the little tiger of the mafia
𝗣𝗧𝟮𝟳
_نونا... من نمیتونم بزارم ترکم کنی، نه بعد از این همه سال که پیدات کردم...
+ته چاره ای نیست، ولی میدونی که نونا عاشقته درسته؟
_اره...
+افرین... حالا تفنگو بزار روی سینم
_ادمین تهیونگ تفنگو دراورد و روی سینه ی ات هدف گرفت
_نونا...
+بله؟
_داره به تفنگم حسودیم میشه
+چرااا؟(خنده)
_چرا باید به جای اینکه سرم رو سینت باشه تفنگم باشه؟
+کیوت (خنده)
ویو ات:
چشمامو بستم و لبخندم زدم و منتظر شلیک بودم اما شلیک نکرد با صدای افتادن تفنگ روی زمین چشمامو باز کردم ، دیدم دستاش میلرزه و به تفنگ نگاه میکنه لبخندی زدم و محکم بغلش کردم، مطمئنا دلم برای اغوش و حس کردن بدنش و عطر موهای نرمش تنگ میشه .
+حالت خوبه؟
_معلومه که نیستم، دارم مبکشمت بعد انتظار داری خوب باشم!
ویو ادمین:
ات با دیدن سرازیر شدن اشکای تهیونگ باعث شد اشک تو چشمای خودشم حلقه بزنه
_من واقعا خوب نیستم... دارم عشقمو از دست میدم... من چطور میتونم زندگی کنم
سال ها به انید این فقط زنده موندم که تو برگردی... ولی الان که میدونم برنمیگردی برام امیدی نمیمونه...
+عزیزم من....
تهیونگ حرف ات و با داد و فریاد گفت
_من خوب نیستم... نیستم! نیستم! نیستم ات!!
ات تهیونگ رو به خودش چسبوند.
+تو فکر میکنی من دوست دارم ترکت کنم؟ اره؟! اگه ننیتونی انجامش بدی خودم انجامش میدم.
ادمین:
ات از تهیونگ دور شد تفنگ رو برداشت و روی سینش گذاشت.
_جرعت نمیکنی... اون لعنتی رو بدش من... ات کار احمقانه ای نکن
+خداحافظ تهیونگ...
_باشه! باشه انجامش میدم ات... فقط اون کوفتی رو بدش من.
تهیونگ تفنگو از ات گرفت و سعی کرد لرزش دستش رو متوقف کنه.
_نونا...
+چیه؟ نمیتونی انجامی بدی؟
_نه فقط میشه برای اخرین بار ببوسمت؟ لطفا...؟
+بیا اینجا...
_نونا... من نمیتونم بزارم ترکم کنی، نه بعد از این همه سال که پیدات کردم...
+ته چاره ای نیست، ولی میدونی که نونا عاشقته درسته؟
_اره...
+افرین... حالا تفنگو بزار روی سینم
_ادمین تهیونگ تفنگو دراورد و روی سینه ی ات هدف گرفت
_نونا...
+بله؟
_داره به تفنگم حسودیم میشه
+چرااا؟(خنده)
_چرا باید به جای اینکه سرم رو سینت باشه تفنگم باشه؟
+کیوت (خنده)
ویو ات:
چشمامو بستم و لبخندم زدم و منتظر شلیک بودم اما شلیک نکرد با صدای افتادن تفنگ روی زمین چشمامو باز کردم ، دیدم دستاش میلرزه و به تفنگ نگاه میکنه لبخندی زدم و محکم بغلش کردم، مطمئنا دلم برای اغوش و حس کردن بدنش و عطر موهای نرمش تنگ میشه .
+حالت خوبه؟
_معلومه که نیستم، دارم مبکشمت بعد انتظار داری خوب باشم!
ویو ادمین:
ات با دیدن سرازیر شدن اشکای تهیونگ باعث شد اشک تو چشمای خودشم حلقه بزنه
_من واقعا خوب نیستم... دارم عشقمو از دست میدم... من چطور میتونم زندگی کنم
سال ها به انید این فقط زنده موندم که تو برگردی... ولی الان که میدونم برنمیگردی برام امیدی نمیمونه...
+عزیزم من....
تهیونگ حرف ات و با داد و فریاد گفت
_من خوب نیستم... نیستم! نیستم! نیستم ات!!
ات تهیونگ رو به خودش چسبوند.
+تو فکر میکنی من دوست دارم ترکت کنم؟ اره؟! اگه ننیتونی انجامش بدی خودم انجامش میدم.
ادمین:
ات از تهیونگ دور شد تفنگ رو برداشت و روی سینش گذاشت.
_جرعت نمیکنی... اون لعنتی رو بدش من... ات کار احمقانه ای نکن
+خداحافظ تهیونگ...
_باشه! باشه انجامش میدم ات... فقط اون کوفتی رو بدش من.
تهیونگ تفنگو از ات گرفت و سعی کرد لرزش دستش رو متوقف کنه.
_نونا...
+چیه؟ نمیتونی انجامی بدی؟
_نه فقط میشه برای اخرین بار ببوسمت؟ لطفا...؟
+بیا اینجا...
- ۸.۸k
- ۱۰ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط