{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

میرسی روزی که بی شک برگ و بارم رفته است

میرسی روزی که بی شک برگ و بارم رفته است
در خزان فصل های غم قرارم رفته است
همچو سرداری شدم در دست دشمن ناامید
در میان لشکر خود اعتبارم رفته است
خسته ام مثل تمام کودکان گل فروش
کز ازل بخت و خوشی از روزگارم رفته است
همچو سهرابم که از دست پدر زخمی شده
نحسیِ صد سیزده بر یک بهارم رفته است!
بی کسی و خاطرات و چشمهای بی فروغ
شمع هم امشب چه آرام از کنارم رفته است
وامدار صد بیابان خسته گی ممتدم
آیِنه هم خسته از حجم غبارم رفته است
همچو جامی که لبالب پر ز خوناب غم است
خون دلها از دو چشم اشکبارم رفته است
شاعری درد بدی بود و کنارش مانده ام
میرسی روزی که سالی بر مزارم رفته است

/ سعید
دیدگاه ها (۱)

هر شب به اقتضای غزل درد میخورم از سفره ای که دلهره گسترده ی ...

بر زبان جاری نشد شوری که در جان داشتم ور نه با تو گفتنی های ...

هفت دریا را برایت غرق خون آورده ام آسمان را پیش پایت سرنگون ...

از روی دست خط قشنگش که مانده بود چندشب به احتمال قوی شعر خوا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط