{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رززخمیمن

#رُز_زخمی_من.

part. 83

*بهانه‌های ات انگار تمامی نداشت؛ مثل موج‌های کوچکی که پشت سر هم می‌آمدند.*

چند دقیقه بعد گفت.
ات. چرا اینجا بوی خاصی میده؟

جونگکوک با آرامش جواب داد.
جونگکوک. بوی مواد ضدعفونی اتاقه. اگر اذیتت می‌کنه، در رو بازتر کنم؟

ات شانه‌اش را کمی بالا انداخت...

ات. نه… سرد می‌شه.

چند لحظه سکوت کرد، بعد دوباره گفت.
ات* چرا بالش اینقدر صافه؟ من بالش نرم‌تر می‌خوام.

*جونگکوک بدون حرف، بالش را کمی تکان داد و لبه‌هایش را مرتب‌تر کرد.
ات هنوز راضی نبود.*

ات: دستم خشک شده.

*جونگکوک از روی میز کرم مرطوب‌کننده کوچکی برداشت و خیلی آرام کمی از آن را روی انگشتان ات گذاشت.*

ات زیر لب گفت.
ات. هنوز هم حس خوبی ندارم.

جونگکوک آهسته گفت.
جونگکوک. می‌دونم… امروز یکی از اون روزهاست.

ات با لحن بچگانه‌ای گفت.
ات. ولی من از این روزها خوشم نمیاد.

*جونگکوک لبخند محوی زد.*
جونگکوک. کسی دوست نداره.

ات پتو را کمی با انگشتش گرفت و گفت.
ات. کاش زودتر تموم بشه.

*صدای ات نرم‌تر شده بود… انگار خستگی و غرغرهایش کم‌کم جای خود را به سکوتی آرام می‌داد.*
دیدگاه ها (۰)

#رُز_زخمی_من. part. 84*بهانه‌های ات بیشتر و بیشتر شد… گاهی چ...

#رُز_زخمی_من. part. 85*بهانه‌های ات دوباره شروع شد… این بار ...

#رُز_زخمی_من. part. 82*بهانه‌گیری‌های ات تمام نمی‌شد؛ مثل نس...

#رُز_زخمی_من. part. 81*ات از همان صبح، بهانه‌های کوچک پشت سر...

#رُز_زخمی_من. part. 80*ات هنوز اخمو بود.لب‌هایش کمی جمع شده ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط