پارت 12
پارت 12
غذای بیرون اینو گفت و برگشت تو اتاقش خیلی خوشحال بودم حداقل از تنهایی بهتر بود توی یه ساعت کتلت و
برنج درست کردمو با ظرافت روی میز
چیدم و رفتم در اتاقشو زدم گفتم شام حاظره و برگشتم سمت اشپزخونه و با
لذت میزی که چیده بودمو نگا کردم مهرداد اومد یه نگا به میز انداخت و نشست. منم نشستم و شروع کرد به
کشیدن وقتی کشید مشغول شد به
خوردن منم شروع کردم به گشیدم که یهو گفت:_ هه چطور روت میشه بری
اونجا با تعجب گفتم:_کجا با پوزخند گف خونه مامانت دستم توی هوا موند پوزخندش عمیقتر شد راست میگفت
چطور میتونستم با خواهرم روبه رو شم با خواهری که عشقشو ازش گرفته بودم با خواهری که مسبب بدبختیاش من بودم
مهرداد گفت:_عجب خواهر هستی تو یکی که عشق خواهرتو ازش گرفتی و
بازم روت میشه بری ببینیش همه اینارو
میگفت و با ارامش غذاشو میخورد:_فکر کنم کارت باشه جدا کردن ادما. نه دیگه عصبی شدم حق نداشت حق نداشت
هرچی دلش می خواست بهم بگه بلند شدمو زدم روی میز گفتم:_بفهم چی میگیاااا مگه تقصیر من بود که باهات ازدواج کردم مگه تقصیر من بود که بچه
اول بودم هاااان مگه دست من بود که هرچی دلت میخاد داریی بهم میگی مهرداد عصبانی شد...فاصله ی بینمونو از
بین برد داشتم با تعجب بهش نگاه میکردم که دستمو محکم تو دستاش گرفت
با صدای بلندی که داشت گوشمو کر میکرد گفت:_صداتو واسه کی بلند میکنی هان؟_ بسته دیگه خستم کردی
همش هی سپیده سپیده میکنی خسته شدم از دستت.دستمو ول کن...با شنیدن اینجمله فشارشو به دستم بیشتر کرد....
داشتم از درد میمردم نالیدم:_ مهرداد خواهش میکنم دستمو ول کن داری اذیتم میکنی...بعد از گفتن این جمله
دستمو ول کرد و درحالی که داشت میرفت سمت در گفتم ۱۰ دقیقه دیگه
پایین باش اگ دیر کنی خودم تنهایی
میرم و درو محکم بست و رفت...دستمو روی دست سیاه و کبود شدم گزاشتم و یکم ماساژش دادم بعد ازاون رفتم تو
غذای بیرون اینو گفت و برگشت تو اتاقش خیلی خوشحال بودم حداقل از تنهایی بهتر بود توی یه ساعت کتلت و
برنج درست کردمو با ظرافت روی میز
چیدم و رفتم در اتاقشو زدم گفتم شام حاظره و برگشتم سمت اشپزخونه و با
لذت میزی که چیده بودمو نگا کردم مهرداد اومد یه نگا به میز انداخت و نشست. منم نشستم و شروع کرد به
کشیدن وقتی کشید مشغول شد به
خوردن منم شروع کردم به گشیدم که یهو گفت:_ هه چطور روت میشه بری
اونجا با تعجب گفتم:_کجا با پوزخند گف خونه مامانت دستم توی هوا موند پوزخندش عمیقتر شد راست میگفت
چطور میتونستم با خواهرم روبه رو شم با خواهری که عشقشو ازش گرفته بودم با خواهری که مسبب بدبختیاش من بودم
مهرداد گفت:_عجب خواهر هستی تو یکی که عشق خواهرتو ازش گرفتی و
بازم روت میشه بری ببینیش همه اینارو
میگفت و با ارامش غذاشو میخورد:_فکر کنم کارت باشه جدا کردن ادما. نه دیگه عصبی شدم حق نداشت حق نداشت
هرچی دلش می خواست بهم بگه بلند شدمو زدم روی میز گفتم:_بفهم چی میگیاااا مگه تقصیر من بود که باهات ازدواج کردم مگه تقصیر من بود که بچه
اول بودم هاااان مگه دست من بود که هرچی دلت میخاد داریی بهم میگی مهرداد عصبانی شد...فاصله ی بینمونو از
بین برد داشتم با تعجب بهش نگاه میکردم که دستمو محکم تو دستاش گرفت
با صدای بلندی که داشت گوشمو کر میکرد گفت:_صداتو واسه کی بلند میکنی هان؟_ بسته دیگه خستم کردی
همش هی سپیده سپیده میکنی خسته شدم از دستت.دستمو ول کن...با شنیدن اینجمله فشارشو به دستم بیشتر کرد....
داشتم از درد میمردم نالیدم:_ مهرداد خواهش میکنم دستمو ول کن داری اذیتم میکنی...بعد از گفتن این جمله
دستمو ول کرد و درحالی که داشت میرفت سمت در گفتم ۱۰ دقیقه دیگه
پایین باش اگ دیر کنی خودم تنهایی
میرم و درو محکم بست و رفت...دستمو روی دست سیاه و کبود شدم گزاشتم و یکم ماساژش دادم بعد ازاون رفتم تو
- ۱۲.۵k
- ۲۴ مرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط