{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⇟『رمان انتقام تلخ』⇟

⇟『رمان انتقام تلخ』⇟

#پارت_ششم

احتمالا کار رئیس یا یکی از اعضای قدیمی بوده .
بعد دوساعت استراحت رفتم توی شهر برگردم نزدیکای همون رود خونه بودم چویا رو دیدم که سرشو انداخته بود پایین و میرفت .نزدیکای شب بود نمدونستم چرا اینجاست .
رفتم نزدیکش
_ سلام
+ سلام تو چرا اینجایی؟
_ من امدم بگردیم تو اینجا چیکار میکنی
+ کار مهمی داشتم امدم الانم دارم برمیگردم
_ میشه بیای این مغازه بشینیم باهم حرف بزنیم درمورد یه چیزایی چند تا سوال داشتم
+ باشه
رفتیم توی مغازه و روی دو تا نیمکت نشستیم
گارسن امد نزدیک گفـ: چی میل دارین
چویا : یه نوسیدنی شراب قرمز
گارسن رو به من کرد
من : شراب سیب .-.
اورد روی میز گزاشت
من رو به چویا کردم گفتم
_ تو دازایو میشناسی؟
+ عمـ اره
_ چه جور ادمیه ؟
+ خیلی ادم رو عصاب و روانیی .....
_ من منظورم یه چیز دیگه بود ولش چند وقته میشناسیش ؟
+ حدودا از بچگی
_ چرا همکلاسی بودید؟
+ نه قبلا عضو مافیا بود
_ پس چرا الان اژانسه ؟
+ چون زد به سرش فرار کرد
_ تو چیزی در مورد مئموریت های اژانس در سال ۲۰۰۲ میدونی ؟
+ عمـ نه
_ اها ممنون
میشه تعریف کنی که چطور شد رفت اژانس و داستانشو بگی لطفا ~-~
+ ای بابا باشه
اولا دازای از ۱۴ ۱۶ سالگی توی مافیا بود موری بزرگش کرده بود من هم بودم با هم همکارای خوبی بودیم از پس همچی بر می امدیم که دازای زد به سرش و فرار کرد هیچ خبری هم ازش نشد . منم خوشحال بودم که رفته بود. بهش پیام دادم ولی جوابمو نداد .
بعدم یه دفعه ی سروکلش توی اژانس کاراگاهی مسلح پیدا شد .
_ اها ممنون فقط مطمئنی خوشحال بودی ؟‌.͟.‌
+ اره چطور -.-
_ اها پس از خوشحالی اخمات تو هم پیچیده و شرابتو سر کشیدی
+ چی!!!!! عمـ من رفتم دیگه خدافظـ
_ خوبه حالا چرا جوش کردی /:
رفت. منم بعدش امدم بیرون و کنار رود خونه نشستم و بعدشـ برگشتم ساختمون مافیا رفتم درفتر رئیس در زدم .
وارد اوتاق شدم و عدای احترام کردم الیس داشت با عروسکش بازی میکرد
رفتم جلو گفتمـ
_ من به اندازه ی کافی ار اژانس میدونم میتونم بهشون حمله کنم ؟
+ خیلی دسته کم گرفتیشون ببینـ تو
حرفشو قد کردم
_ من میتونم فقط کافی چند نفر در اختیارم بزاری
+ این دقیقا میشه افرادمو به کشتن بدم
_ من خودم با تواناییم کارشو تموم میکنمـ پس فقط گفتم بدونی از پشت هم نه از روبه رو مبارزه میکنم
+ تلاش بی خود میکنی
حرفشو نادیده گرفتمو برگشتم و از اوتاق خارج شدم

این داستان ادامه دارد ....ــ✎
#تاچیهارا
نظر بده کیوتم 🥺🖤
دیدگاه ها (۴)

⇟『رمان انتقام تلخ』⇟

⇟『رمان انتقام تلخ』⇟ #پارت_پنجم رفتم داخل اوتاق...

⇟『رمان انتقام تلخ』⇟

روباه کوچولوی من پارت هجده ꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚@ویو دازایپرتش کر...

رمان سوم پارت نهم 😈بسی هنتای 🔞࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚>> ...

شکوفه های گیلاس 🌸 🌸پارت ۱۱🌸*ویو چویاداشتم تویه خیابون راه می...

بهار بدون تو

رمان سوم پارت بیستم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚.@ویو دازای ی...

[]عمارت عشق[] part 6 / پارت ویژهلباسارو خریدیم و از پاساژ بی...

روباه کوچولوی من پارت بیست و یک ꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚@ویو دازای ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط