ضعف ممنوعه
ضعف ممنوعه
Forbidden Weakness
p.21
(روایت از زبان جونگ کوک)
---
بعد از حرفهای پدرم، چند دقیقه تو حیاط وایستادم. هوا خنک بود و باد آروم میاومد. دستام رو تو جیب کرده بودم و به زمین نگاه میکردم. باید به ا.ت میگفتم. نه چون دلم میخواست حرف بزنم، فقط چون لازم بود بدونه اوضاع فرق کرده.
برگشتم تو خونه. ا.ت هنوز تو سالن بود. روی کاناپه نشسته بود و گوشی دستش بود. وقتی صدای قدمهام رو شنید، سرش رو بلند کرد. من مستقیم رفتم سمتش و جلوش ایستادم.
چند ثانیه هیچی نگفتم. فقط نگاش کردم. اونم چیزی نگفت. فقط منتظر موند.
(سرد و کوتاه)
- اطلاعات جدید اومده. ممکنه اونایی که دیشب دور خونه گشتن، دوباره بیان. این بار جدیتر.
ا.ت گوشی رو گذاشت کنار. چشماش کمی تنگ شد، ولی چیزی از ترس تو صورتش نبود. فقط گوش داد.
(آروم)
+ یعنی چی جدیتر؟
من شونه بالا انداختم.
(بیتفاوت)
- یعنی ممکنه فقط گشت نباشه. پس از امروز بیشتر حواست جمع باشه. تنها نرو هیچجا. حتی تو حیاط. اگه لازم شد چیزی، به نگهبان بگو یا... به من.
آخر جمله رو یه کم پایینتر گفتم. خودم هم نمیدونستم چرا «یا به من» رو اضافه کردم. لازم نبود. ولی گفتم.
ا.ت چند لحظه ساکت موند. بعد سر تکون داد.
(ملایم)
+ فهمیدم.
من دیگه چیزی اضافه نکردم. فقط یه بار دیگه نگاش کردم و برگشتم. داشتم میرفتم سمت پلهها که صداش اومد.
(کمحرف)
+ جونگ کوک...
ایستادم ولی برنگشتم.
(ادامه داد)
+ مرسی که گفتی.
من فقط سر تکون دادم، بدون اینکه برگردم، و رفتم بالا. در اتاقم رو بستم و پشتش ایستادم.
(تو دلم)
+ فقط لازم بود بدونه. هیچچیز دیگهای نیست. فقط امنیت.
روی تخت نشستم و گوشیم رو برداشتم. هیچ پیام جدیدی نبود. ولی حس عجیبی داشتم. انگار امروز ممکنه چیزی پیش بیاد. نمیدونستم چی. فقط میدونستم که باید حواسم جمعتر از قبل باشه.
از پشت پنجره صدای یه ماشین اومد که داره نزدیک میشه. احتمالاً یکی از نگهبانها بود. یا شاید هم نه.
گوشی رو گذاشتم کنار و به در خیره شدم. منتظر موندم ببینم صدای در زدن میاد یا نه...............
ادامه دارد.................
Forbidden Weakness
p.21
(روایت از زبان جونگ کوک)
---
بعد از حرفهای پدرم، چند دقیقه تو حیاط وایستادم. هوا خنک بود و باد آروم میاومد. دستام رو تو جیب کرده بودم و به زمین نگاه میکردم. باید به ا.ت میگفتم. نه چون دلم میخواست حرف بزنم، فقط چون لازم بود بدونه اوضاع فرق کرده.
برگشتم تو خونه. ا.ت هنوز تو سالن بود. روی کاناپه نشسته بود و گوشی دستش بود. وقتی صدای قدمهام رو شنید، سرش رو بلند کرد. من مستقیم رفتم سمتش و جلوش ایستادم.
چند ثانیه هیچی نگفتم. فقط نگاش کردم. اونم چیزی نگفت. فقط منتظر موند.
(سرد و کوتاه)
- اطلاعات جدید اومده. ممکنه اونایی که دیشب دور خونه گشتن، دوباره بیان. این بار جدیتر.
ا.ت گوشی رو گذاشت کنار. چشماش کمی تنگ شد، ولی چیزی از ترس تو صورتش نبود. فقط گوش داد.
(آروم)
+ یعنی چی جدیتر؟
من شونه بالا انداختم.
(بیتفاوت)
- یعنی ممکنه فقط گشت نباشه. پس از امروز بیشتر حواست جمع باشه. تنها نرو هیچجا. حتی تو حیاط. اگه لازم شد چیزی، به نگهبان بگو یا... به من.
آخر جمله رو یه کم پایینتر گفتم. خودم هم نمیدونستم چرا «یا به من» رو اضافه کردم. لازم نبود. ولی گفتم.
ا.ت چند لحظه ساکت موند. بعد سر تکون داد.
(ملایم)
+ فهمیدم.
من دیگه چیزی اضافه نکردم. فقط یه بار دیگه نگاش کردم و برگشتم. داشتم میرفتم سمت پلهها که صداش اومد.
(کمحرف)
+ جونگ کوک...
ایستادم ولی برنگشتم.
(ادامه داد)
+ مرسی که گفتی.
من فقط سر تکون دادم، بدون اینکه برگردم، و رفتم بالا. در اتاقم رو بستم و پشتش ایستادم.
(تو دلم)
+ فقط لازم بود بدونه. هیچچیز دیگهای نیست. فقط امنیت.
روی تخت نشستم و گوشیم رو برداشتم. هیچ پیام جدیدی نبود. ولی حس عجیبی داشتم. انگار امروز ممکنه چیزی پیش بیاد. نمیدونستم چی. فقط میدونستم که باید حواسم جمعتر از قبل باشه.
از پشت پنجره صدای یه ماشین اومد که داره نزدیک میشه. احتمالاً یکی از نگهبانها بود. یا شاید هم نه.
گوشی رو گذاشتم کنار و به در خیره شدم. منتظر موندم ببینم صدای در زدن میاد یا نه...............
ادامه دارد.................
- ۸۰۲
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط