{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✍🏼همه چیز،

✍🏼همه چیز،
در یک لحظه،
به رنگِ شیشه شد؛
شفاف، اما لبه‌های تیز.

من به تو،
همان‌گونه که به زمین،
اطمینان می‌کردم،
ایستاده بودم؛
اما ندانستم،
که زمین،
زیرِ پایِ عشق،
در حالِ لرزیدن است.

خیانت،
آن ندایِ بلندی نیست که گوش را کر کند؛
بلکه همان زمزمه‌یِ آرامی است،
که در میانِ کلماتِ مهربانت،
موشکِ حقیقت را،
در قلبِ اعتماد،
رها می‌کند.

حالا،
هر لبخندی،
مثلِ یک تله است،
و هر نگاهی،
شکافی در آینه؛
که دیگر،
هرگز،
تصویرِ کاملِ من را باز نخواهد کرد.
✍🏼دلنوشته
دیدگاه ها (۴)

مهمانی بیصدا

✍🏼دخترک،نشسته در آوارِ یک وعده‌ی دروغ،نگاهش،پر از خاکسترِ خی...

✍🏼صدایِ بوقِ ماشین‌ها،شبیه به فریادهایِ فروخورده است؛و من،در...

✍🏼در میان هیاهوی خیابان،من ایستاده‌ام،در میانِ تلاطمِ قدم‌ها...

last minute

ته یونگ با دستش کربات اش را منظم میکرد.. در حالی که نگاهش به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط