نمیدونم چند دقیقه یا چند ساعت به تن و بدنم تاخته بود.
نمیدونم چند دقیقه یا چند ساعت به تن و بدنم تاخته بود.
هیچ رحمی هم نداشت و توی نقطه نقطه بدنم رد کبودی و قرمزی دیده میشد.
وقتی مایع گرمی داخلم حس کردم فهمیدم به آرامش رسیده اما من از سرما و ضعف میلرزیدم.
واقعا مرده و زنده م براش فرقی نداشت،اگه زیر تنش جون هم میدادم با لذت به مردنم نگاه میکرد.
در حالیکه نفس نفس میزد خودش رو بیرون کشید و از روی تنم بلند شد:
-خوش گذشت توله
یجوری خالی شدم که فکر نکنم تا فردا شب هوس کنم بکنمت
با هق هق نه کشیده ای زمزمه کردم.
من دیگه توان ادامه نداشتم.
یه تیغ فقط میخواستم تا بکشم روی رگم و زندگیم رو تموم کنم.
اما اون به زار زدنم میخندید،با تاسف سری تکون داد و در حالیکه تیشرت مشکیش رو میپوشید گفت:
-وقتی اینجوری گریه می کنی خیلی مظلوم میشی ماهی قرمز
من نمیخواستم مظلوم باشم،میخواستم یه آدم قوی باشم که همه ازم میترسن و کسی جرات نداره اذیتم کنه.
وقتی تنم لرزید دستام رو دورم پیچیدم و توی خودم جمع شدم.
شاپور که لباس پوشید بالای سرم وایساد و از همونجا بهم نگاهی انداخت و گفت:
-پاشو خودت و جمع و جور کن برو حموم بو گند میدی
فردا شب که اومدم اون لباس خواب ساتن سفیده رو بپوش
یکمم عطر بزن و رفت
آشپزخونه زیاد مرتب نبود،کلی ظرف روی سینک و میز غذاخوری و اپن جمع شده و بوی اشغال هم میومد.
اما چه اهمیتی داشت ،من فقط باید یه لقمه غذا پیدا میکردم و میخوردم.
با ترس به داخل راهرو نگاهی انداختم و وقتی کسی رو ندیدم و به طرف گاز دوییدم.
هنوز چند تا قابلمه روش دیده میشد.
از تصور غذاهایی که به زودی میخوردم دهنم آب افتاده بود.
فورا در یکی از قابلمه ها رو باز کردم و با دیدن قابلمه خالی برنج که فقط تهدیگ سوخته تهش مونده بود اه بلندی کشیدم.
از گرسنگی چیزی نمونده بود پس بیفتم و خدا هم باهام لج میکرد .
در قابلمه بعدی رو هم باز کردم،خوشبختانه یکم قرمه سبزی تهش مونده بود.
هل هلکی یه تیکه درشت از گوشتش رو توی دهنم گذاشتم و چشمام رو با لذت بستم.
چقدر خوشمزه بود، انگار داشتم دوباره جون میگرفتم.
مثل قحطی زده ها به اطراف نگاهی انداختم تا بالاخره یه قاشق تمیز از توی سبد کنار سینک پیدا کردم.
قابلمه برنج رو برداشتم و تهدیگش رو تند تند کندم و بی توجه به اینکه وسطش سوخته خورشت رو روش ریختم .
حتی تحمل نداشتم تهدیگ با آب خورشت نرم بشه و شروع کردم به خوردن. واقعا شبیه قحطی زده ها افتاده بودم یه جون قابلمه.
یه موجود ندید پدید و گرسنه که میترسید گیر بیفته.
شاپور اگه میفهمید روزگارم رو سیاه میکرد.
شاید این دفعه واقعا خوراک سگاش میشدم.
با قابلمه غذا کنج آشپزخونه نشستم و خودم رو پشت میز و صندلی ها پنهون کردم تا اگه کسی اومد بتونم پناه بگیرم و دیده نشم.
وقتی خیالم راحت شد که دیده نمیشم یه قاشق تهدیگی که خوب توی خورشت خیس خورده بود رو توی دهنم چپوندم و چشمام رو بستم.
چقدر طعم و بوی خوبی داشت.
همیشه وقتی مامان خورشت و پلو درست میکرد دوست نداشتم برام تهدیگ بریزه.
چون سفت بود و دندونام رو اذیت میکرد ولی حالا با چنان لذتی میخوردم که خودم باورم نمیشد.
غذا که توی گلوم گیر کرد دست انداختم و از روی کابینت یه بطری آب معدنی برداشتم و یه نفس سر کشیدم.
دوباره داشتم جون میگرفتم، فقط باید زودتر میخوردم و برمیگشتم اتاقم تا قبل از اینکه شاپور برگرده.
قاشق بعدی رو پر و پیمون تر از قبل توی خورشت و تهدیگ فرو کردم و توی دهنم بردم.
هنوز قبلی توی دهنم بود و قورت نداده قاشق بعدی رو آماده بلعیدن کرده بودم که صدای آشنایی باعث شد غذا توی گلوم بپره و شروع کردم به سرفه:
-ببین کی اینجاست
یه موشِ کثیف که داره غذا میدزده
هیچ رحمی هم نداشت و توی نقطه نقطه بدنم رد کبودی و قرمزی دیده میشد.
وقتی مایع گرمی داخلم حس کردم فهمیدم به آرامش رسیده اما من از سرما و ضعف میلرزیدم.
واقعا مرده و زنده م براش فرقی نداشت،اگه زیر تنش جون هم میدادم با لذت به مردنم نگاه میکرد.
در حالیکه نفس نفس میزد خودش رو بیرون کشید و از روی تنم بلند شد:
-خوش گذشت توله
یجوری خالی شدم که فکر نکنم تا فردا شب هوس کنم بکنمت
با هق هق نه کشیده ای زمزمه کردم.
من دیگه توان ادامه نداشتم.
یه تیغ فقط میخواستم تا بکشم روی رگم و زندگیم رو تموم کنم.
اما اون به زار زدنم میخندید،با تاسف سری تکون داد و در حالیکه تیشرت مشکیش رو میپوشید گفت:
-وقتی اینجوری گریه می کنی خیلی مظلوم میشی ماهی قرمز
من نمیخواستم مظلوم باشم،میخواستم یه آدم قوی باشم که همه ازم میترسن و کسی جرات نداره اذیتم کنه.
وقتی تنم لرزید دستام رو دورم پیچیدم و توی خودم جمع شدم.
شاپور که لباس پوشید بالای سرم وایساد و از همونجا بهم نگاهی انداخت و گفت:
-پاشو خودت و جمع و جور کن برو حموم بو گند میدی
فردا شب که اومدم اون لباس خواب ساتن سفیده رو بپوش
یکمم عطر بزن و رفت
آشپزخونه زیاد مرتب نبود،کلی ظرف روی سینک و میز غذاخوری و اپن جمع شده و بوی اشغال هم میومد.
اما چه اهمیتی داشت ،من فقط باید یه لقمه غذا پیدا میکردم و میخوردم.
با ترس به داخل راهرو نگاهی انداختم و وقتی کسی رو ندیدم و به طرف گاز دوییدم.
هنوز چند تا قابلمه روش دیده میشد.
از تصور غذاهایی که به زودی میخوردم دهنم آب افتاده بود.
فورا در یکی از قابلمه ها رو باز کردم و با دیدن قابلمه خالی برنج که فقط تهدیگ سوخته تهش مونده بود اه بلندی کشیدم.
از گرسنگی چیزی نمونده بود پس بیفتم و خدا هم باهام لج میکرد .
در قابلمه بعدی رو هم باز کردم،خوشبختانه یکم قرمه سبزی تهش مونده بود.
هل هلکی یه تیکه درشت از گوشتش رو توی دهنم گذاشتم و چشمام رو با لذت بستم.
چقدر خوشمزه بود، انگار داشتم دوباره جون میگرفتم.
مثل قحطی زده ها به اطراف نگاهی انداختم تا بالاخره یه قاشق تمیز از توی سبد کنار سینک پیدا کردم.
قابلمه برنج رو برداشتم و تهدیگش رو تند تند کندم و بی توجه به اینکه وسطش سوخته خورشت رو روش ریختم .
حتی تحمل نداشتم تهدیگ با آب خورشت نرم بشه و شروع کردم به خوردن. واقعا شبیه قحطی زده ها افتاده بودم یه جون قابلمه.
یه موجود ندید پدید و گرسنه که میترسید گیر بیفته.
شاپور اگه میفهمید روزگارم رو سیاه میکرد.
شاید این دفعه واقعا خوراک سگاش میشدم.
با قابلمه غذا کنج آشپزخونه نشستم و خودم رو پشت میز و صندلی ها پنهون کردم تا اگه کسی اومد بتونم پناه بگیرم و دیده نشم.
وقتی خیالم راحت شد که دیده نمیشم یه قاشق تهدیگی که خوب توی خورشت خیس خورده بود رو توی دهنم چپوندم و چشمام رو بستم.
چقدر طعم و بوی خوبی داشت.
همیشه وقتی مامان خورشت و پلو درست میکرد دوست نداشتم برام تهدیگ بریزه.
چون سفت بود و دندونام رو اذیت میکرد ولی حالا با چنان لذتی میخوردم که خودم باورم نمیشد.
غذا که توی گلوم گیر کرد دست انداختم و از روی کابینت یه بطری آب معدنی برداشتم و یه نفس سر کشیدم.
دوباره داشتم جون میگرفتم، فقط باید زودتر میخوردم و برمیگشتم اتاقم تا قبل از اینکه شاپور برگرده.
قاشق بعدی رو پر و پیمون تر از قبل توی خورشت و تهدیگ فرو کردم و توی دهنم بردم.
هنوز قبلی توی دهنم بود و قورت نداده قاشق بعدی رو آماده بلعیدن کرده بودم که صدای آشنایی باعث شد غذا توی گلوم بپره و شروع کردم به سرفه:
-ببین کی اینجاست
یه موشِ کثیف که داره غذا میدزده
- ۸.۴k
- ۰۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط