{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مرورگر شما از پخش ویدیو پشتیبانی نمی‌کند.

p...10

p...10

دینگ یوشی یه نفر پیش لیژان فرستاده بود که بهش بگه بیاد بیرون یه کالسکه منطزرشه

لیژان ..نمیدونی چرا میخواد منو ببینه
خدمتکار.. نمیدونم
لیژان یه لباس خوب پوشید رنگ زرد و طلایی بودرفت تو کالسکه یکم گذشت و از قصر خارج شدن

لیژان ..کجا داریم میریم
کالسکه چی ..نمیدونم من فقط به آدرسی که بهم گفتن میرم
لیژان ..باشه
یکم گذشت که به یه جایی رسیدن لیژان پیاده شد و کالسکه چی رفت

لیژان یکم جلوتر رفت اما هیچی نبود یهویی یه عالمه کرم شب تاب جمع شد لیژان لبخندی زدوگفت
لیژان..اینجا چقد خوشگله

یهویی یه صدا از پشته سرش به گوشش رسید که گفت
نمیدونستم خوشت میاد یا نه

لیژان سرشو برگردوند دید دینگ یوشی وایستاده بود

لیژان .. تو خیلی خوشتیپ شدی
دینگ یوشی.. لبخندی زد گفت
توهم خیلی خوشگل شدی

لیژان ..ممنون
دینگ یوشی.. میدونی امروز چه روزی هست

لیژان.. نه چه روزیه

دینگ یوشی.. تنها روزی تو سال هست که میشه توش کرم شب تاب دید اینا از فردا دوباره گم میشن

لیژان ..واقعا
دینگ یوشی.. و فقط اونا نیستن که گم میشن
لیژان.. پس چی

دینگ یوشی ..امشب تنها شبی هست که من شاید جرئت اینو پیدا کردم که حرف های دلمو بزنم توفردامیری

لیژان.. خب بگو می‌شنوم

دینگ یوشی.. من....م...من..من دوستت دارم
لیژان تعجب کرده بود

لیژان..چی
دینگ یوشی..من دوستت دارم خیلی وقته که دوست دارم اما نتونستم بهت بگم
لیژان.............
دینگ یوشی..و حالا تنها سوال توهم منو دوست داری؟

لیژان.. من نمیدونم چی بگم

دینگ دستای لیژان.گرفت و گفت بدون در نظر گرفتن موقعیتمون جواب بده فقط بهم بگو دوسم داری یا نه

لیژان..لبخندی زد منم دوستت دارم

دینگ یوشی با شنیدن حرف لیژان چشماش برق زد و یهویی لیژان تو بغلش گرفت

لیژان یکم شکه شد بعد یکم که گذشت لیژان هم اونو بغل کرد

دینگ یوشی ..خوشحالم

لیژان..از چی

دینگ یوشی..از اینکه با تو آشنا شدم

لیژان از بغل دینگ یوشی در اومد و گفت خب حالا چه حسی داری

دینگ یوشی..نمیدونم یکم دلشوره

لیژان خندید یکم باهم نشستن توجنگل و به کرم های شب تاب زل زدن

لیژان..میشه همیشه کنارم بمونی
دینگ یوشی..تا هروقت بخوایی کنارتم

لیژان..اگه نخوام کنارم نمیمونی
دینگ یوشی..اگه نخوایی هم کنارتم هیچ وقت ولت نمیکنم یادته اون شب بهت گفتم

لیژان.. یادمه شبی که دل لوسی شکستی
دینگ یوشی.. دیگه به اون اشاره نکن

یکم دیگه که از شب گذشت دینگ یوشی دید لیژان رو شونش خوابش برده
دینگ یوشی لیژان بغل کرد وگذاشتش رو اسبش خودشم سوار شد و لیژان به اتاقش رسوند و گذاشتش رو تخت دینگ یوشی دست لیژان با دوتا دست گرفت و گفت
دینگ یوشی.. لطفا هرگز ترکم نکن من دوست دارم مطمعن باش به زدی میام مالی شان دنبالت
دیدگاه ها (۰)

p...۱۱ییبو ژان شوکای تو جنگل بودن ژان.. حالا چیکار کنیم اون ...

p..12 روز بعد لیژان و وانگ حرکت کردنلیژان ..صب کن شاید یکی ب...

p...9وانگ..من دیگه دارم میرم به نیانگما دنبال لیژان اروقت ژا...

فالو=فالوp....8وقتی گروه سایه دستگیر کردن لئوو بهترین فرماند...

عاشقانه ای در دهه ۵۰ پارت ۵۹ویو راوی تهیونگ که دید دارن نزدی...

عشق یا نفرت پارت (۱۲)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط