⛓️بد بوی 🔮 پارت 72
⛓️بد بوی 🔮 پارت 72
جیمین سرشو بلند کرد نگاه سفره کرد و بلند شد اومد
جیمین :کم کم داشت خوابم می برد
ا ت:عا یعنی اینقدر کندم
دستشو گذاشت روی دستم
جیمین :نه عزیزم فقط من خستم دیشب نخوابیدم
معلومه ساعت چهار صبح اومدی هفت پاشدی رفتی میخوای خوابتم نیاد نگران نباش من راحتت کردم سه سوته خوابی
بعد از غذا جیمین روی مبل دراز کشیده بود سرش توی گوشی بود
رفتم توی آشپزخونه دیدم اجوما خوابه دستمو گذاشتم روی صورتش
ا ت:مثل مامانم هستی اما ببخشید که این کارو باهات کردم
اروم درو باز کردم بادیگاردا همشون خواب بود تازه یادم اومد چقدر قرص ریختم توی شربت که اینا هرکدومشون یجایی ولون
رفتم توی حال جیمینم خواب بود برای اینکه مطمئن بشم یکم تکونش دادم
ا ت:جیمین جیمین
دیدم عکسالعملی نشون نمیده
دوییدم بالا سریع وسایلمو جمع کردم چون جیمین زود اومد خونه نتونستم قبلش بردارمشون کوله پشتیمو از بالای کمد اوردم و وسایلمو گذاشتم توش لباسامو عوض کردم
و رفتم توی اتاقم دایین لباسای دایینو پوشوندم و بغلش کردم رفتم پایین یه نگاه به جیمین کردم همونطوری خواب بود
رفتم سوار ماشین شدم دایین توی راه خوابش برد اگه تنها بودم با بیشترین سرعتی که میتونستم میرفتم اما الان دایین توی ماشینه نمیتونستم تند برم باید مواظبش میبودم
همینطور که داشتم میرفتم توی جاده که سمت چپم جنگل بود و سمت راستم کوه از اینه بغل عمارتو نگاه کردم یکم که رفتم جلو کوه اومد جلوی عمارت دیگه نمیدیدمش چندمین بعد زدم کنار دایینو بغل کردم و بوسیدمش
ا ت:ببخشید مامانی مجبورم اینکارو بکنم امیدوارم منو ببخشی
دایینو گذاشتم روی صندلی شاگرد و کولمو از عقب اوردم و دوییدم توی جنگل به ساعتم نگاه کردم نه نیم بود هوا تاریک بود تا میتونستم دوییدم🔮
خماری⚰️
ببخشید دیر شد شرطای پارت بعد
450 کامنت 🚬
میدونم میرسونین 😁
بوس🔮🌌
جیمین سرشو بلند کرد نگاه سفره کرد و بلند شد اومد
جیمین :کم کم داشت خوابم می برد
ا ت:عا یعنی اینقدر کندم
دستشو گذاشت روی دستم
جیمین :نه عزیزم فقط من خستم دیشب نخوابیدم
معلومه ساعت چهار صبح اومدی هفت پاشدی رفتی میخوای خوابتم نیاد نگران نباش من راحتت کردم سه سوته خوابی
بعد از غذا جیمین روی مبل دراز کشیده بود سرش توی گوشی بود
رفتم توی آشپزخونه دیدم اجوما خوابه دستمو گذاشتم روی صورتش
ا ت:مثل مامانم هستی اما ببخشید که این کارو باهات کردم
اروم درو باز کردم بادیگاردا همشون خواب بود تازه یادم اومد چقدر قرص ریختم توی شربت که اینا هرکدومشون یجایی ولون
رفتم توی حال جیمینم خواب بود برای اینکه مطمئن بشم یکم تکونش دادم
ا ت:جیمین جیمین
دیدم عکسالعملی نشون نمیده
دوییدم بالا سریع وسایلمو جمع کردم چون جیمین زود اومد خونه نتونستم قبلش بردارمشون کوله پشتیمو از بالای کمد اوردم و وسایلمو گذاشتم توش لباسامو عوض کردم
و رفتم توی اتاقم دایین لباسای دایینو پوشوندم و بغلش کردم رفتم پایین یه نگاه به جیمین کردم همونطوری خواب بود
رفتم سوار ماشین شدم دایین توی راه خوابش برد اگه تنها بودم با بیشترین سرعتی که میتونستم میرفتم اما الان دایین توی ماشینه نمیتونستم تند برم باید مواظبش میبودم
همینطور که داشتم میرفتم توی جاده که سمت چپم جنگل بود و سمت راستم کوه از اینه بغل عمارتو نگاه کردم یکم که رفتم جلو کوه اومد جلوی عمارت دیگه نمیدیدمش چندمین بعد زدم کنار دایینو بغل کردم و بوسیدمش
ا ت:ببخشید مامانی مجبورم اینکارو بکنم امیدوارم منو ببخشی
دایینو گذاشتم روی صندلی شاگرد و کولمو از عقب اوردم و دوییدم توی جنگل به ساعتم نگاه کردم نه نیم بود هوا تاریک بود تا میتونستم دوییدم🔮
خماری⚰️
ببخشید دیر شد شرطای پارت بعد
450 کامنت 🚬
میدونم میرسونین 😁
بوس🔮🌌
- ۷۹.۰k
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۵۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط