومد پایین. هودی تنش بود و موهاش باز. وقتی منو دید، یه لحظه وایستاد. من هیچی نگفتم. فقط از کنارش رد شدم و رفتم سمت در پشتی.
بیرون ایستادم و به دیوار خیره شدم. اطلاعات جدید اومده بود. دشمنها ممکنه دوباره نزدیک بشن. و من باید حواسم به دختری باشه که حتی نمیخوام نزدیکش بشم.
دستام رو تو جیب کردم و یه نفس عمیق کشیدم. امروز قرار بود روز عادی نباشه. حسش رو داشتم...............
ادامه دارد..............
- ۷۴۱
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط