عشق خونین
《 عشق خونین 》
پارت ۵۵
تهیونگ ساعت ها تو اتاق جیمین بود و باهاش حرف میزد تا اینکه شب شد و گفت دیرش میشه و بلند شد رفت ...
_____________
از صبح تا الان تو اتاقش بود و جلو پنچره ایستاده بود دیگه تاقت نیاورد و از اتاق خارج شد سمته اتاق جیمین رفت بدونه اینکه تقی به در بزنه
وارد شد و شوکه به جیمین نگاه میکرد ... اون مشغول گشدن پیراهنش تو کمد بود وقتی به ات نگاه کرد با چهره سردی گفت
جیمین: اینجا چیکار داری
ات با صدا جیمین به خودش اومد و زود سمته در رفت و از اتاق خارج شد از اینکه اونجوری وارد اتاق شد خجالت کشید تا حدی که لپ هایش قرمز بشه خجالت زده پشته در ایستاده بود ... یهویی در باز شد و ات درست افتاد تو بغل جیمین و صورت های هر دو نزدیک هم بودن جیمبن مثل سابق هیچ حسی تو چشم هایش نبود و این باعث میشد که ات بیشتر به چهره جیمین نگاه کنه جیمین ات را کمی هول داد و ات ایستاد
جیمین : اینجا چیکار داری
ات با لکنت گفت
ات: چیزه راستش..... باید حرف بزنیم
جیمین. : من با تو هیچ حرفی ندارم الانم برو
جیمین تا میخواست که در را ببنده ات زود وارد اتاق شد و درو هم بست نگاهش را به جیمین دوخت و دوباره به پایین خیره شد حسی خواستی تو دلش بود که خودشم نمیدانست که چی بگه پس اولین چیزی سوالی که اذیتش میکرد رو پرسید
ات : چرا باهام اینجوری رفتار میکنی
جیمین : دوست دارم
ات : این جوابی نیست که دنبالشم
جیمین : چه ادم بیغرور هستی چند بار بگم از اتاقم برو بیرون
بغض سنگینی تو گلوش پیچید و با صدا بغض گفت
ات : چرا اینجوری میکنی مگه من چه گناهی کردم
جیمین : با این حرفات نمیتونی بهت اذاب وجدان بدی پس برو بیرون
ات با همان بغضی تو گلو گفت
ات : من نمیخواهم اذاب وجدان بهت بدم فقد خواستم باهات حرف بزنم همین
جیمین : خب حرفت رو زدی برو بیرون
ات : نمیرم تا حرف نزنی باید بگی چرا باهام اینجوری رفتار میکنی
جیمین با صدا بلندی گفت
جیمین : ببین برو بیرون مگرنه دلت شکسته میشه
ات قدم هایش را سمته جیمین برداشت و روبه روش ایستاد
ات : من اون وقت دلم شکسته میشه که بهم نگی که چرا باهام اینجوری رفتار میکنی بگو دیگه ....
جیمین : چیزی نیست
ات : چرا هست بگو دیگه
جیمین: گفتم چیزی نیست
ات : آخه من گناهم این بود که آوردمت اینجا که باهام اینجوری رفتار میکنی
پارت ۵۵
تهیونگ ساعت ها تو اتاق جیمین بود و باهاش حرف میزد تا اینکه شب شد و گفت دیرش میشه و بلند شد رفت ...
_____________
از صبح تا الان تو اتاقش بود و جلو پنچره ایستاده بود دیگه تاقت نیاورد و از اتاق خارج شد سمته اتاق جیمین رفت بدونه اینکه تقی به در بزنه
وارد شد و شوکه به جیمین نگاه میکرد ... اون مشغول گشدن پیراهنش تو کمد بود وقتی به ات نگاه کرد با چهره سردی گفت
جیمین: اینجا چیکار داری
ات با صدا جیمین به خودش اومد و زود سمته در رفت و از اتاق خارج شد از اینکه اونجوری وارد اتاق شد خجالت کشید تا حدی که لپ هایش قرمز بشه خجالت زده پشته در ایستاده بود ... یهویی در باز شد و ات درست افتاد تو بغل جیمین و صورت های هر دو نزدیک هم بودن جیمبن مثل سابق هیچ حسی تو چشم هایش نبود و این باعث میشد که ات بیشتر به چهره جیمین نگاه کنه جیمین ات را کمی هول داد و ات ایستاد
جیمین : اینجا چیکار داری
ات با لکنت گفت
ات: چیزه راستش..... باید حرف بزنیم
جیمین. : من با تو هیچ حرفی ندارم الانم برو
جیمین تا میخواست که در را ببنده ات زود وارد اتاق شد و درو هم بست نگاهش را به جیمین دوخت و دوباره به پایین خیره شد حسی خواستی تو دلش بود که خودشم نمیدانست که چی بگه پس اولین چیزی سوالی که اذیتش میکرد رو پرسید
ات : چرا باهام اینجوری رفتار میکنی
جیمین : دوست دارم
ات : این جوابی نیست که دنبالشم
جیمین : چه ادم بیغرور هستی چند بار بگم از اتاقم برو بیرون
بغض سنگینی تو گلوش پیچید و با صدا بغض گفت
ات : چرا اینجوری میکنی مگه من چه گناهی کردم
جیمین : با این حرفات نمیتونی بهت اذاب وجدان بدی پس برو بیرون
ات با همان بغضی تو گلو گفت
ات : من نمیخواهم اذاب وجدان بهت بدم فقد خواستم باهات حرف بزنم همین
جیمین : خب حرفت رو زدی برو بیرون
ات : نمیرم تا حرف نزنی باید بگی چرا باهام اینجوری رفتار میکنی
جیمین با صدا بلندی گفت
جیمین : ببین برو بیرون مگرنه دلت شکسته میشه
ات قدم هایش را سمته جیمین برداشت و روبه روش ایستاد
ات : من اون وقت دلم شکسته میشه که بهم نگی که چرا باهام اینجوری رفتار میکنی بگو دیگه ....
جیمین : چیزی نیست
ات : چرا هست بگو دیگه
جیمین: گفتم چیزی نیست
ات : آخه من گناهم این بود که آوردمت اینجا که باهام اینجوری رفتار میکنی
- ۱۵.۰k
- ۲۲ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط