{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رززخمیمن

#رُز_زخمی_من.

part. 84

*بهانه‌های ات بیشتر و بیشتر شد… گاهی چیزهایی می‌خواست که خودش هم دقیق نمی‌دانست چرا.
می‌گفت بالش باید کمی بالاتر باشد.
می‌گفت پتو نباید روی پایش سنگینی کند.
می‌گفت دلش می‌خواهد پنجره نیمه‌باز بماند.
بعد از چند دقیقه می‌گفت هوا عوض شد، پنجره را ببند.*

گاهی حتی می‌گفت:
ات. نمی‌دونم چی می‌خوام… فقط حس بدی دارم.

*جونگکوک هیچ‌وقت آه عمیق از سر خستگی نکشید.
مثل مردی بالغ و آرام، خواسته‌هایش را یکی‌یکی گوش داد و انجام داد، حتی وقتی بعضی از آن‌ها چند دقیقه بعد تغییر می‌کرد.
اگر پنجره را می‌خواست، پنجره را باز می‌کرد.
اگر نور کمتر می‌خواست، پرده را جابه‌جا می‌کرد.
اگر حس می‌کرد ات تنها مانده، کنار تخت می‌نشست.
گاهی دستش را روی لبه پتو می‌گذاشت، نه محکم، فقط برای اینکه ات بداند تنها نیست.*

ات چند بار گفت.
ات. چرا ناراحت نشدی؟ ناراحت شو

جونگکوک آرام جواب داد.
جونگکوک. چون وقتی آدم‌ها حالشان خوب نیست، بیشتر شبیه خود واقعی‌شان می‌شوند.

مکث کرد…
بعد ادامه داد:
جونگکوک. من تو را به خاطر روزهای خوبت دوست ندارم.
تو را به خاطر خودت دوست دارم… حتی وقتی سخت‌تر می‌شوی.

*چشم‌های ات برای لحظه‌ای خیس‌تر شد، اما چیزی نگفت.
فقط پتو را کمی بیشتر گرفت…
و اجازه داد حضور آرام جونگکوک، مثل گرمایی نرم، دورش پیچید.*
دیدگاه ها (۰)

#رُز_زخمی_من. part. 85*بهانه‌های ات دوباره شروع شد… این بار ...

#رُز_زخمی_من. part. 83*بهانه‌های ات انگار تمامی نداشت؛ مثل م...

#رُز_زخمی_من. part. 82*بهانه‌گیری‌های ات تمام نمی‌شد؛ مثل نس...

#رُز_زخمی_من. part. 80*ات هنوز اخمو بود.لب‌هایش کمی جمع شده ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط