•انتقام•
•انتقام•
پارت هفتاد و چهارم✞︎🖤
دیانا: صدای مردی تو گوشم نمایان شد
با ترس زل زدم تو چشای ارسلان که کنارم نشسته بود
از کنارش بلند شدم و رفتم توی اتاق..
_شما؟...
+نشناختی؟ همونی که قراره به پیشنهادش آره بگی...
دیانا: بعد حرفش ی خنده بلند هیستیریک کرد...
همون لحظه لرز به تنم افتاد...
_چرا بهم زنگ زدی اصن شماره منو از کجا اوردی؟
ممد: دیانا رحیمی 19 ساله از خوانوادش دوری میکنه و ی معشوقی به اسم ارسلان داره خونه مجردی داره و تنها زندگی میکنه ولی حالا پیش ارسلان عشقش زندگی میکنه...
دیانا: با حرفاش تمام بدنم شروع کرد به لرزیدن...
با لکنت گفتم...
_تو اینارو از کجا میدونی؟
ممد: تو هنو منو نشناختی عروسک کوچولو ولی من تورو خوب شناختم بیشتر باهام آشنا میشی این شمارمه تا دو هفته دیگه وقت داری جوابمو بدی اگر جواب زنگ زدنامو ندی با اقا ارسلان کار دارم اینو بزار رو حساب تهدید....اگه جوابت منفی باشه به جز زندان انداختن بابای مهدیس با توام خیلی کارا دارم خانوم کوچولو..
دیانا: ولی من:)!... بدون اینکه بزاره حرف بزنم قطع کرد زل زده بودم به پنجره و بغض کرده بودم خدایا این چی بود که اومد تو زندگی من چرا نمیتونم به آرامش برسم؟:)...
همون موقع دستی رو شونهام حس کردم که بدون وقفه برگشتم چشمای به خون نشسته ارسلان جلوی چشام نمایان شد...
ارسلان: کی بود؟:)...
دیانا: آب دهنمو قورت دادم و گفتم
_یکی از دوست قدیمیم بود...
ارسلان: دوست قدیمیت انقدر ناراحتت کرده؟:)...
دیانا: نه...من ناراحت نیستم:)!...
ارسلان: دروغ؟:)..جلوی من نمیتونستی با دوست قدیمیت صحبت کنی؟....
دیانا: ارسلان!:)...
ارسلان: بله؟...
دیانا: میشه بس کنی من خودم خستم:)...
ارسلان: ولی من از تو خسته ترم دیانا چرا انقدر نسبت بهم سردی چرا همش فاصله؟:)...
دیانا: فکر کردی من از این فاصله ها خوشم میاد؟...ارسلان اگه فاصله ای الان بین منو توعه همش تقصیر توعه نه من...من خیلی وقته دوست داشتنمو بهت ثابت کردم!:)....
پارت هفتاد و چهارم✞︎🖤
دیانا: صدای مردی تو گوشم نمایان شد
با ترس زل زدم تو چشای ارسلان که کنارم نشسته بود
از کنارش بلند شدم و رفتم توی اتاق..
_شما؟...
+نشناختی؟ همونی که قراره به پیشنهادش آره بگی...
دیانا: بعد حرفش ی خنده بلند هیستیریک کرد...
همون لحظه لرز به تنم افتاد...
_چرا بهم زنگ زدی اصن شماره منو از کجا اوردی؟
ممد: دیانا رحیمی 19 ساله از خوانوادش دوری میکنه و ی معشوقی به اسم ارسلان داره خونه مجردی داره و تنها زندگی میکنه ولی حالا پیش ارسلان عشقش زندگی میکنه...
دیانا: با حرفاش تمام بدنم شروع کرد به لرزیدن...
با لکنت گفتم...
_تو اینارو از کجا میدونی؟
ممد: تو هنو منو نشناختی عروسک کوچولو ولی من تورو خوب شناختم بیشتر باهام آشنا میشی این شمارمه تا دو هفته دیگه وقت داری جوابمو بدی اگر جواب زنگ زدنامو ندی با اقا ارسلان کار دارم اینو بزار رو حساب تهدید....اگه جوابت منفی باشه به جز زندان انداختن بابای مهدیس با توام خیلی کارا دارم خانوم کوچولو..
دیانا: ولی من:)!... بدون اینکه بزاره حرف بزنم قطع کرد زل زده بودم به پنجره و بغض کرده بودم خدایا این چی بود که اومد تو زندگی من چرا نمیتونم به آرامش برسم؟:)...
همون موقع دستی رو شونهام حس کردم که بدون وقفه برگشتم چشمای به خون نشسته ارسلان جلوی چشام نمایان شد...
ارسلان: کی بود؟:)...
دیانا: آب دهنمو قورت دادم و گفتم
_یکی از دوست قدیمیم بود...
ارسلان: دوست قدیمیت انقدر ناراحتت کرده؟:)...
دیانا: نه...من ناراحت نیستم:)!...
ارسلان: دروغ؟:)..جلوی من نمیتونستی با دوست قدیمیت صحبت کنی؟....
دیانا: ارسلان!:)...
ارسلان: بله؟...
دیانا: میشه بس کنی من خودم خستم:)...
ارسلان: ولی من از تو خسته ترم دیانا چرا انقدر نسبت بهم سردی چرا همش فاصله؟:)...
دیانا: فکر کردی من از این فاصله ها خوشم میاد؟...ارسلان اگه فاصله ای الان بین منو توعه همش تقصیر توعه نه من...من خیلی وقته دوست داشتنمو بهت ثابت کردم!:)....
- ۹.۳k
- ۲۵ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط