{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هفت دریا را برایت غرق خون آورده ام

هفت دریا را برایت غرق خون آورده ام
آسمان را پیش پایت سرنگون آورده ام
نام زیبایت زبانم را چنان در بند خواست
کز زبونی واژه ها را واژگون آورده ام
گفته بودم دل بیاور تا تو را باور کنم
گفته بودی دل ؟ من هم دریای خون آورده ام
هرچه می بینی همینم ، بیش از این از من مخواه
صورت بیرونی ام را از درون آورده ام
در میان شعر من دنبال غم هایت مگرد
من غم خود را از اعماق قرون آورده ام
تحفه ای در کوله بارم نیست ، بگشا و ببین
سالها صحرا نشین بودم ، جنون آورده ام !

/ سعید
دیدگاه ها (۱)

میرسی روزی که بی شک برگ و بارم رفته است در خزان فصل های غم ق...

هر شب به اقتضای غزل درد میخورم از سفره ای که دلهره گسترده ی ...

از روی دست خط قشنگش که مانده بود چندشب به احتمال قوی شعر خوا...

مرده ای در ذهن قفس دغدغه‌ ی آزادی نیستی در حنجره‌ ی زرد زمین...

«زهرای من» سروده غلامعلی حدادعادل در فراق دختر شهیدشای نازنی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط