{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⇟『رمان انتقام تلخ』⇟

⇟『رمان انتقام تلخ』⇟

#پارت_پنجم

رفتم داخل اوتاقم .
یاد اقای یان افتادم دو روز پیش وقتی امدیم گف کار داره یعنی وی ولی خب چرا تا الان برنگشته .
بعد تصمیم گرفتم بهش زنگ بزنم .
سه بار باهاش تماس گرفتم ولی جواب نداد خواموش بود.
بهش یه پیامک سلام خوبی کجایی دادم .
یکی انگار دم در اوتاقم بود ، درو باز کردم الیس بود زل زده بود به چشمام .منـ
_ سلام کاری داری ؟
هیچی نگفتو عروسکش از دستش افتاد و دوید و رفت .
منم برگشتمو گوشی مو برداشام و به دازای زنگ زدم که تو گوشیم به اسم (بنده خدا) سیو شده بود .
بعد دو بوق جواب داد
_هلو
+ سلام
_سلام
+ من همون دخترم کخ تو رودخونه و کافه دیدی
_ اها خب
+ یه سوال داشتم گفتمـ شایید بدونی
_ عمـ خب بپرس
+ چیزی درمورد مئموریت های اژانس در سال2002 میدونی ؟ یعنی ۱۹ سال پیش؟
- این اعطلاعاتو برای چه میخوای ؟
میخوای باهاشون چیکار کنی ؟
به کسی میخوای بدی؟یا کسی ازت خواسته؟
+ نه همینطوری میخوام
_خب من چیزی نمیدونم
+اها پسـ ببخشید مزاحم شدم . خدانگهدار
_ بای
2002 سالی بود که پدرم به دست اژانس کشته شده بود واسه همین میخواستم کمی در موردش بدونم. ولی نمیدونسم کار کدوم از اعضای اژانس بوده.

این داستان ادامه دارد ....ــ✎
#تاچیهارا
نظر بده کیوتم 🥺🖤
دیدگاه ها (۵)

⇟『رمان انتقام تلخ』⇟ #پارت_ششماحتمالا کار رئیس ...

⇟『رمان انتقام تلخ』⇟

⇟『رمان انتقام تلخ』⇟

⇟『رمان انتقام تلخ』⇟ #پارت_سومدر زدم و وارد شدم...

رمان سوم پارت بیستم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚.@ویو دازای ی...

____[The Forbidden Crossing]____

𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟔بادیگارد ماشین رو اورد جیمین در ماشین رو باز کرد تا نی...

『روانی عاشق』𝑷𝒂𝒓𝒕_𝟒𝟖هردوشون چند لحظه فقط به هم نگاه کردن. همو...

#خورشیدوماه 🌙☀️part=26(فصل2)«دیدگاه ایرانا» شام که خوردم رفت...

🪽 Angel of salvation 🪽Part ⁸³شاید قضیه مرگ و زندگی بود که به...

نـفـرتــ𝑯𝒂𝒕𝒆𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟔_ برو می‌خوام تنها باشم نیم نگاهی به چمدو...

#مافیای_من پارت دوازدهم ویو ا/ت: حالا باید چیکار کنم بزارم ب...

#Escape_from_death_April29#admin_yoki#part1☆ویو:دازای☆☆مکان:...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط