p...17
p...17
دلربابه مسافر خونه اومد
ژان رو تخت دراز کشیده بود دلربا اومدو گفت
خبرارو شنیدی
ژان ..چیو
دلربا ..خبر ها شهر میدونی چرا آریندل اینقد شلوغه شاهزاده ییبو به زودی نامزد میکنه
وقتی ژان این حرف دلربا شنید انگار یکی قلبشو فشار داد تویخ لحظه نفس کشیدن فراموش کرد حالش گرفته شد بغض تو گلوش و اشک تو. چشماش جمع شد اما سعی میکرد جلوی بغضشو بگیره دیگه حرفای دلربا نشنید تو افکارش غرق شد تو این فکر که ییبو واقعا فراموشش کرده واقعا دیگه دوسش نداره فک میکنه مرده حالا یکی دیگه صاحب قلب ییبو شده این داشت ژان دیوونه میکرد
دلربا ..این بهترین فرصته برای دزدیدن گردنبندی هست که دنبالشم
ژان.. نه این حقیقت نداره
دلربا.چی حقیقت نداره
ژان .. امکان نداره نامزدی ییبو باشه
دلربا ..چطور ممکنه نامزدی برگزار میشه من خودم شنیدم پس فردا هست امکان نداره دروغ باشه همه شاهزاده ها اومدن
ژان..بسه دیگه حرف نزن..با..داد
دلربا.. چته
ژان باید خودم در موردش تحقیق کنم امکان نداره
موریا نمیدونم چته اما اگه حتا به اولین نفری که رسیدی بپرسی همین حرفی که من زدم میگه
ژان رو یکی از میزا نشست و شروع کرد به نوشیدنی خوردن که نئوهو اومد رو یکی از میزا نشست
نئوهو. نامزدی که میگیرن
ژان.. که حرفاشون میشنید با خودش گفت همینجاهم مردم ولمون نمیکنن
نئوهو ..خوب پس ییبو خیلی خوشحال هست تو دلش میگفت.. این خوشحالی براش جهنم میکنم
دلربا اومد کنار ژان نشست گفت
دلربا.معلومه کجایی فراموش نکن که برای چی اومدیم چرا از وقتی که این خبر به تو دادم یه جوری شدی
ژان ..گفت ولم کن بابا
دلربا.. خوب گوش کن فردا به عنوان نمایشگر میریم به قصر جزئیاتشو فردا بهت میگم حالا برو بخواب
ژان هیچی نگفت بلند شد رفت به سمت اتاقش نئوهو که تمام حرفاشون شنید با خودش گفت
نئوهو.. بهترین فرصته برای ورود به قصر میتونم با اینا برم به قصر و تمام جاهای قصر برسی کنم ببینم چجوری باید حمله کنیم به ییبو..........
روزه بعد که مثلا شبش شب جشن فانوس بود
ژان و دلربا خودشونو جایه دونفر جا زدن با اوناییکه میرن قصر برای اینکه نمایش اجرا میکنن و برای حودشون هویت جدیدی گزاشتن
نئوهو هم قاطی اونایی که میرن برای نمایش رفت تو قصر
دینگ یوشی به فکر این بودکه بزار امشب لیژان بره جشن فانوس یا نه چونکه لینگ هه هم اینجابود نمیدونست بزاره بره یا نزاره باخودش گفت
جهنمو ضرر میزارم بره دیگه نباید بزارم بیشتر ازین ازم متنفر بشه
لیژان یهو اومد تو اتاق
دینگ یوشی.. قبله اینکه میایی در بزن
لیژان..ناسلامتی خدمتکار شخصی شمام
دینگ یوشی..چه رفتی داره اگه لباس تنم نباشه چی
لیژان.. حالاکه هست امشب میخام برم جشن فانوس
دینگ یوشی..باشه برو اما نباید باهیشکی حرف بزنی
دلربابه مسافر خونه اومد
ژان رو تخت دراز کشیده بود دلربا اومدو گفت
خبرارو شنیدی
ژان ..چیو
دلربا ..خبر ها شهر میدونی چرا آریندل اینقد شلوغه شاهزاده ییبو به زودی نامزد میکنه
وقتی ژان این حرف دلربا شنید انگار یکی قلبشو فشار داد تویخ لحظه نفس کشیدن فراموش کرد حالش گرفته شد بغض تو گلوش و اشک تو. چشماش جمع شد اما سعی میکرد جلوی بغضشو بگیره دیگه حرفای دلربا نشنید تو افکارش غرق شد تو این فکر که ییبو واقعا فراموشش کرده واقعا دیگه دوسش نداره فک میکنه مرده حالا یکی دیگه صاحب قلب ییبو شده این داشت ژان دیوونه میکرد
دلربا ..این بهترین فرصته برای دزدیدن گردنبندی هست که دنبالشم
ژان.. نه این حقیقت نداره
دلربا.چی حقیقت نداره
ژان .. امکان نداره نامزدی ییبو باشه
دلربا ..چطور ممکنه نامزدی برگزار میشه من خودم شنیدم پس فردا هست امکان نداره دروغ باشه همه شاهزاده ها اومدن
ژان..بسه دیگه حرف نزن..با..داد
دلربا.. چته
ژان باید خودم در موردش تحقیق کنم امکان نداره
موریا نمیدونم چته اما اگه حتا به اولین نفری که رسیدی بپرسی همین حرفی که من زدم میگه
ژان رو یکی از میزا نشست و شروع کرد به نوشیدنی خوردن که نئوهو اومد رو یکی از میزا نشست
نئوهو. نامزدی که میگیرن
ژان.. که حرفاشون میشنید با خودش گفت همینجاهم مردم ولمون نمیکنن
نئوهو ..خوب پس ییبو خیلی خوشحال هست تو دلش میگفت.. این خوشحالی براش جهنم میکنم
دلربا اومد کنار ژان نشست گفت
دلربا.معلومه کجایی فراموش نکن که برای چی اومدیم چرا از وقتی که این خبر به تو دادم یه جوری شدی
ژان ..گفت ولم کن بابا
دلربا.. خوب گوش کن فردا به عنوان نمایشگر میریم به قصر جزئیاتشو فردا بهت میگم حالا برو بخواب
ژان هیچی نگفت بلند شد رفت به سمت اتاقش نئوهو که تمام حرفاشون شنید با خودش گفت
نئوهو.. بهترین فرصته برای ورود به قصر میتونم با اینا برم به قصر و تمام جاهای قصر برسی کنم ببینم چجوری باید حمله کنیم به ییبو..........
روزه بعد که مثلا شبش شب جشن فانوس بود
ژان و دلربا خودشونو جایه دونفر جا زدن با اوناییکه میرن قصر برای اینکه نمایش اجرا میکنن و برای حودشون هویت جدیدی گزاشتن
نئوهو هم قاطی اونایی که میرن برای نمایش رفت تو قصر
دینگ یوشی به فکر این بودکه بزار امشب لیژان بره جشن فانوس یا نه چونکه لینگ هه هم اینجابود نمیدونست بزاره بره یا نزاره باخودش گفت
جهنمو ضرر میزارم بره دیگه نباید بزارم بیشتر ازین ازم متنفر بشه
لیژان یهو اومد تو اتاق
دینگ یوشی.. قبله اینکه میایی در بزن
لیژان..ناسلامتی خدمتکار شخصی شمام
دینگ یوشی..چه رفتی داره اگه لباس تنم نباشه چی
لیژان.. حالاکه هست امشب میخام برم جشن فانوس
دینگ یوشی..باشه برو اما نباید باهیشکی حرف بزنی
- ۲.۴k
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط