{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تک پارتی

تک پارتی

ویو ا.ت

امروز به اصرار من با یونگی اومدیم شهربازی
بازی مورد علاقه من اتاق فرار هست یا همون اتاق وحشت ولی نمیدونم چرا از موقعی که اومدیم شهربازی هی به یونگی میگم بریم ولی یا بهونه میاره یا میگه بیا اون یکی بازی رو امتحان کنیم تقریبا کل بازی ها رو رفتیم حتی بعضی هاشون رو چند بار ولی بهونه میاره و نمیاد اتاق فرار
البته من باید به زور هم که شده ببرمش
ا.ت : یونگی بیا بریم اتاق فرار
یونگی : اممم خب من گشنمه بریم شام بخوریم ؟
ا.ت : یونگی ما همین نیم ساعت پیش شام خوردیم
یونگی : خب نظرت چیه بریم چرخ و فلک؟
ا.ت : یونگی ما دوبار سوار چرخ و فلک شدیم
یونگی : خب فکر میکنم ترن هوایی گزینه خوبی باشه
ا.ت : یه بار رفتیم ( پوکر )
یونگی : خب میتونیم یه بار دیگه هم بریم ؟
ا.ت : یونگی بس کن چرا نمیای اتاق فرار؟
یونگی : خب این همه بازی چرا اتاق فرار؟
ا.ت : ببینم نکنه می‌ترسی ؟ ( با خنده )
یونگی : چی ؟ منو ترس هه خنده داره
ا.ت : خب پس بهونه ای نمی‌مونه بریم
یونگی : خدا به خیر کنه ( زیر لب آروم )
ا.ت : چیزی گفتی ؟
یونگی : من ؟ نه بابا
بلیط ها رو گرفتم و رفتیم سمت ورودیش
حس میکردم یونگی استرس داره برای همین دستش رو گرفتم ولی عرق کرده بود دستش
ا.ت : چرا دستت عرق کرده ؟ نکنه می‌ترسی ؟
یونگی : نه بابا هوا یکم گرمه عرق کردم ( لبخند ضایع )
ا.ت : خیلی خب پس بریم
یونگی : آره آره بریم ( با استرس )
وارد شدیم و سوار شدیم و راه افتاد
یونگی دستم و سفت گرفت
ا.ت : مگه می‌ترسی ؟
یونگی : من نه می‌خوام تو نترسی ( با استرس و ترس )
ا.ت : آره معلومه ( با خنده )
یهو یه زامبی اومد جلومون و یونگی یه جیغ بنفش کشید و بغلم کرد
ا.ت : یونگی ؟
یونگی : رفت ؟ ( با ترس و لرزش )
ا.ت : آره ( با خنده )
یونگی : به چی میخندی ؟
یهو کلی زامبی و موجودات ترسناک اومدن جلومون بعضی هاشون مثل مرده کفن شده بودن
یونگی جیغ تیزی زد و فوری بغلم کرد
از خنده خم شده بودم
یونگی : به چی میخندی ( ترکیب بغض و عصبانیت )
ا.ت : خب عشقم چرا وقتی می‌ترسی بهم نمیگی ؟
چیزی نگفت و تا آخر بازی بغلم کرده بود و سرش رو سینم بود و از ترسی که داشت سرش رو بلند نکرد که چیزی ببینه
بالاخره بعد از چند دقیقه بازی تموم شد و
پیاده شدیم
سمتش رفتم و دستم رو دور صورتش قاب کردم و گفتم : خب پیشی کوچولو چرا وقتی می‌ترسی چیزی نمیگی ؟
اولش نگام نمی‌کرد ولی بعدش تو چشمام زل زد و گفت : نمیخواستم ترسو به نظر برسم
خندیم و گفتم : یونگی هر کسی یه ترسی داره دلیل نمیشه که تو از زامبی می‌ترسی ترسو باشی منم از حشره ها میترسم
چند ثانیه نگام کرد بعدش روی پیشونیم رو بوسه ای محکم طولانی گذاشت و بعدش آروم لبم رو بوسید
یونگی : خیلی دوستت دارم
آروم خندیدم و گفتم : منم پیشی کوچولو
یونگی : من پیشی کوچولو نیستم ( با اخم کیوت )
ا.ت : تو همیشه پیشی کوچولو منی ( کیوت )
یونگی : ( لبخند لثه ای )


پایان .
دیدگاه ها (۱۴)

بانو حمایت شهhttps://wisgoon.com/linda_kalara

بانو حمایت شه https://wisgoon.com/mnsevda

درخواستی

love in the dark⑦②چند روز بعد ا/ت: جانم چیشده چیز مهمی میخوا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط