{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p

(p10)
_______________
کوک:حالا چییی چرا کار کنیم...
هیون وی:اون با من...
چینگ هو:فقط...حواست باشه...
هیون وی ویو:
میدونم چیکار کنم با ا.ت حرف میزنم اگه قبول کرد که هیچی اگه نکرد که ی کاری میکنم قبول کنه...😎(خدا بده از این مامانا )
ا.ت ویو:
توی اتاق داشتم فکر میکردم که در زده شد...
ا.ت:بیا تو..
هیون وی:سلام دخترم....
ا.ت:سلام..چیشده..
هیون وی:میدونم از اینکه هانول اینجا بود ناراحتی...اون ی ماجرا داره...
ا.ت:من نیاید بدونم....
هیون وی:ببین قبلا برادرت یا بهتر بگه دوست پسرت با هانول بود...اما بعد میفهمه که هانول ی هرزس ازش جدا میشه...الان...
ا.ت:مامان...تو الان گفتی ..دوست پسرم..دوست پسرم کیههه دیگه....
هیون وی :ببین کوک به تو علاقه داره خوب هانول هم اینو میفهمه کوک تحدید میکنه...که اگه باهم نباشی به ا.ت میگم....خوب....کوک خیلی وقت که تورو دوست داره...لطفا قبول کن...باشه کوک داره نابود میشه...
ا.ت:میخوام تنها باشم...
هیون وی:باشه...
ا.ت ویو:
بعد از اینکه مامان رفت...نشستم فکر کردم...
یعنی چی...من این همه موقع اونو به چشم برادر میبینم ...نگو اون بهم علاقه داره....پوففف..‌.چرا به خودم دورغ بگم...منم ی کم حس بهش دارم....یکم...ولی نمیتونم...احساساتم با منطقم در جنگه...باید بیشتر فکر کنم...پوفففففف...
ویو هیون وی:
_____________
های بیبی های ژذاب...داریم به پایان این فیک می‌رسیم...میدونم داره چرت میشه...اما...این فیک فصل دوم داره...و توی فصل دوم داستان ژذابتر میشه....
#فیکشن #فیک#وانشات
دیدگاه ها (۴)

(p11)آخر______________هیون وی:بهم گفت باید فکرکنم...کوک"باشه...

(p10)______________جیمین:از کی یچه ها معلم میشنتهیونگ:بلهههه...

(p9)____________یوجو:ا.ت چیشده...ا.ت:جیمین...همکلاسیم یوم نگ...

بیبی ها...میبینم که خیلی دوست دارید این فیک رو پس توی اون یک...

part 8

"سرنوشت "p,44....کوک لبخند محوی به دختر کوچولوش زد ....ا/ت :...

"سرنوشت "p,45....اون دختر ... همه چیزش رویایی بود ...دیرینگ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط