عشق خونین
عشق خونین 》
پارت ۵۶
جیمین: گناه من چیه که عاشق شدم ها ...
اتاق در سکوت رفت و هر دو سکوت کرده بودن و با مردمک چشم هایشان به هم خیره شده بودن ات خنده ای کرد و نگاهش را از جیمین دزدید و گفت
ات : اصلا شوخی خنده داری نبود
جیمین با صدا کمی بلند گفت
جیمین : چی داری میگی تو این شوخی که میگی داره از درونم منو میخوره
ات : میفهمی چی داری میگی این .. نه نه نمیشه
دست هایش را تو موهایش برد و قدمی به کنار جیمین برداشت
جیمین : درسته عاشقت شدم این عشقه یک طرفه داغونم کرده دیونم کرده درد های که تو قلبمه .... اصلا این حرفا رو چرا به تو میگیم
دختره نفش های عميقي کشید و روبه جیمین کرد
ات : نمیفهمم اصلا نمیدونم چی بگم شبت خوش
از اتاق خارج شد و سمته اتاق خودش رفت و جیمین را تنها گذاشت با درد خودش پسره سمته تخت رفت و دراز کشید چشم هایش را بست ... و خنده غمگینی کرد از گوشه چشم اش اشکی بیرون رفت...
ات زود وارد اتاقش شد و درو هم بست به در تکیه داد و آروم آروم رو زمین نشست با یاد آورده اون رفتار های که با جیمین داشت و اون بغل ها اون بوسه ها اون علاقه ای که به هم داشت اون مادر پسر بود نه چیزه دیگی یعنی اینا تقصیره کی بود
ات _ که میخواست فقد حال جیمین رو خوب کنه بود یا
جیمین _ که باید رو عشقش پا میگذاشت....
نفس هایش تند تند میشد نمیفهمید که چیکار کنه فقد به اون رفتار ها که با جیمین داشت فکر میکرد..... یعنی کارش اشتباه بود اشک هایش را پاک کرد و از رو زمین بلند شد سمته تخت رفت و دراز کشید با دیدن تیشتری که ست اش را به جیمین داده بود اذاب وجدانی که گرفته بود بیشتر شد ساعت ۱۲ شد .... ساعت ها گذشت فقد تیک تاک ساعت بود که تو اتاقش صدا میداد همش به این فکر میکرد که از این به بعد چجوری روز ها رو شب کنه و شب ها رو روز به ساعت نگاه کرد و ۳ شب را نشون میداد
از رو تخت بلند شد و سمته اتاق جیمین رفت در را آروم آروم کرد و چراغ خواب روشن بود سمته تخت رفت و پتو را کشید روش
انگار سردش میشد همین که ات پتو را کشید روش اونم پتو را سمته گردنش برد و کیوت خواب بود ات رو تخت نشست
و موهای قشنگ و مشکی اش را کنار زد و بوسی رو پیشانی اش گذاشت بینیش را برد سمته موهای جیمین و موهایش را بو کرد لبخند غمگینی زد بغض اش تو گلوش هنوز بود . و ناخودآگاه اشکی از گوشه چشم اش سرازیر شد و زود بلند شد سمته حیاط رفت همش تو ذهن اش اکو میشد....
خدا میدونه چه قدر درد کشیده این عشق مخفی تو دلش اون رو خورده درونش
را خورده چیکار میتونم براش بکنم ...
__________ صبح ساعت ۶
پارت ۵۶
جیمین: گناه من چیه که عاشق شدم ها ...
اتاق در سکوت رفت و هر دو سکوت کرده بودن و با مردمک چشم هایشان به هم خیره شده بودن ات خنده ای کرد و نگاهش را از جیمین دزدید و گفت
ات : اصلا شوخی خنده داری نبود
جیمین با صدا کمی بلند گفت
جیمین : چی داری میگی تو این شوخی که میگی داره از درونم منو میخوره
ات : میفهمی چی داری میگی این .. نه نه نمیشه
دست هایش را تو موهایش برد و قدمی به کنار جیمین برداشت
جیمین : درسته عاشقت شدم این عشقه یک طرفه داغونم کرده دیونم کرده درد های که تو قلبمه .... اصلا این حرفا رو چرا به تو میگیم
دختره نفش های عميقي کشید و روبه جیمین کرد
ات : نمیفهمم اصلا نمیدونم چی بگم شبت خوش
از اتاق خارج شد و سمته اتاق خودش رفت و جیمین را تنها گذاشت با درد خودش پسره سمته تخت رفت و دراز کشید چشم هایش را بست ... و خنده غمگینی کرد از گوشه چشم اش اشکی بیرون رفت...
ات زود وارد اتاقش شد و درو هم بست به در تکیه داد و آروم آروم رو زمین نشست با یاد آورده اون رفتار های که با جیمین داشت و اون بغل ها اون بوسه ها اون علاقه ای که به هم داشت اون مادر پسر بود نه چیزه دیگی یعنی اینا تقصیره کی بود
ات _ که میخواست فقد حال جیمین رو خوب کنه بود یا
جیمین _ که باید رو عشقش پا میگذاشت....
نفس هایش تند تند میشد نمیفهمید که چیکار کنه فقد به اون رفتار ها که با جیمین داشت فکر میکرد..... یعنی کارش اشتباه بود اشک هایش را پاک کرد و از رو زمین بلند شد سمته تخت رفت و دراز کشید با دیدن تیشتری که ست اش را به جیمین داده بود اذاب وجدانی که گرفته بود بیشتر شد ساعت ۱۲ شد .... ساعت ها گذشت فقد تیک تاک ساعت بود که تو اتاقش صدا میداد همش به این فکر میکرد که از این به بعد چجوری روز ها رو شب کنه و شب ها رو روز به ساعت نگاه کرد و ۳ شب را نشون میداد
از رو تخت بلند شد و سمته اتاق جیمین رفت در را آروم آروم کرد و چراغ خواب روشن بود سمته تخت رفت و پتو را کشید روش
انگار سردش میشد همین که ات پتو را کشید روش اونم پتو را سمته گردنش برد و کیوت خواب بود ات رو تخت نشست
و موهای قشنگ و مشکی اش را کنار زد و بوسی رو پیشانی اش گذاشت بینیش را برد سمته موهای جیمین و موهایش را بو کرد لبخند غمگینی زد بغض اش تو گلوش هنوز بود . و ناخودآگاه اشکی از گوشه چشم اش سرازیر شد و زود بلند شد سمته حیاط رفت همش تو ذهن اش اکو میشد....
خدا میدونه چه قدر درد کشیده این عشق مخفی تو دلش اون رو خورده درونش
را خورده چیکار میتونم براش بکنم ...
__________ صبح ساعت ۶
- ۱۴.۴k
- ۲۲ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط