{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی مردی برای خود خانه ای بزرگ و زیبا خرید که حیاطی بزرگ

روزی مردی برای خود خانه ای بزرگ و زیبا خرید که حیاطی بزرگ با درختان میوه داشت.
در همسایگی او خانه ای قدیمی بود که صاحبی حسود داشت, و همیشه سعی می کرد اوقات او را تلخ کند و با گذاشتن زباله کنار خانه اش و ریختن آشغال آزارش می داد
یک روز صبح خوشحال از خواب برخاست و همین که به ایوان رفت دید یک سطل پر از زباله در ایوان است. سطل را تمیز کرد ، برق انداخت و آن را از میوه های تازه ی حیاط خود پر کرد تا برای همسایه ببرد .وقتی همسایه صدای در زدن او را شنید خوشحال شد و پیش خود فکر کرد این بار برای دعوا آمده است. وقتی در را باز کرد مرد به او یک سطل از میوه های تازه و داد و گفت :
هر کس آن چیزی را با دیگری قسمت می کند که از آن بیشتر دارد.

تو چه چیزی را با دیگران قسمت می کنی؟ غم واندوه یا شادی و سرور؟
خشم و نفرت یا عشق و محبت؟ بدی یا نیکی؟رنج و تعب یا آرامش و آسایش؟
و..........یا...............؟
روزی که به دنیا می آیی کبریتی برافروخته میشود انتخاب با توست که بسوزانی یا گرما ببخشی . در آزمون زندگی برنده باشی یا بازنده؟پس خوب به آنچه که می کنی فکر کن که فقط وفقط یک بار فرصت زیستن وعشق ورزیدن داری...
دیدگاه ها (۱۷)

اوبونتویک پژوهشگرانسان شناس، در آفریقا، به تعدادی از بچه های...

وقتی دعا میکنی، دعای تو از این جهان خارج میشود و به جایی میر...

پابلو نرودا ◆به آرامی آغاز به مردن می‌كنیاگر سفر نكنی ،اگر ك...

روزی از کوچه پس کوچه های پایین شهر میگذشتم،چشمم به مردی با ل...

.این متن را باید طلا گرف"خانه پدر و مادر"بعد از خانه خدا،تنه...

🔴ثروتمندی از پنجره اتاقش به بیرون نگاه کرد و مردی را دید که ...

.این متن را باید طلا گرف"خانه پدر و مادر"بعد از خانه خدا،تنه...

از ترس تا اعتمادpart: 3 ...

✳️ طائب، رئیس سازمان بسیج: ما درخواست آتش‌بس نکردیم؛ او (ترا...

رمان: مادام کوچولوی کیم part:۷منتظرتم. هر وقت خواستی حرف بزن...

وصال محبوبابوالحسن نوری عارف بزرگ قرن سوم بود، در نماز خشکش ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت 🖤گاهی بعضی آدم‌ها بدون اینکه بد...

پارت چهارم | یک دعوت سادهیک هفته از شروع دانشگاه گذشته بود.ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط