{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق در دنده آخر

عشق در دنده آخر
پارت : ۵۶

صدای کشیده شدن لاستیک‌ها روی آسفالت در تمام دره پیچید. پورشه هانا میان دو خودروی مشکی گرفتار شده بود. یکی از آن‌ها جلوتر حرکت می‌کرد و دیگری پشت سرش فاصله را حفظ کرده بود؛ انگار هر دو دقیقاً می‌دانستند چه باید بکنند.

هانا بدون اینکه دستپاچه شود، آینه‌ها را بررسی کرد. فاصله ماشین‌ها، عرض جاده و پیچ بعدی را در ذهنش محاسبه کرد. سال‌ها تجربه در مسابقات، حالا بیشتر از هر زمان دیگری به کارش می‌آمد.

جونگ‌کوک با صدایی جدی از داخل هدست گفت:
«هانا، آروم باش.»

«پلیس ویژه و امنیت مسابقه در راهن.»

«فقط پنج دقیقه دوام بیار.»

هانا لبخند کوتاهی زد.

«پنج دقیقه؟»

«برام زیادیه.»

در اتاق کنترل، تهیونگ نقشه مسیر را روی مانیتور بزرگ باز کرد. چند ثانیه بعد، انگشتش روی یکی از پیچ‌های کوهستانی ثابت ماند.

«جونگ‌کوک...»

«هشتصد متر جلوتر یه پیچ U شکل داریم.»

جونگ‌کوک بلافاصله فهمید منظورش چیست.

«اونجا تنها فرصتشه.»

از هدست گفت:

«هانا، بعد از پیچ U از خط داخلی برو.»

«ماشین جلویی اونجا جا نمی‌شه.»

هانا فقط یک کلمه گفت.

«باشه.»

فاصله تا پیچ کمتر و کمتر می‌شد.

ماشین جلویی ناگهان ترمز گرفت تا سرعت هانا را کم کند.

اما هانا دقیقاً همین حرکت را انتظار داشت.

دنده را پایین کشید...

فرمان را به داخل پیچ چرخاند...

و پورشه با یک دریفت تمیز از فضای باریکی که بین گاردریل و ماشین مشکی مانده بود، عبور کرد.

تماشاگرهایی که در آن قسمت ایستاده بودند، با هیجان فریاد کشیدند.

گزارشگر مسابقه با صدایی بلند گفت:

«باورنکردنیه!»

«پارک هانا از غیرممکن عبور کرد!»

ماشین جلویی برای چند لحظه کنترلش را از دست داد و عقب افتاد.

اما خودروی دوم هنوز پشت سر هانا بود.

جونگ‌کوک نفس راحتی کشید.

«عالی بود...»

«حالا مستقیم ادامه بده.»

در همان لحظه، صدای آژیر چند خودرو از دور شنیده شد.

سه خودروی پلیس ویژه از جاده فرعی وارد مسیر شدند.

راننده ناشناس که شرایط را دید، ناگهان مسیرش را عوض کرد و به سمت خروج اضطراری مسابقه رفت.

جونگ‌کوک با صدای بلند گفت:

«فرار می‌کنه!»

یکی از مأموران پلیس پاسخ داد:

«تعقیبش می‌کنیم.»

اما راننده ناشناس قبل از خروج، شیشه خودرو را پایین کشید.

جسم کوچکی را وسط جاده انداخت...

و با سرعت ناپدید شد.

هانا با دیدن جسم روی آسفالت، سریع ماشین را از کنارش عبور داد.

چند متر جلوتر مسابقه را ادامه داد، اما نگاهش همچنان در آینه بود.

پلیس موفق به تعقیب ماشین ناشناس شده بود.

جونگ‌کوک از هدست گفت:

«تمرکزت روی مسابقه باشه.»

«اون رو پلیس دنبال می‌کنه.»

هانا آرام جواب داد:

«نه...»

«اون چیزی روی جاده انداخت.»

«عمداً می‌خواست ما پیداش کنیم.»

چند دقیقه بعد، یکی از مأمورهای امنیت مسابقه از کنار جاده همان وسیله را برداشت.

همه منتظر بودند ببینند چیست.

وقتی بسته کوچک باز شد...

داخل آن فقط یک فلش مموری مشکی وجود داشت.

فلشی که روی آن، با یک برچسب قرمز فقط یک کلمه نوشته شده بود...

"START"

جونگ‌کوک با دیدن تصویر فلش روی مانیتور، اخم عمیقی کرد.

اگر این فقط شروع بود...

پس خطر واقعی هنوز از راه نرسیده بود.

«اما هیچ‌کس نمی‌دانست داخل آن فلش، رازی پنهان شده که گذشته جونگ‌کوک و دلیل واقعی این بازی را آشکار خواهد کرد...»

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت‌گذاران را دوست می‌دارند.
دیدگاه ها (۴)

عشق در دنده آخرپارت : ۵۵ ماشین شماره ۲۷ دوباره پشت پورشه قرا...

عشق در دنده آخرپارت : ۵۴ با خاموش شدن چراغ قرمز، صدای غرش مو...

عشق در دنده آخرپارت : ۲۳ فاصله فراری با خودروی مشکی کمتر از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط