✍🏼دخترک،
✍🏼دخترک،
نشسته در آوارِ یک وعدهی دروغ،
نگاهش،
پر از خاکسترِ خیانت.
لبخندهایش،
تکههای شیشهایِ شکسته،
که در گلویش گیر کردهاند.
او،
حکایتِ اعتمادِ نابهجایی که ویران شد،
و خیانت،
خنجری که از پشت،
به قلبِ معصومیتش فرو رفت.
دیگر نه بارانی میبارد،
نه خورشیدی میتابد،
فقط سکوتی سنگین،
و دخترکی غمگین،
که در آینهی دلش،
تصویرِ خود را نمیشناسد.
#دلنوشته
نشسته در آوارِ یک وعدهی دروغ،
نگاهش،
پر از خاکسترِ خیانت.
لبخندهایش،
تکههای شیشهایِ شکسته،
که در گلویش گیر کردهاند.
او،
حکایتِ اعتمادِ نابهجایی که ویران شد،
و خیانت،
خنجری که از پشت،
به قلبِ معصومیتش فرو رفت.
دیگر نه بارانی میبارد،
نه خورشیدی میتابد،
فقط سکوتی سنگین،
و دخترکی غمگین،
که در آینهی دلش،
تصویرِ خود را نمیشناسد.
#دلنوشته
- ۲۶۳
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط