عاشقانه ای در دهه
عاشقانه ای در دهه ۵۰
پارت ۵۹
ویو راوی
تهیونگ که دید دارن نزدیک پرتگاه میشن کمی جلوتر رفت و با شمشیر طناب که اسب ها و کلاسکه بهم وصل شده بودن رو پاره کرد و اسب ها جدا شدن و به راه دیگه ای رفتن ولی همچنان کالسکه به سمت پرتگاه میرفت تهیونگ با یه حرکت از اسب به سمت دسته های کالسکه پرید و محکم دسته کالسکه رو گرفت تا نزاره کالسکه حرکت کنه ولی زور کالسکه بیشتر بود که یهو کالسکه روی یه سنگ کوچیک رفت و باعث شد سر کالسکه برعکس بشه ولی همچنان به سمت پرتگاه حرکت میکرد تهیونگ که طناب اضافه کالسکه رو گرفته بودن به املیا گفت
_ بپرررررر
املیا به سختی از جاش بلند شد و به سمت تهیونگ دوید به عرض چند ثانیه هم کالسکه به ته دره رفت هم املیا پرید بغل تهیونگ
_ گفتم که میتونم بگیرمت( خنده)
+ته ...تهیونگ زخمی شدی ( بغض)
_ چیزی نیست( خنده)
بعد از مدتی به مهمون خونه رسیدن و اونجا ساکن شدن تا شب رو اونجا بگذرونن .املیا با باند و دارو اومد پیش تهیونگ و کنارش نشست و اروم بازوش رو پانسمان کرد .دردی کل وجود تهیونگ رو فرا گرفت و تهیونگ از درد چشماشو رو محکم بست و اخی گفت
_ اخخخ
+ درد گرفت .........ببخشید
_ چیزی نیست اشکال نداره
بعد از اینکه پانسمانش تموم شد تهیونگ دستش رو روی شقیقه هاش گذاشت و اروم فشار داد
+ سرت درد میکنه
_ اره یه ذره
+میخوای..........یه ذره ماساژ شون بدم
_ نه لازم نیست
ولی املیا اهمیتی به حرف تهیونگ نداد و انگشتان دو دستشو روی شقیقه های تهیونگ گذاشت و اروم ماساژ شون داد
_ ممنونم( اروم)
املیا لبخندی زد کمی نگذشت که تهیونگ چشماش گرم شد و افتاد تو بغل املیا ، املیا که فهمید تهیونگ خوابش برده اروم پتوی کنارش رو برداشت و روی تهیونگ کشید و خودشم سرشو گذاشت رو سرش تهیونگ و چشماشو بست کم کم چشمای املیا هم گرم شد و به خواب رفت . فردا صبح..............................
ببخشید کم بود دستام امروز به شدت تیر میکشه نتونستم زیاد بزارم🥺🥺
پارت ۵۹
ویو راوی
تهیونگ که دید دارن نزدیک پرتگاه میشن کمی جلوتر رفت و با شمشیر طناب که اسب ها و کلاسکه بهم وصل شده بودن رو پاره کرد و اسب ها جدا شدن و به راه دیگه ای رفتن ولی همچنان کالسکه به سمت پرتگاه میرفت تهیونگ با یه حرکت از اسب به سمت دسته های کالسکه پرید و محکم دسته کالسکه رو گرفت تا نزاره کالسکه حرکت کنه ولی زور کالسکه بیشتر بود که یهو کالسکه روی یه سنگ کوچیک رفت و باعث شد سر کالسکه برعکس بشه ولی همچنان به سمت پرتگاه حرکت میکرد تهیونگ که طناب اضافه کالسکه رو گرفته بودن به املیا گفت
_ بپرررررر
املیا به سختی از جاش بلند شد و به سمت تهیونگ دوید به عرض چند ثانیه هم کالسکه به ته دره رفت هم املیا پرید بغل تهیونگ
_ گفتم که میتونم بگیرمت( خنده)
+ته ...تهیونگ زخمی شدی ( بغض)
_ چیزی نیست( خنده)
بعد از مدتی به مهمون خونه رسیدن و اونجا ساکن شدن تا شب رو اونجا بگذرونن .املیا با باند و دارو اومد پیش تهیونگ و کنارش نشست و اروم بازوش رو پانسمان کرد .دردی کل وجود تهیونگ رو فرا گرفت و تهیونگ از درد چشماشو رو محکم بست و اخی گفت
_ اخخخ
+ درد گرفت .........ببخشید
_ چیزی نیست اشکال نداره
بعد از اینکه پانسمانش تموم شد تهیونگ دستش رو روی شقیقه هاش گذاشت و اروم فشار داد
+ سرت درد میکنه
_ اره یه ذره
+میخوای..........یه ذره ماساژ شون بدم
_ نه لازم نیست
ولی املیا اهمیتی به حرف تهیونگ نداد و انگشتان دو دستشو روی شقیقه های تهیونگ گذاشت و اروم ماساژ شون داد
_ ممنونم( اروم)
املیا لبخندی زد کمی نگذشت که تهیونگ چشماش گرم شد و افتاد تو بغل املیا ، املیا که فهمید تهیونگ خوابش برده اروم پتوی کنارش رو برداشت و روی تهیونگ کشید و خودشم سرشو گذاشت رو سرش تهیونگ و چشماشو بست کم کم چشمای املیا هم گرم شد و به خواب رفت . فردا صبح..............................
ببخشید کم بود دستام امروز به شدت تیر میکشه نتونستم زیاد بزارم🥺🥺
- ۶۵
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط