Part
Part:¹²
________________________________
لونا مشغول صبحانه خوردن بود که جونگکوک وارد اتاق شد که لونا با دیدن جونگکوک از غذا خوردن دست کشید و اخماش رفت تو هم
جونگکوک: میبینم که داری با اشتها غذا میخوری
جونگکوک: عصر همراه چندتا از خدمتکارا برای خرید
لونا: من هیجا نمیام
جونگکوک: باشه پس میگم بازار رو برات بیارن اینجا
جونگکوک با پوزخندی از اتاق خارج شد
دوساعت بعد با رگال های پر از لباس داخل اتاق لونا اومدن و لونا با دیدین اون همه لباس چشاش گرد شد
&:خانم از بین این لباس ها هر لباس و کیف و کفشی که دوست دارین رو انتخاب کنید
لونا" خبب... الان بگم نه یا آره ... اممم اره دیگه خب منم که نمیتونم که فقط این لباس رو داشته باشم آره خب دیگه منطقیه
لونا پاشد و رفت سمت لباس ها چند تا لباس و کیف کفش انتخاب کرد و خدمتکار ها همون لباس هارو داخل یه کمد برای لونا گذاشتن و بقیه لباس هارو هم بردن بعد از این که خدمتکارا رفتن بیرون لونا با شوق ذوق رفت لباساشو پوشید ... لونا با لباس قرمز رنگش جلوی آینه لبخند میزد و ذوق داشت
جونگکوک از پشت اومد و به دختر کوچولوش که ذوق کرده بود با لبخند نگاه میکرد که لونا تو آینه متوجه جونگکوک شد
و خودشو جمع جور کرد و روبه جونگکوک کرد
جونگکوک: چه خوشگل شدی بیبی گرل
لونا: ام... ممم ممنون ولی چرا همینجوری میایی داخل شاید من داشتم لباس عوض میکردم
ادامه دارد....
________________________________
لونا مشغول صبحانه خوردن بود که جونگکوک وارد اتاق شد که لونا با دیدن جونگکوک از غذا خوردن دست کشید و اخماش رفت تو هم
جونگکوک: میبینم که داری با اشتها غذا میخوری
جونگکوک: عصر همراه چندتا از خدمتکارا برای خرید
لونا: من هیجا نمیام
جونگکوک: باشه پس میگم بازار رو برات بیارن اینجا
جونگکوک با پوزخندی از اتاق خارج شد
دوساعت بعد با رگال های پر از لباس داخل اتاق لونا اومدن و لونا با دیدین اون همه لباس چشاش گرد شد
&:خانم از بین این لباس ها هر لباس و کیف و کفشی که دوست دارین رو انتخاب کنید
لونا" خبب... الان بگم نه یا آره ... اممم اره دیگه خب منم که نمیتونم که فقط این لباس رو داشته باشم آره خب دیگه منطقیه
لونا پاشد و رفت سمت لباس ها چند تا لباس و کیف کفش انتخاب کرد و خدمتکار ها همون لباس هارو داخل یه کمد برای لونا گذاشتن و بقیه لباس هارو هم بردن بعد از این که خدمتکارا رفتن بیرون لونا با شوق ذوق رفت لباساشو پوشید ... لونا با لباس قرمز رنگش جلوی آینه لبخند میزد و ذوق داشت
جونگکوک از پشت اومد و به دختر کوچولوش که ذوق کرده بود با لبخند نگاه میکرد که لونا تو آینه متوجه جونگکوک شد
و خودشو جمع جور کرد و روبه جونگکوک کرد
جونگکوک: چه خوشگل شدی بیبی گرل
لونا: ام... ممم ممنون ولی چرا همینجوری میایی داخل شاید من داشتم لباس عوض میکردم
ادامه دارد....
- ۹.۷k
- ۱۵ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط