(Start Again)
(Start Again)
Part15
- چرا گریه میکنی دخترکم
+نامجون بیدار شدیی
لنا رفت دکتر صدا کرد دکترم معاینه ش کرد
دک:خوبه مشکلی نیست
+ممنون
دکتر رفت لنا پیش نامجون نشست داشتن بهم نگاه میکردن
ـ اگه میدونستم نگرانم میشی زودتر تصادف میکردم
لنا خنید
+دیوونه ساکت شو
ـ حرفاتو شنیدم الان منو بخشیدی ؟
لنا ساکت بود نامجونم داشت نا امید میشد که گرمای ل.ای یکی رو ل.ای خودش حس کرد لنا ب.سیده بودش نامجون خشکش زده بود باورش نمیشد
+آره بخشیدمت وقتی تصادف کردی فهمیدم که هنوزم مثل قبل دوست دارم حتی بیشتر فقط غرورم نمیزاشت
نامجون لنا رو سمت خودش کشید و ایندفعه خودش ب.سیدش غرق در ب.سیدن هم بودن که صدای داد و خوشحالی شنیدن برگشتن اعضا دیدن که به اونا نگاه میکردن نامجون و لنا خنده ای کردن با عشق به هم خیره شدن
(یک هفته بعد)
تو این یک هفته که نامجون بیمارستان بود لنا پیشش بود و ازش مراقبت میکرد امروز نامجون مرخص میشد لنا به نامجون کمک کرد و سوار ماشینش شد اونو برد خونه نامجون روی مبل نشست
ـ لنا
+بله؟
ـ بیا اینجا
+میخوام برات غذا بیارم
ـ حالا تو بیا
لنا رفت سمتش که نامجون اونو کشید و روی پاهاش گزاشت از پشت بغلش کرد
+نامی چیکار میکنی
ـ دارم عشقمو بغل میکنم نمیتونم؟
لنا خندید چیزی نگفت
+خب بسه دیگه میرم برات غذا بیارم لنا بلند شد رفت توی آشپز خونه لنا غرق در کارش بود دستی روی کمرش حس کرد
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts
Part15
- چرا گریه میکنی دخترکم
+نامجون بیدار شدیی
لنا رفت دکتر صدا کرد دکترم معاینه ش کرد
دک:خوبه مشکلی نیست
+ممنون
دکتر رفت لنا پیش نامجون نشست داشتن بهم نگاه میکردن
ـ اگه میدونستم نگرانم میشی زودتر تصادف میکردم
لنا خنید
+دیوونه ساکت شو
ـ حرفاتو شنیدم الان منو بخشیدی ؟
لنا ساکت بود نامجونم داشت نا امید میشد که گرمای ل.ای یکی رو ل.ای خودش حس کرد لنا ب.سیده بودش نامجون خشکش زده بود باورش نمیشد
+آره بخشیدمت وقتی تصادف کردی فهمیدم که هنوزم مثل قبل دوست دارم حتی بیشتر فقط غرورم نمیزاشت
نامجون لنا رو سمت خودش کشید و ایندفعه خودش ب.سیدش غرق در ب.سیدن هم بودن که صدای داد و خوشحالی شنیدن برگشتن اعضا دیدن که به اونا نگاه میکردن نامجون و لنا خنده ای کردن با عشق به هم خیره شدن
(یک هفته بعد)
تو این یک هفته که نامجون بیمارستان بود لنا پیشش بود و ازش مراقبت میکرد امروز نامجون مرخص میشد لنا به نامجون کمک کرد و سوار ماشینش شد اونو برد خونه نامجون روی مبل نشست
ـ لنا
+بله؟
ـ بیا اینجا
+میخوام برات غذا بیارم
ـ حالا تو بیا
لنا رفت سمتش که نامجون اونو کشید و روی پاهاش گزاشت از پشت بغلش کرد
+نامی چیکار میکنی
ـ دارم عشقمو بغل میکنم نمیتونم؟
لنا خندید چیزی نگفت
+خب بسه دیگه میرم برات غذا بیارم لنا بلند شد رفت توی آشپز خونه لنا غرق در کارش بود دستی روی کمرش حس کرد
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts
- ۲۹۳
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط