حرفاش تحقیرم میکرد و من از خجالت حتی نمیتونستم بهش نگاه ک
حرفاش تحقیرم میکرد و من از خجالت حتی نمیتونستم بهش نگاه کنم.
با حرص به بازوم چنگ زد و تکون شدیدی بهم داد:
-با توام
در حالیکه نفس نداشتم بریده بریده گفتم:
-نکن...من..من خجالت میکشم
-خجالت میکشیدی خونه منو به گند نمیکشیدی
تو خون فریدون تو رگته
ذاتت نجسه
و بعد سر برگردوند و با همون حرص و عصبانیت گفت:
-صادق
یه چیزی بیار این گهی که زده رو تمیز کنه
من هنوز مثل یه گنجشک بارون خورده کنج دیوار وایساده بودم و میلرزیدم.
احساس حقارت میکردم و اون بی رحمانه بهم نگاه میکرد.
مثل یه گرگ گرسنه.
همون طورکه عقب میرفت روی مبل نشست و بسته سیگارش رو از توی جیبش بیرون آورد.
با دیدن سیگار بهمن توی دستش تعجب کردم،به گمونم متوجه شده بود.
سیگار رو کنج لبش گذاشت و گفت:
-میدونی چرا بهمن میکشم؟
صادق که وارد شد دلم میخواست آب شم و توی زمین فرو برم.
سطل آب و یه تیکه پارچه جلوم گذاشت و لبه پنجره نشست:
-بشین گندی که زدی رو تمیز کن
تا سیگارم و میکشم وقت داری
نگاهم به طرف صادق چرخید ،کاش حداقل اونو بیرون میکرد.
اما اون بی تفاوت پوزخندی زد و گفت:
-زانو بزن پرنسس خانوم
زندگی بی رحم تر از این حرفاست
بعضی وقتا واسه اینکه یه تیکه نون گیرت بیاد باید حتی روی زمین سجده کنی
صادق نیشخندی زد و با تاسف سری تکون داد، انگار خاطره بدی رو براش زنده کرده بود.
با فریاد شاپور توی جام پریدم:
-بجنب...نذار کاری کنم با زبونت تمیزش کنی
فورا پتو رو کناری انداختم و روی زمین نشستم.
من از شاپور میترسیدم چون میدونستم هر کاری ازش برمیاد.
با دستای لرزون پارچه ای رو که صادق بهم داده بود رو برداشتم و روی سرامیک کشیدم.
شاپور خیره بهم گفت:
-اولین باری که سیگار کشیدم بهمن بود
با پوک اول ریه هام آتیش گرفت اما تا تهش و کشیدم
حالا هر چند وقت بازم بهمن میکشم تا یادم نره چی بودم و از کجا اومدم
تمرکز زیادی روی حرفاش نداشتم و اصلا منظورش رو نمیفهمیدم.
بوی ادرار حالم رو بهم میزد،گرسنه بودم و دلم غذا میخواست.
با پیچیدن بوی غذا توی مشامم صادق بلند شد و گفت:
-غذا آماده ست آقا...بگم بکشن؟ صادق که از اتاق بیرون زد شاپور هم بلند شد. نگاهش حتی یه لحظه هم از روم برداشته نمیشد.
بالای سرم وایساد و برای اینکه بتونم ببینمش به بالا نگاه کردم.
از اونجایی که وایساده بود توی نگاهش زیادی کوچیک و حقیر به نظر میرسیدم:
-کلفتی بهت میاد ماهی قرمز !
اشکام زیادی مظلومانه از گوشه چشمم سرازیر شدن،حتی دل خودمم برای خودم میسوخت.
نیشخندی زد و در حالیکه ته سیگارش رو جلوی پاهاش می انداخت گفت:
-کارت که تموم شد برمیگردی اتاقت
فکر کنم درس خوبی گرفته باشی بابات توله یه جندس تو هم توله مامان جندتی بابات اگر عرضه داشت بیاد دخترشو ازم بگیره هر چند من از گیر انداختنت خیلی لذت میبرم
سرفه ای کردم و درد قلبم باعث شد بیشتر توی خودم جمع بشم
با چندش به دماغش چین داد،انگار که واقعا یه موجود کثیف و اضافه ام:
-نکنه به سرت ضربه خورده؟
تو کثافت دست و پا میزنی پلشت قرار نیست رنگ خوشبختی رو ببینی
تموم شد جانانننننن
تو دیگه پرنسس خونه فریدن نیستی تو الان دیگه مال منی میفهمی؟
قبل از اینکه از در بره بیرون گفت:
-زودتر اینجا رو جمع و جور کن برو اتاقت
خوب خودت و میشوری و لباس تر و تمیز میپوشی
شب که اومدم سراغت میخوام رغبت کنم بکشمت ...هوس کردم امشب توله فریدون واسم ناله کنه ...
تمام جونم بوی بد میداد.
بوی بارونی که روی لباسام مونده و حالا بوی نا و موندنی میداد.
و بدتر از اون بوی ادراری که باعث میشد با شکم خالی عق بزنم.
اون یه لیوان شیر و عسل جای هیچ غذایی رو نمیگرفت.
مثل یه آدم معتاد بوی غذا رو نفس کشیدم.
قرمه سبزی بود.
از اون مدل قرمه سبزیا که عطرش دیوونه ت میکنه.
دوباره و دوباره عطرش رو نفس کشیدم ولی هر بار گشنه تر میشدم.
هر چی بیشتر میموندم گرسنگی بیشتر بهم فشار میآورد.
قلبم که دردش بیشتر شد ناله ای کردم و به کمک دیوار به طرف اتاقم رفتم
وارد اتاق شدم و به دیوار تکیه دادم تا پس نیفتم. دست و پاهام میلرزید.
جون حموم رفتن نداشتم.
هر چند اون اتاق حموم نداشت.
فقط یه توالت نصفه و نیمه داشت که نمیدونستم چطور باید خودم رو توش بشورم.
با دیدن لوازم شستشویی که لبه پنجره بود نیشخند زدم.
اقا حتما میخواست براش خوشبو و معطر باشم.
پس به خواسته ش میرسید ،برای خوشگل میکردم
لباسای کثیفم رو که بدجوری بو میداد رو در آوردم و وارد توالت شدم.
حالا یه دوش درب و داغون هم اون تو میدیدم.
شاپور خان برام سنگ تموم گذاشته بود. ولی فقط همون اتاق امکانات خوب نداشت عین کشتار گاه بود
بدنم رو زیر آب داغ کشیدم اما حتی جون نداشتم موهام رو خوب بشورم.
تمام جونم میلرزید دلم غذا میخواست ضعف کرده بودم.
به قول مامان خودم رو گربه شور کردم و از حموم بیرون زدم.
میترسیدم همونجا بیهوش شم
با حرص به بازوم چنگ زد و تکون شدیدی بهم داد:
-با توام
در حالیکه نفس نداشتم بریده بریده گفتم:
-نکن...من..من خجالت میکشم
-خجالت میکشیدی خونه منو به گند نمیکشیدی
تو خون فریدون تو رگته
ذاتت نجسه
و بعد سر برگردوند و با همون حرص و عصبانیت گفت:
-صادق
یه چیزی بیار این گهی که زده رو تمیز کنه
من هنوز مثل یه گنجشک بارون خورده کنج دیوار وایساده بودم و میلرزیدم.
احساس حقارت میکردم و اون بی رحمانه بهم نگاه میکرد.
مثل یه گرگ گرسنه.
همون طورکه عقب میرفت روی مبل نشست و بسته سیگارش رو از توی جیبش بیرون آورد.
با دیدن سیگار بهمن توی دستش تعجب کردم،به گمونم متوجه شده بود.
سیگار رو کنج لبش گذاشت و گفت:
-میدونی چرا بهمن میکشم؟
صادق که وارد شد دلم میخواست آب شم و توی زمین فرو برم.
سطل آب و یه تیکه پارچه جلوم گذاشت و لبه پنجره نشست:
-بشین گندی که زدی رو تمیز کن
تا سیگارم و میکشم وقت داری
نگاهم به طرف صادق چرخید ،کاش حداقل اونو بیرون میکرد.
اما اون بی تفاوت پوزخندی زد و گفت:
-زانو بزن پرنسس خانوم
زندگی بی رحم تر از این حرفاست
بعضی وقتا واسه اینکه یه تیکه نون گیرت بیاد باید حتی روی زمین سجده کنی
صادق نیشخندی زد و با تاسف سری تکون داد، انگار خاطره بدی رو براش زنده کرده بود.
با فریاد شاپور توی جام پریدم:
-بجنب...نذار کاری کنم با زبونت تمیزش کنی
فورا پتو رو کناری انداختم و روی زمین نشستم.
من از شاپور میترسیدم چون میدونستم هر کاری ازش برمیاد.
با دستای لرزون پارچه ای رو که صادق بهم داده بود رو برداشتم و روی سرامیک کشیدم.
شاپور خیره بهم گفت:
-اولین باری که سیگار کشیدم بهمن بود
با پوک اول ریه هام آتیش گرفت اما تا تهش و کشیدم
حالا هر چند وقت بازم بهمن میکشم تا یادم نره چی بودم و از کجا اومدم
تمرکز زیادی روی حرفاش نداشتم و اصلا منظورش رو نمیفهمیدم.
بوی ادرار حالم رو بهم میزد،گرسنه بودم و دلم غذا میخواست.
با پیچیدن بوی غذا توی مشامم صادق بلند شد و گفت:
-غذا آماده ست آقا...بگم بکشن؟ صادق که از اتاق بیرون زد شاپور هم بلند شد. نگاهش حتی یه لحظه هم از روم برداشته نمیشد.
بالای سرم وایساد و برای اینکه بتونم ببینمش به بالا نگاه کردم.
از اونجایی که وایساده بود توی نگاهش زیادی کوچیک و حقیر به نظر میرسیدم:
-کلفتی بهت میاد ماهی قرمز !
اشکام زیادی مظلومانه از گوشه چشمم سرازیر شدن،حتی دل خودمم برای خودم میسوخت.
نیشخندی زد و در حالیکه ته سیگارش رو جلوی پاهاش می انداخت گفت:
-کارت که تموم شد برمیگردی اتاقت
فکر کنم درس خوبی گرفته باشی بابات توله یه جندس تو هم توله مامان جندتی بابات اگر عرضه داشت بیاد دخترشو ازم بگیره هر چند من از گیر انداختنت خیلی لذت میبرم
سرفه ای کردم و درد قلبم باعث شد بیشتر توی خودم جمع بشم
با چندش به دماغش چین داد،انگار که واقعا یه موجود کثیف و اضافه ام:
-نکنه به سرت ضربه خورده؟
تو کثافت دست و پا میزنی پلشت قرار نیست رنگ خوشبختی رو ببینی
تموم شد جانانننننن
تو دیگه پرنسس خونه فریدن نیستی تو الان دیگه مال منی میفهمی؟
قبل از اینکه از در بره بیرون گفت:
-زودتر اینجا رو جمع و جور کن برو اتاقت
خوب خودت و میشوری و لباس تر و تمیز میپوشی
شب که اومدم سراغت میخوام رغبت کنم بکشمت ...هوس کردم امشب توله فریدون واسم ناله کنه ...
تمام جونم بوی بد میداد.
بوی بارونی که روی لباسام مونده و حالا بوی نا و موندنی میداد.
و بدتر از اون بوی ادراری که باعث میشد با شکم خالی عق بزنم.
اون یه لیوان شیر و عسل جای هیچ غذایی رو نمیگرفت.
مثل یه آدم معتاد بوی غذا رو نفس کشیدم.
قرمه سبزی بود.
از اون مدل قرمه سبزیا که عطرش دیوونه ت میکنه.
دوباره و دوباره عطرش رو نفس کشیدم ولی هر بار گشنه تر میشدم.
هر چی بیشتر میموندم گرسنگی بیشتر بهم فشار میآورد.
قلبم که دردش بیشتر شد ناله ای کردم و به کمک دیوار به طرف اتاقم رفتم
وارد اتاق شدم و به دیوار تکیه دادم تا پس نیفتم. دست و پاهام میلرزید.
جون حموم رفتن نداشتم.
هر چند اون اتاق حموم نداشت.
فقط یه توالت نصفه و نیمه داشت که نمیدونستم چطور باید خودم رو توش بشورم.
با دیدن لوازم شستشویی که لبه پنجره بود نیشخند زدم.
اقا حتما میخواست براش خوشبو و معطر باشم.
پس به خواسته ش میرسید ،برای خوشگل میکردم
لباسای کثیفم رو که بدجوری بو میداد رو در آوردم و وارد توالت شدم.
حالا یه دوش درب و داغون هم اون تو میدیدم.
شاپور خان برام سنگ تموم گذاشته بود. ولی فقط همون اتاق امکانات خوب نداشت عین کشتار گاه بود
بدنم رو زیر آب داغ کشیدم اما حتی جون نداشتم موهام رو خوب بشورم.
تمام جونم میلرزید دلم غذا میخواست ضعف کرده بودم.
به قول مامان خودم رو گربه شور کردم و از حموم بیرون زدم.
میترسیدم همونجا بیهوش شم
- ۳.۸k
- ۰۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط